در تهران، پایتخت یکی از قدرتمندترین حکومتهای دنیا، اتفاقاتی در حال رخدادن بود که کمکم همه را متعجب کرده بود. اتفاقاتی که هر روز گستردهتر میشدند و نشانههایشان توی جایجای ایران دیده میشد. یکی از آن اتفاقها، مربوط بود به مردی به اسم نوید سهیلی.
یه روز معمولی توی تهران. همان آسمان دودگرفته، همان خیابانهای همیشه شلوغ. ولی خورشید، مثل همیشه، سر وقت طلوع کرده بود. نوید لب پنجرهی طبقهی چهلوپنجم برجش ایستاده بود — کراوات مشکی، جلیقهی خوشدوخت، شلواری اتوکشیده. یه فنجان قهوه برداشت، جرعهای خورد، و بدون اینکه نگاهش را از آفتاب بردارد، کتش را برداشت و از خانه بیرون زد.
توی راهرو، بدون عجله به سمت آسانسور رفت. دکمهی پارکینگ رو زد و وقتی در بسته شد، گوشیشو درآورد. داشت پیامهای شب گذشته رو مرور میکرد. چند تا خبر، چند تا پیام کاری. موسیقی ملایم آسانسور توی فضا پخش میشد. به پارکینگ رسید. ریموت رو زد و درِ بزرگ پارکینگ به آرومی بالا رفت. همزمان، نور طلایی خورشید افتاد توی فضا و ماشین شاسیبلند نقرهایِ نوید زیر اون نور برق زد. نوید سوار شد. همینکه ماشین روشن شد، صدای آشنا از سیستم مرکزی پخش شد:
نوید نیمنگاهی به دوربین جلو انداخت و زیر لب گفت:
ماشین شروع به حرکت کرد و تسا — هوش مصنوعی تعاملی ساختهشده توسط شرکت خودش، نوآوران نیرو — وارد حالت سکوت شد. نوید داشت میرفت به سمت یک روز کاری دیگر. فقط این بار... خبری از «مثل همیشه» نبود.
نوید کلافه بود. نه از اون کلافگیهای معمولی که با یه فنجون قهوه حل میشن... جلسهای مهم داشت، ترافیک هم مثل یه مار تنبل، پیچیده بود دور خیابونها و تکون نمیخورد.
با عصبانیت به اطراف نگاه کرد، دستی توی موهاش کشید و تصمیم گرفت مسیر رو عوض کنه. فرمان رو چرخوند، از مسیر اصلی خارج شد و زد به دل کوچهپسکوچهها. چندتا پیچ و کوچه تنگ و باریک رد کرد. تسا ساکت بود.
نوید فکر میکرد داره زرنگبازی درمیاره، ولی یکهو فهمید اشتباه بزرگی کرده... دیگه نه خبری از تابلوهای شهری بود، نه ساختمونی، نه ترافیکی. ناخودآگاه از مرز تهران خارج شده بود. کلافهتر از قبل، شروع کرد سر تسا داد زدن :
اما تسا حرفی نزد. در عوض، صدایی عجیب از بیرون ماشین بلند شد. صدایی که همهچیز را تغییر داد.
نوید سر بلند کرد. ابرهای سیاه و سنگین همهی آسمان را گرفته بودند. خورشید ناپدید شده بود. انگار اصلاً هیچوقت وجود نداشته.
نوید دستپاچه تلفنش رو درآورد و با آیلین تماس گرفت اما اون تلفن رو بر نمیداشت هی بوق میخورد و نفس های نوید تند تر و تند تر میشد تا اینکه بوق آخر خورد و رفت روی پیغامگیر و نوید برای آیلین پیغام گذاشت :
و همان لحظه، آسمان شکافت.
موجی عظیم با نوری آبی و خالص، با قدرتی وحشتناک، توی زمین کوبیده شد. صدای برخورد مثل انفجار چند موشک بزرگ بود — اما مرموزتر. نوید ماشین را روشن کرد که فرار کند. دیر شده بود.
موج انفجار به ماشین برخورد کرد. همهچیز با هم شکست. شیشههای خردشده توی دستهایش فرو رفتند. خون از پیشانیش جاری شد. صدای تسا قطع شد.
با آخرین رمق از ماشین بیرون افتاد. روی زانو افتاد. دستهایش میلرزید.
نور سفید. بوقهای منظم. ماسک اکسیژن روی صورتش. سنسورهایی چسبیده به سینهاش.
نوید چشم باز کرد. کنار پنجره، مردی با پالتوی سیاه ایستاده بود. ناگهان کلاه را از سرش برداشت، پرت کرد سمت نوید، و با صدای خشمگین گفت:
نوید، گیج از درد و خواب، زل زده بود بهش. بالاخره شناختش. سامیار. رفیق بچگیاش. همیشه بددهن، همیشه عصبانی — ولی همیشه کنار نوید.
آیلین به طرف تخت رفت، دست نوید را گرفت:
نوید هنوز کامل هوشیار نشده بود که چشمهاش دوباره بسته شدن و خواب عمیق برگشت سراغش.
نوید ناگهان از خواب پرید. با فریاد. نفسهایش بریدهبریده، عرق کرده. دستگاهها شروع کردند به بوقهای سریع. آیلین با وحشت وارد شد، چشمش افتاد به مانیتورها. :
سامیار که پشت در ایستاده بود، دیگه طاقت نیاورد. رفت توی بخش، بازوی یکی از دکترها رو گرفت و تقریبا کشیدش سمت اتاق:
دکتر با عجله بالا سر نوید رسید. ضربان بالا بود. نفس نفس. لرزش شدید.
پرستار وارد شد، دارو رو آماده کرد و تزریق کرد. چند ثانیه بعد، ضربان نوید آروم شد. نفسهاش منظم شدن. بدنش شل شد. و بعد، انگار یه بچه، دوباره خوابید.
وضعیت نوید پایدار شد. دست راست و پای راستش توی گچ. صورتش زخمی، اما آرامتر. نور ملایمی از پنجره میتابید. اولین نبرد نوید، بدون اینکه خودش بداند، همینجا شروع شده بود.
اتاق بیمارستان سرد بود و تنها نوری که وارد اتاق نوید میشد، از پنجرهای بود که قبلاً سامیار روبهروی اون ایستاده بود.
صدای دستگاههای پزشکی و تنفس منظم نوید، ریتم آهنگگونهای رو در فضای اتاق درست میکرد. نوید بالاخره چشماشو باز کرد و نگاهش به چهرهی ناراحت و بهتزدهی آیلین افتاد. لبخند خشک و آرومی زد و از او پرسید:
آیلین با صدای خسته و نیمهجونی که داشت، جواب داد :
سامیار که اونطرف اتاق ایستاده بود، با لحن همیشگی خشن ولی آرومش گفت:
دقایقی بعد با باز شدن در اتاق، آیلین و سامیار ساکت شدند. فردی با پالتوی سیاه بلند وارد شد.
آیلین که دید اوضاع داره بد میشه، اول یه نگاه به سامیار کرد و چشمغرهای رفت، بعد رو به دکتر گفت:
فرهاد مهرگان، آیلین و سامیار رو به بیرون اتاق فرستاد و در رو بست. بعد رو به نوید گفت:
بعد از چهل و پنج دقیقه مکالمه، دکتر خواست برود. سامیار جلویش را گرفت:
آیلین با شنیدن این جمله، با شوق به سمت اتاق نوید رفت. در را باز کرد، لبخندش پررنگ بود، انگار بعد از سی سال خبر معجزهآسایی بهش داده بودند. طوری وارد شد که انگار قرار بود وارد بهشت بشه.
سامیار دستش را به نشانهی تشکر دراز کرد. اما فرهاد با نگاهی سرد به او خیره شد:
کل مسیر بیمارستان تا خونه نوید روی صندلی شاگرد نشسته بود و چشماش رو بسته بود و انگار با خودش حرف میزد:
انقد بلند گفت به کمکت احتیاج دارم که سامیار که روی صندلی شاگرد نشسته بود بهش گفت :
نوید با کلافگی چشم هاشو باز کرد و گفت :
سامیار متعجب و ناراحت بود و داشت یادش میومد که توی بیمارستان وقتی آیلین با خوشحالی وارد اتاق نوید شد اون وقت نوید با عصبانیت زیاد سرش فریاد کشید و اونو بیرون کرد سر اینکه چرا انقد بهش اهیمت میده؟
نوید عوض شده بود نویدی که عاشق توجه آیلین بود و دوست داشت همیشه کنار آیلین باشه واقعا این همون نویدی هست که رفیق بچگی سامیار هست و همیشه هوای آیلین افتخاری رو داشت حتی اگه حق با آیلین نبود؟
وقتی به خانه رسیدند، مادر نوید با نگاهی نگران دوید سمتش. نوید با سردی نگاهش کرد:
وقتی این جمله رو گفت مادر نوید واقعا ناراحت شد و قلبش مثل یه لیوان ظریف که از ارتفاع به زمین خورده بود چند تیکه شد. پدر نوید وقتی این بی احترامی رو دید طاقت نیاور و بلند فریاد زد :
نوید با نگاهی عصبانی و رو به طرف مادر با زور اجبار معذرت خواهی کرد و بعد از اون اجازه خواست که به طبقه بالا بره و استراحت کنه. نوید حتی در اوج عصبانیت هم همیشه سعی میکرد به پدر و مادرش احترام بزاره اون بزرگ ترین و محبوب ترین فرزند این خانواده بود اما امروز رفتارش برای همه عجیب شده بود.
سامیار نوید را به طبقهی بالا برد. توی اتاق روی تخت گذاشتش و رفت. نوید چشمانش را بست. سیاهی مطلق.
شب که شد، توی آن سیاهی چیزی شروع به درخشیدن کرد. یک دختر که هرگز تا به حال ندیده بودش. ساکت بود و تقلای نوید را تماشا میکرد.
نوید فریاد میزد به سمت دختر که کمک تو رو خدا کمکم کن بیا نزدیک تر من میبینمت بیا جلوتر خواهش میکنم اما
دستی زبر و ضخیم بیدارش کرد. پدر نوید. نوید با سردی دستش را کنار زد:
پدر بدون جواب رفت. نوید نشست لبهی تخت. همهی اتفاقات جلوی چشمش آمد. بلند شد و وسایل ضروری را جمع کرد.
مادرش آمد بالا. دستش را گذاشت روی شانهی نوید. چیزی درون نوید جوشید — چیزی که مال خودش نبود.
نوید برگشت و با عصبانیت سر مادرش داد زد که مزاحم نمیخوام و او را محکم هل داد. مادر با جیغی به دیوار خورد و بیهوش شد. پدر دوید بالا. و وقتی دید همچین اتفاقی افتاده با تعجب و عصبانیت به سمت مادر نوید رفت و وقتی مطمعن شد سالمه به طرف نوید رفت تا اونو تنبیه کنه.
دستش رو بالا برد تا سیلی محکمی به نوید بزنه اما نوید دستش رو گرفت و جوری دست رو پیچوند که دست از شانه شکست و برای اینکه پدر دنبالش نره با تمام زوری که داشت پای سمت چپ پدرش رو از زانو شکست.
نوید رفت طبقه پایین و از توی آشپزخونه ساطور بزرگ رو برداشت و گچ دست و پاش رو به زور کند. رفت دم در تا از خونه بره بیرون با وسایلی که جمع کرده بود در رو که باز کرد با آیلین رو به رو شد.
کنار در، آیلین ایستاده بود و با نگاهی مبهوت بهش خیره شده بود. نوید از کنارش رد شد.
در آسانسور داشت بسته میشد که آیلین دستش رو ما بین در گذاشت و نگذاشت کامل بسته بشه.
نوید با تمام عصبانیت و خیلی بلند فریاد زد :
وقتی آیلین این جمله ها رو شنید قلبش شکست قطره های اشک شروع به چکیدن کردن و آیلین سرش رو پایین گرفت تا نوید اشک هاشو نبینه و صدای گریش در نیومد. از ما بین در آسانسور کنار رفت و گذاشت نوید به سمت پارکینگ بره و وقتی در آسانسور بسته شد آیلین دیگه نتونست تحمل کنه و بغضش شکست و از ته دل گریه کرد.
آیلین همینجور داشت گریه میکرد که وارد خونه شد یادش اومد بود که سامیار بهش گفته بود خانم و آقای سهیلی اومدن و اون هم اومده بود هم به نوید سر بزنه و هم به مادر و پدر نوید. با صورت رنجور و چشم هایی گریان توی خونه به دنبال خانم سهیلی بود و وقتی طبقه پایین اونو پیدا نکرد با صدایی شبیه به صدای بغض بچه داد زد :
با شنیدن صدای آیلین مادر نوید به هوش اومد و وضعیت پدر نوید و دید و باز شروع کرد به جیغ زدن. آیلین که صدای جیغ رو شنید و سریع از پله ها بالا رفت و با استرس به اطراف نگاه کرد تا وقتی که به خانم و آقای سهیلی رسید و نشست کنار پدر نوید و شروع کرد سوال پرسیدن و گریه کردن که چی شده و چه اتفاقی افتاده. پدر نوید هم در حالی که درد میکشید با عصبانیت فریاد زد که آیلین زنگ بزنه به آمبولانس و آیلین هم همین کار رو کرد.
در همین زمان نوید با ماشین دیگه ای که توی پارکینگ ساختمان داشت به خانهای خارج از تهران. دور از دسترس بقیه رفت. وقتی نوید وارد شد، صدایی از تاریکی آمد:
فرهاد مهرگان از سایهها بیرون آمد. همان لبخند یخزده.
دو ماه گذشت. دو ماه تمرین. دو ماه درد. دو ماه شکستن — ولی نه به ارادهی خود نوید. حالا نوید توانایی اینو داشت که قوانین فیزیک رو عوض کنه و تمام اینا به خاطر کنترل آگناتوس بود. اون بود که همچیز رو یادش داد و قفل توانایی هاشو باز کرد اما نوید فقط از پشت پنجرهی ذهنش تماشا میکرد. هر بار که آگناتوس کنترل بدنش را میگرفت، مثل کسی بود که توی اتاقی شیشهای حبس شده.
روزی که آگناتوس منتظرش بود فرا رسید. روز تبدیل کردن یه قهرمان به یه ابرشرور ترسناک. آگناتوس دستور داد. نوید با کم کردن جاذبهی اطرافش از زمین کند شد و مثل یه شهاب به سمت شهر رفت.
تهران. یک روز معمولی. مردم توی خیابان در حال زندگی و خرید که به یکباره یه بچه با ذوق به آسمان خیره شد:
اما آنچه در آسمان دیده میشد، فرشته نبود. نوید بود. اسیر ذهن و بدنش.
ولی بدنش گوش نمیداد.به دستور آگناتوس نوید جادبه ماشینی از کنار خیابون رو کم کرد و ماشین از زمین کنده شد. بچه هنوز داشت نگاه میکرد، هنوز داشت کیف میکرد با خودش میگفت چقدر خفن و باحال که یک نفر میتونه همچین کاری بکنه که—
مردم به مادر و بچه خیره شده بودن. جنازه بچه ای که له شده بود و مادری که به خاطر پاشیده شدن مغز بچش روی صورتش خشکش زده بود. حتی صدا نداشت. فقط نگاه میکرد. انگار همهی دنیایش یکدفعه خالی شده بود.
نوید از درون داشت نابود میشد و خودش رو یک قاتل میدونست اما برای آگناتوس این کافی نبود به نوید دستور داد و نوید شروع کرد. این بار رفت سمت ماشین دیگری. داخلش یک خانواده بود. ماشین را بالا برد. به جای پرت کردن، فشار داد. خرد کرد. له کرد. ماشین تبدیل شد به یه مکعب فشرده پر از گوشت آدم و خون.
شهر داشت فرو میپاشید. بعد از همهی این هرجومرج، نوید جلوی دوربینها ایستاد. چشمهایش خالی، نگاهش سرد:
در خانه، سامیار تلویزیون را نگاه میکرد. زیر لب گفت:
سوار ماشینش شد. بدون استراحت. بدون توقف. فقط میخواست نوید را پیدا کند.
نیروهای نظامی از راه رسیدند. تانک، آرپیجی، رگبار. فرمانده عملیات به نوید اخطار داد که تسلیم بشه اما با اینکه نوید خیلی دلش میخواست این کار رو بکنه با این حال کنترلش دست خودش نبود. اولین موشک شلیک شد. نوید سرعت موشک رو به صفر رسوند و دقیقا جلوی صورتش ثابت موند. بعد همانجا پرتش کرد سمت تانک.
با دیدن این صحنه سرباز ها وحشت کردن و شروع به تیراندازی. باران گلوله از همه طرف شروع شد. مردم عادی شروع به فرار کردن و برخی وارد مغازه های اطراف شده و پناه گرفتن.هیچکدوم از تیرهای شلیک شده به نوید نرسید توی هوا متوقف شد. تمام تیرها وسط هوا میایستادند و دورتادورش جمع میشدند. یک توپ عظیم از گلوله شکل گرفت.
تیر هایی که شلیک شده بود همه به سرباز ها خرد و خیابان پر شد از جنازه. و تمام اینها زنده از تلویزیون پخش میشد.
از سه نقطهی مختلف شهر سه نفر راه افتادند: آگناتوس، برای قهرمان شدن. آیلین، برای متوقف کردن نوید حتی اگر به قیمت جانش باشد. سامیار، برای نجات نوید.
آیلین اولین نفر رسید. پیاده شد. خیابان پر بود از جنازه سرباز ها. کسایی که توی خونه ها کسی منتظرشون بود؛ یک مادر، یک همسر، یک فرزند. آیلین با دیدن این همه خون و جنازه شروع به گریه کرد و حالش بد شده بود. قدم به قدم از کنارشان رد میشد. تفنگی روی زمین افتاده بود رو برداشت و آروم به طرف نوید قدم برداشت:
نوید واکنشی نشان نداد. آیلین شلیک کرد. نوید گلولهها را منحرف کرد. تفنگ موقع شلیک قدرت زیادی برای نگه داشتن میخواست که آیلین نداشت و گرفتن تفنگ در دست براش سخت شده بود و تفنگ رو انداخت. کلتی کنار جنازهای دید. برداشتش. زیر چانهی خودش گذاشت:
نوید همین که این جمله را شنید دیگر تحمل نداشت و دیوار شیشه ای که از کنترل آگناتوس ساخته شده بود رو شکست، کنترل به دستش برگشت. همین که کنترل آگناتوس از بین رفت نوید از ارتفاعی که توش پرواز میکرد با بیحالی تمام به زمین کوبیده شد. آیلین کلت را پرت کرد و دوید:
آگناتوس داشت نزدیک میشد و نوید اونو حس میکرد. بیمعطلی آیلین را بغل کرد و به سمت برج آزادی پرواز کرد.
آیلین در آغوش نوید بود و از ترس پرواز ما بین راه کاملا جیغ میکشید وقتی بالای برج آزادی رسیدن تنها چیزی که حس میکرد باد و بوی دود بود. نوید آیلین رو با آرامش تمام روی سقف برج آزادی گذاشت و خودش هم رو به روی اون ایستاد. آیلین با مشت به سینهی نوید کوبید. فحش داد. گریه کرد.
نوید هیچ کاری نکرد. نه دفاع، نه حرف. فقط اشک. قطرههای اشک نه به خاطر مشتهای آیلین — بلکه به خاطر همهی آدمهایی که رفته بودند. به خاطر خودش.
نوید هیچ توضیحی نداشت.
آیلین هنوز داشت حرف میزد که مکث کرد. چشمهای نوید دوباره سرد شده بودند. خشک. خالی.
نوید دوباره پشت پنجره ذهنش حبس شد و داشت تماشا میکرد اینکه چجوری همه دور برج آزادی جمع شدن. ارتش، سپاه، بسیج، خبرنگار، مردم و هلیکوپتر هایی که نوید رو از بالا تحت نظارت داشتن. نوید شروع به تقلا کرد اما فایده نداشت دوباره آگناتوس کنترل بدن نوید رو پس گرفت و با یه دستور ساده کاری کرد که نوید بازوهای آیلین رو محکم گرفت. پاهایش از زمین جدا شد. بالاتر. بالاتر. تا جایی که فقط ستارهها بودند، ماه، و گریههای آیلین.
نوید از پشت پنجرهی ذهنش همهچیز را میدید. اشکهایش جاری شدند.
یک لحظه. فقط یک لحظهی کوتاه با تمام زوری که نوید زد تونست فقط کنترل لب هاشو به دست بیاره و گفت :
نوید با چشم هایی خیس دست هایش را از بازو آیلین جدا کرد و آیلین سقوط کرد. موهایش در باد پریشان شد و نوید از بالا کل مدت سقوط آیلین داشت به چشم هایش نگاه میکرد. از ارتفاعی که حتی پرندگان به آن بالا نمیرفتند، به سمت زمین رفت. درست جلوی برج آزادی، به پشت زمین خورد.
نوید، بالای ابرها، خشک شد. از پشت پنجرهی ذهنش کسی فریاد میزد. فریادی که صدا نداشت.
نوید روی زانو افتاده بود. آیلین توی بغلش بود — بدنی که دیگه گرمایی نداشت. موهاش پریشون، چشماش باز، نگاهش به جایی که نوید نمیتونست ببینه.
صدای آژیر، صدای مردم، صدای هلیکوپتر — همه با هم قاطی شده بودن و توی گوشش زوزه میکشیدن. ولی نوید هیچکدوم رو نمیشنید. فقط ضربان قلب خودش رو میشنید. تند. خیلی تند. دستش رو آورد روی صورت آیلین. سرد بود. چشماشو بست. و توی اون سیاهی، برای اولین بار، اون رو دید.
نه یه صدا. نه یه سایه. یه زن. با چشمایی به رنگ آبی کمرنگ که انگار از پشتشون نور میتابید. ساکت ایستاده بود و فقط نگاهش میکرد.
نوید با صدایی شکسته گفت:
زن آروم جواب داد:
نوید نگاهش کرد. توی اون همه سیاهی، توی اون همه درد، فقط همین یه نور آبی کمرنگ بود. پرسید:
تسا یه لحظه مکث کرد. انگار داشت دنبال کلمه درست میگشت.
نوید سرش رو پایین انداخت. موهای آیلین رو آروم کنار زد.
تسا چیزی نگفت.
صداش شکست.
تسا یه قدم جلو اومد.
نوید دستاشو مشت کرد.
سکوت. صدای آژیرها هنوز از دور میاومد. صدای مردم. صدای دنیایی که داشت تصمیم میگرفت با نوید سهیلی چیکار کنه.
نوید سرش رو بلند کرد.
بیرون از ذهن نوید، سامیار داشت از میون جمعیت رد میشد. چشمش به کوچهای افتاد که آگناتوس پشتش ایستاده بود. همون پالتوی سیاه. همون لبخند یخزده. سامیار خشکش زد. همون دکتر. همون مردی که آخرین بار قبل از همه چیز وارد اتاق نوید شده بود. بدون فکر، بدون تردید، رفت سمتش.
آگناتوس برگشت. نگاهش آروم بود. انگار داشت به یه بچه نگاه میکرد.
سامیار یقهاشو گرفت.
آگناتوس فقط نگاهش کرد. و بعد لبخند زد. سامیار مشتش رو بالا برد و محکم کوبید توی صورتش. آگناتوس سرش رو برگردوند. آروم دستش رو گذاشت روی گوشه لبش. خون رو پاک کرد.
و بعد چشم های آگناتوس برق زد. سامیار یه لحظه حس کرد یه چیزی توی سرش عوض شد. انگار یه در بسته شد. ارادهاش... رفت. بدنش چرخید. پاهاش شروع کردن به راه رفتن. سمت نوید.
نوید هنوز کنار جنازه آیلین بود که صدای قدمها شنید. سرش رو بلند کرد. سامیار بود. ولی نگاهش... نگاه سامیار نبود.
نوید بلند شد. پاهاش میلرزید. سامیار داشت نزدیکتر میشد. قدمهاش یهنواخت، چشماش خالی.
هیچ واکنشی نشون نداد.
سامیار یه قدم دیگه جلو اومد. دستش بالا رفت و از اون مشت های محکم خودش به صورت نوید زد. نوید نفس عمیقی کشید و با یه حرکت، جاذبه اطراف سامیار رو سنگین کرد. سامیار مثل کسی که زیر یه وزن عظیم گیر کرده، کند شد. زانوهاش خم شدن. ولی آگناتوس از دور داشت تمام قدرتشو جمع میکرد. و نوید حسش کرد — اون موج آشنا که داشت میاومد سمت ذهنش.
توی ذهنش تسا گفت:
نوید به آگناتوس نگاه کرد. داشت از میون جمعیت میاومد بیرون. آروم، با اطمینان، مثل کسی که میدونه برندهست. نوید نفس کشید. و این بار، برای اولین بار از اون روز لعنتی، تصمیم گرفت.
آگناتوس داشت نزدیک میشد که یه دیوار نامرئی جلوش ظاهر شد. هوا سفت شده بود. انگار یه چیزی بین اون و نوید فاصله انداخته بود. اخم کرد. دوباره تلاش کرد وارد ذهن نوید بشه. ولی این بار... در بسته بود. برای اولین بار توی چند ماه، آگناتوس احساس کرد یه چیزی درست پیش نمیره. نوید با تمام توان سعی کرد که جلوی آگناتوس رو بگیره تا کار تسا تموم بشه اما هر ثانیه سخت تر میشد پس تصمیم به پرواز گرفت.
توی ذهن نوید، تسا داشت کار میکرد. سریع، دقیق. اثرات دستگاه رو یکییکی پاک میکرد. مثل کسی که داره زنجیرها رو از دست یه نفر باز میکنه.
نوید خواست پرواز کنه که سامیار بدون اراده پای نوید رو گرفت اما قدرت نوید بیشتر بود و همراه نوید به سمت آسمون رفت. نوید به پاهاش نگاه کرد و سامیار رو دید که میخواد با چاقوی جیبی که نوید بهش کادوی داده بود به پاش ضربه بزنه. نوید یه نگاه به سامیار و یه فکر توی ذهنش با تسا.
نوید مجبور بود. دلش نمیخواست اما مجبور بود با اون یکی پاش به سر سامیار ضربه میزد تا بیوفته و قطره های اشک از چشماش جاری میشد اما باید این کار رو تموم میکرد باید جلوی آگناتوس رو میگرفت پس خواست ضربه آخر رو بزنه که آگناتوس اراده سامیار رو برگردوند و با آخرین ضربه سامیار رو دید که داره تقلا میکنه خواست که سامیار رو بگیره اما دیر شده بود و سامیار جسمی بود که روحی نداشت و نزدیک آیلین خورده بود زمین!!
آگناتوس فریاد زد:
اسمش توی هوا پیچید. و نوید لحظهای لرزید.
نوید جواب نداد.
نوید داشت به خاطر سامیار و آیلین گریه میکرد اما آروم گفت:
توی ذهنش تسا گفت:
و نوید احساس کرد یه چیزی توی سینهاش باز شد. مثل وقتی که هوای تازه بعد از مدتها نفس میکشی.
نوید روی زمین فرود اومد و آروم آروم به سمت آگناتوس قدم برداشت. آگناتوس خواست دوباره تلاش کنه و ذهن نوید رو کنترل کنه و موفق شد اما نوید باز داشت جلو میومد نمیتونست بدن نوید رو کنترل کنه. نوید رو توی ذهنش زندانی کرده بود اما این تسا بود که داشت بدن رو کنترل میکرد و آگناتوس نمیتونست تسا رو با ذهنش زندانی کنه چون اون یه هوش مصنوعی بود که وارد ذهن نوید شده. نه دست آدمی. یه نیرو. هوا دورش سفت شد. پاهاش از زمین جدا شد. تسا از طریق نوید داشت کار میکرد.
نوید به چشمای آگناتوس نگاه کرد. برای اولین بار، توشون چیزی دید که قبلاً ندیده بود.
ترس.
آروم گفت:
نیم ساعت بعد، آگناتوس دستبند به دست با اون دستگاهی که گذاشته بود توی سر نوید و حالا توی سر خودش بود و نمیتونست دیگه ذهن کسی رو کنترل کنه، جلوی رئیسجمهور زانو زده بود. نیروهای امنیتی دورش رو گرفته بودن. رئیسجمهور به نوید نگاه کرد. نگاهی که توش ترس بود، سوال بود، و یه جور احترام اجباری.
نوید قدم جلو گذاشت. صداش خسته بود ولی محکم.
نگاهش رو به آگناتوس دوخت.
سکوت.
رئیسجمهور یه لحظه به اطرافیانش نگاه کرد. و بعد آروم سر تکون داد.
شب بود. نوید توی ماشینی که از یه کوچه خلوت دزدیده بود، داشت از تهران خارج میشد. جاده خلوت بود. چراغهای شهر داشتن کمکم محو میشدن. توی ذهنش تسا گفت:
نوید یه لحظه فکر کرد.
تسا چیزی نگفت. نوید ادامه داد:
بارون شروع کرد به باریدن. قطرهها روی شیشه ماشین سر خوردن. تسا بعد از یه مکث طولانی گفت:
نوید دستش رو روی فرمون محکمتر کرد. چشماش خیس شد. ولی این بار گریه نکرد. فقط رانندگی کرد. به سمت شمال. به سمت جنگل. به سمت جایی که شاید، فقط شاید، بتونه دوباره نوید سهیلی باشه.
یه پنجره. دو تا سایه. یه دختر و پسر که از پشت شیشه به شهر نگاه میکردن. آسمون هنوز دودی بود. صدای آژیر از دور میاومد. پسر آروم گفت:
دختر نگاهش رو از شهر گرفت.
مکثی کوتاه.
دختر فقط به شهر خیره شد و جواب نداد.
پایان