فهرست فصل‌ها
یک روز معمولی انفجار آبی بیمارستان دکتر مهرگان شکاف آگناتوس دو ماه لرد فیزیکا آزادی بالای برج سقوط
بازگشت
توشان‌ورس — فاز یک

لرد فیزیکا انفجار آبی

نوید سهیلی آگناتوس تهران
بخوانید
فصل ۰۱ یک روز معمولی

در تهران، پایتخت یکی از قدرتمندترین حکومت‌های دنیا، اتفاقاتی در حال رخ‌دادن بود که کم‌کم همه را متعجب کرده بود. اتفاقاتی که هر روز گسترده‌تر می‌شدند و نشانه‌هایشان توی جای‌جای ایران دیده می‌شد. یکی از آن اتفاق‌ها، مربوط بود به مردی به اسم نوید سهیلی.

یه روز معمولی توی تهران. همان آسمان دودگرفته، همان خیابان‌های همیشه شلوغ. ولی خورشید، مثل همیشه، سر وقت طلوع کرده بود. نوید لب پنجره‌ی طبقه‌ی چهل‌وپنجم برجش ایستاده بود — کراوات مشکی، جلیقه‌ی خوش‌دوخت، شلواری اتوکشیده. یه فنجان قهوه برداشت، جرعه‌ای خورد، و بدون اینکه نگاهش را از آفتاب بردارد، کتش را برداشت و از خانه بیرون زد.

توی راهرو، بدون عجله به سمت آسانسور رفت. دکمه‌ی پارکینگ رو زد و وقتی در بسته شد، گوشی‌شو درآورد. داشت پیام‌های شب گذشته رو مرور می‌کرد. چند تا خبر، چند تا پیام کاری. موسیقی ملایم آسانسور توی فضا پخش می‌شد. به پارکینگ رسید. ریموت رو زد و درِ بزرگ پارکینگ به آرومی بالا رفت. هم‌زمان، نور طلایی خورشید افتاد توی فضا و ماشین شاسی‌بلند نقره‌ایِ نوید زیر اون نور برق زد. نوید سوار شد. همین‌که ماشین روشن شد، صدای آشنا از سیستم مرکزی پخش شد:

تسا سلام قربان. صبحتون بخیر. امروز جلسه‌ی هیئت امنیت انرژی رو داریم. آماده‌اید؟
نوید سلام تسا. صبح تو هم بخیر. آماده‌ام. فقط یه سؤال — خانم افتخاری هم هست امروز؟
تسا بله قربان. اسمشون توی لیست افراد حاضر هست.

نوید نیم‌نگاهی به دوربین جلو انداخت و زیر لب گفت:

نوید امیدوارم این‌بار به خیر بگذره...

ماشین شروع به حرکت کرد و تسا — هوش مصنوعی تعاملی ساخته‌شده توسط شرکت خودش، نوآوران نیرو — وارد حالت سکوت شد. نوید داشت می‌رفت به سمت یک روز کاری دیگر. فقط این بار... خبری از «مثل همیشه» نبود.

فصل ۰۲ انفجار آبی

نوید کلافه بود. نه از اون کلافگی‌های معمولی که با یه فنجون قهوه حل می‌شن... جلسه‌ای مهم داشت، ترافیک هم مثل یه مار تنبل، پیچیده بود دور خیابون‌ها و تکون نمی‌خورد.

با عصبانیت به اطراف نگاه کرد، دستی توی موهاش کشید و تصمیم گرفت مسیر رو عوض کنه. فرمان رو چرخوند، از مسیر اصلی خارج شد و زد به دل کوچه‌پس‌کوچه‌ها. چندتا پیچ و کوچه تنگ و باریک رد کرد. تسا ساکت بود.

نوید فکر می‌کرد داره زرنگ‌بازی درمیاره، ولی یکهو فهمید اشتباه بزرگی کرده... دیگه نه خبری از تابلوهای شهری بود، نه ساختمونی، نه ترافیکی. ناخودآگاه از مرز تهران خارج شده بود. کلافه‌تر از قبل، شروع کرد سر تسا داد زدن :

نوید تو مگه مسیر رو نمی‌دونی؟ چرا چیزی نگفتی؟ من دیرم شده لعنتی!

اما تسا حرفی نزد. در عوض، صدایی عجیب از بیرون ماشین بلند شد. صدایی که همه‌چیز را تغییر داد.

نوید سر بلند کرد. ابرهای سیاه و سنگین همه‌ی آسمان را گرفته بودند. خورشید ناپدید شده بود. انگار اصلاً هیچ‌وقت وجود نداشته.

یک نور آبی، غیرزمینی، درست از دل آن سیاهی شروع کرد به تابیدن. نه گرمای خورشید داشت، نه شکل آشنا. فقط نور بود. نوری عجیب و پرانرژی که حتی توضیح دادنش هم ممکن نبود.

نوید دستپاچه تلفنش رو درآورد و با آیلین تماس گرفت اما اون تلفن رو بر نمیداشت هی بوق میخورد و نفس های نوید تند تر و تند تر میشد تا اینکه بوق آخر خورد و رفت روی پیغامگیر و نوید برای آیلین پیغام گذاشت :

نوید آیلین، یه چیزی اینجاست... نمی‌دونم چیه، ولی—

و همان لحظه، آسمان شکافت.

موجی عظیم با نوری آبی و خالص، با قدرتی وحشتناک، توی زمین کوبیده شد. صدای برخورد مثل انفجار چند موشک بزرگ بود — اما مرموزتر. نوید ماشین را روشن کرد که فرار کند. دیر شده بود.

موج انفجار به ماشین برخورد کرد. همه‌چیز با هم شکست. شیشه‌های خردشده توی دست‌هایش فرو رفتند. خون از پیشانیش جاری شد. صدای تسا قطع شد.

با آخرین رمق از ماشین بیرون افتاد. روی زانو افتاد. دست‌هایش می‌لرزید.

نوید کمک... آیلین...!
فصل ۰۳ بیمارستان

نور سفید. بوق‌های منظم. ماسک اکسیژن روی صورتش. سنسورهایی چسبیده به سینه‌اش.

نوید چشم باز کرد. کنار پنجره، مردی با پالتوی سیاه ایستاده بود. ناگهان کلاه را از سرش برداشت، پرت کرد سمت نوید، و با صدای خشمگین گفت:

مرد ناشناس احمق! خر عوضی! نگرانم کردی! نمی‌گی من بدون تو چیکار کنم؟ به خدا قسم اگه می‌مردی خودم می‌کشتمت!

نوید، گیج از درد و خواب، زل زده بود بهش. بالاخره شناختش. سامیار. رفیق بچگی‌اش. همیشه بددهن، همیشه عصبانی — ولی همیشه کنار نوید.

آیلین چه مرگته؟ نمی‌دونی اینجا بیمارستانه؟ نمی‌بینی نمی‌تونه حتی درست نفس بکشه؟

آیلین به طرف تخت رفت، دست نوید را گرفت:

آیلین چیزی نیست عزیزم. استراحت کن. خوب شد که اون پیام رو گذاشتی به موقع رسیدیم. من سامیار رو می‌برم بیرون تو استراحت....

نوید هنوز کامل هوشیار نشده بود که چشم‌هاش دوباره بسته شدن و خواب عمیق برگشت سراغش.

چند ساعت بعد

نوید ناگهان از خواب پرید. با فریاد. نفس‌هایش بریده‌بریده، عرق کرده. دستگاه‌ها شروع کردند به بوق‌های سریع. آیلین با وحشت وارد شد، چشمش افتاد به مانیتورها. :

آیلین وای نه... نوید...! آقای دکتر! پرستار! یکی کمک کنه! تو رو خدا کمک کنید!

سامیار که پشت در ایستاده بود، دیگه طاقت نیاورد. رفت توی بخش، بازوی یکی از دکترها رو گرفت و تقریبا کشیدش سمت اتاق:

سامیار دکتر، یالا بیا! داره می‌میره! تکون بخور لعنتی!

دکتر با عجله بالا سر نوید رسید. ضربان بالا بود. نفس‌ نفس. لرزش شدید.

دکتر ۵ میلی دیازپام، وریدی! سریع!

پرستار وارد شد، دارو رو آماده کرد و تزریق کرد. چند ثانیه بعد، ضربان نوید آروم شد. نفس‌هاش منظم شدن. بدنش شل شد. و بعد، انگار یه بچه، دوباره خوابید.

دو روز بعد

وضعیت نوید پایدار شد. دست راست و پای راستش توی گچ. صورتش زخمی، اما آرام‌تر. نور ملایمی از پنجره می‌تابید. اولین نبرد نوید، بدون اینکه خودش بداند، همین‌جا شروع شده بود.

اتاق بیمارستان سرد بود و تنها نوری که وارد اتاق نوید می‌شد، از پنجره‌ای بود که قبلاً سامیار روبه‌روی اون ایستاده بود.

صدای دستگاه‌های پزشکی و تنفس منظم نوید، ریتم آهنگ‌گونه‌ای رو در فضای اتاق درست می‌کرد. نوید بالاخره چشماشو باز کرد و نگاهش به چهره‌ی ناراحت و بهت‌زده‌ی آیلین افتاد. لبخند خشک و آرومی زد و از او پرسید:

نوید آیلین... کجاییم؟

آیلین با صدای خسته و نیمه‌جونی که داشت، جواب داد :

آیلین توی بیمارستانی عزیزم. حالت داره بهتر می‌شه. نگران شرکت هم نباش، همه دارن کارشونو درست انجام می‌دن. تو فقط آروم باش تا زودتر خوب شی، نوید. باشه؟

سامیار که اون‌طرف اتاق ایستاده بود، با لحن همیشگی خشن ولی آرومش گفت:

سامیار چه عجب! بالاخره آقا تصمیم گرفتن بیدار شن. منو باش، فکر می‌کردم از دستت راحت شدم، دیگه قرار نیست ببینمت!
فصل ۰۴ دکتر مهرگان

دقایقی بعد با باز شدن در اتاق، آیلین و سامیار ساکت شدند. فردی با پالتوی سیاه بلند وارد شد.

سامیار هی! اینجا بیمارستانه و اتاق خصوصیه! برو بیرون مردک!
دکتر مهرگان سلام. اسم من فرهاد مهرگان هست و پزشک آقای نوید سهیلی‌ام.

آیلین که دید اوضاع داره بد می‌شه، اول یه نگاه به سامیار کرد و چشم‌غره‌ای رفت، بعد رو به دکتر گفت:

آیلین آقای دکتر، من از طرف دوستم معذرت می‌خوام. حال ایشون زیاد خوب نیست. به خاطر لباستون احتمالا شما رو نشناخته. لطفاً بفرمایید، بیمار اینجاست.

فرهاد مهرگان، آیلین و سامیار رو به بیرون اتاق فرستاد و در رو بست. بعد رو به نوید گفت:

دکتر مهرگان وقتشه یه صحبت جدی با هم داشته باشیم. مغزتون فعالیت عجیبی داشت. چیزی احساس می‌کنید؟
نوید همش حس می‌کنم یه نفر دیگه هم توی ذهنمه. دست خودم نیست.

بعد از چهل و پنج دقیقه مکالمه، دکتر خواست برود. سامیار جلویش را گرفت:

دکتر مهرگان برو کنار.
سامیار نمی‌خوام جلوت رو بگیرم، علاقه‌ای هم ندارم، فقط بگو ببینم وضعیت نوید چطوره؟
دکتر مهرگان امروز می‌تونید مرخصش کنید.
آیلین جدی آقای دکتر؟ واقعاً می‌تونیم مرخصش کنیم؟

آیلین با شنیدن این جمله، با شوق به سمت اتاق نوید رفت. در را باز کرد، لبخندش پررنگ بود، انگار بعد از سی سال خبر معجزه‌آسایی بهش داده بودند. طوری وارد شد که انگار قرار بود وارد بهشت بشه.

سامیار دستش را به نشانه‌ی تشکر دراز کرد. اما فرهاد با نگاهی سرد به او خیره شد:

دکتر مهرگان بهت گفتم برو کنار. این یه دستور بود.
چشم‌های فرهاد لحظه‌ای به رنگ آبی درخشید. انگار از درونشان نوری بیرون زد. سامیار ناخواسته قدمی به عقب برداشت. خودش هم نفهمید چرا.
فصل ۰۵ شکاف

کل مسیر بیمارستان تا خونه نوید روی صندلی شاگرد نشسته بود و چشماش رو بسته بود و انگار با خودش حرف میزد:

نوید تو کی هستی لطفا خودتو نشون بده میتونم حس کنم که توی سر منی ولی چرا خودتو نشون نمیدی آهای من به کمکت احتیاج دارم.

انقد بلند گفت به کمکت احتیاج دارم که سامیار که روی صندلی شاگرد نشسته بود بهش گفت :

سامیار هی پسر من اینجام. جونم؟ چی کار کنم؟

نوید با کلافگی چشم هاشو باز کرد و گفت :

نوید هیچی به رانندگیت ادامه بده نیاز نیست کاری برام انجام بدی فقط ادامه بده.

سامیار متعجب و ناراحت بود و داشت یادش میومد که توی بیمارستان وقتی آیلین با خوشحالی وارد اتاق نوید شد اون وقت نوید با عصبانیت زیاد سرش فریاد کشید و اونو بیرون کرد سر اینکه چرا انقد بهش اهیمت میده؟


نوید عوض شده بود نویدی که عاشق توجه آیلین بود و دوست داشت همیشه کنار آیلین باشه واقعا این همون نویدی هست که رفیق بچگی سامیار هست و همیشه هوای آیلین افتخاری رو داشت حتی اگه حق با آیلین نبود؟


وقتی به خانه رسیدند، مادر نوید با نگاهی نگران دوید سمتش. نوید با سردی نگاهش کرد:

مادر نوید نوید جان پسرم خوبی؟ الهی بمیرم نگاه کن دست و پاش رو. بیا برات غذای مورد علاقت رو درست کردم بیا بشین بخور عزیز دل مادر.
نوید این همه مدت توی بیمارستان بودم. یه سر بهم نزدی الان قربون صدقه رفتن فایده ای داره؟

وقتی این جمله رو گفت مادر نوید واقعا ناراحت شد و قلبش مثل یه لیوان ظریف که از ارتفاع به زمین خورده بود چند تیکه شد. پدر نوید وقتی این بی احترامی رو دید طاقت نیاور و بلند فریاد زد :

پدر نوید این چه طرز حرف زدن با مادرت هست بیشعور؟ زود ازش معذرت خواهی کن.

نوید با نگاهی عصبانی و رو به طرف مادر با زور اجبار معذرت خواهی کرد و بعد از اون اجازه خواست که به طبقه بالا بره و استراحت کنه. نوید حتی در اوج عصبانیت هم همیشه سعی میکرد به پدر و مادرش احترام بزاره اون بزرگ ترین و محبوب ترین فرزند این خانواده بود اما امروز رفتارش برای همه عجیب شده بود.


سامیار نوید را به طبقه‌ی بالا برد. توی اتاق روی تخت گذاشتش و رفت. نوید چشمانش را بست. سیاهی مطلق.


شب که شد، توی آن سیاهی چیزی شروع به درخشیدن کرد. یک دختر که هرگز تا به حال ندیده بودش. ساکت بود و تقلای نوید را تماشا می‌کرد.


نوید فریاد میزد به سمت دختر که کمک تو رو خدا کمکم کن بیا نزدیک تر من میبینمت بیا جلوتر خواهش میکنم اما

دستی زبر و ضخیم بیدارش کرد. پدر نوید. نوید با سردی دستش را کنار زد:

نوید ممنون که منو از کابوس بیدار کردید. چه کاری می‌تونم براتون انجام بدم؟

پدر بدون جواب رفت. نوید نشست لبه‌ی تخت. همه‌ی اتفاقات جلوی چشمش آمد. بلند شد و وسایل ضروری را جمع کرد.

مادرش آمد بالا. دستش را گذاشت روی شانه‌ی نوید. چیزی درون نوید جوشید — چیزی که مال خودش نبود.


نوید برگشت و با عصبانیت سر مادرش داد زد که مزاحم نمیخوام و او را محکم هل داد. مادر با جیغی به دیوار خورد و بیهوش شد. پدر دوید بالا. و وقتی دید همچین اتفاقی افتاده با تعجب و عصبانیت به سمت مادر نوید رفت و وقتی مطمعن شد سالمه به طرف نوید رفت تا اونو تنبیه کنه.

دستش رو بالا برد تا سیلی محکمی به نوید بزنه اما نوید دستش رو گرفت و جوری دست رو پیچوند که دست از شانه شکست و برای اینکه پدر دنبالش نره با تمام زوری که داشت پای سمت چپ پدرش رو از زانو شکست.


نوید رفت طبقه پایین و از توی آشپزخونه ساطور بزرگ رو برداشت و گچ دست و پاش رو به زور کند. رفت دم در تا از خونه بره بیرون با وسایلی که جمع کرده بود در رو که باز کرد با آیلین رو به رو شد.

کنار در، آیلین ایستاده بود و با نگاهی مبهوت بهش خیره شده بود. نوید از کنارش رد شد.

آیلین نوید! کجا میری؟ گچ دست و پات کو؟ نوید با توعم منو بی محل نکن کو گچ ها اصلا چطوری روی پا وایستادی بزار بیام همرات.
نوید برو کنار! من نیازی به کسی ندارم! من اصلاً به هیچ کس نیاز ندارمممم!

در آسانسور داشت بسته میشد که آیلین دستش رو ما بین در گذاشت و نگذاشت کامل بسته بشه.

آیلین منم میخوام همراهت بیام من نامزدتم بدون من جایی نمیری کاری نمیکنی هر کاری بکنی منم هستم فهمیدی؟

نوید با تمام عصبانیت و خیلی بلند فریاد زد :

نوید من نیاز به هیچ خری ندارم من اصلا دوست ندارم من فقط با تو ازدواج کردم به خاطر مسائل شغلی فهمیدی و شنیدی من اصلا دوست ندارمممممم.

وقتی آیلین این جمله ها رو شنید قلبش شکست قطره های اشک شروع به چکیدن کردن و آیلین سرش رو پایین گرفت تا نوید اشک هاشو نبینه و صدای گریش در نیومد. از ما بین در آسانسور کنار رفت و گذاشت نوید به سمت پارکینگ بره و وقتی در آسانسور بسته شد آیلین دیگه نتونست تحمل کنه و بغضش شکست و از ته دل گریه کرد.

آیلین همینجور داشت گریه میکرد که وارد خونه شد یادش اومد بود که سامیار بهش گفته بود خانم و آقای سهیلی اومدن و اون هم اومده بود هم به نوید سر بزنه و هم به مادر و پدر نوید. با صورت رنجور و چشم هایی گریان توی خونه به دنبال خانم سهیلی بود و وقتی طبقه پایین اونو پیدا نکرد با صدایی شبیه به صدای بغض بچه داد زد :

آیلین خاله اینجایی؟

با شنیدن صدای آیلین مادر نوید به هوش اومد و وضعیت پدر نوید و دید و باز شروع کرد به جیغ زدن. آیلین که صدای جیغ رو شنید و سریع از پله ها بالا رفت و با استرس به اطراف نگاه کرد تا وقتی که به خانم و آقای سهیلی رسید و نشست کنار پدر نوید و شروع کرد سوال پرسیدن و گریه کردن که چی شده و چه اتفاقی افتاده. پدر نوید هم در حالی که درد میکشید با عصبانیت فریاد زد که آیلین زنگ بزنه به آمبولانس و آیلین هم همین کار رو کرد.

فصل ۰۶ آگناتوس

در همین زمان نوید با ماشین دیگه ای که توی پارکینگ ساختمان داشت به خانه‌ای خارج از تهران. دور از دسترس بقیه رفت. وقتی نوید وارد شد، صدایی از تاریکی آمد:

آگناتوس بالاخره رسیدی... پسر خوب.

فرهاد مهرگان از سایه‌ها بیرون آمد. همان لبخند یخ‌زده.

آگناتوس آدم وقتی بدن یه نفر رو کنترل می‌کنه، انگار یه اسباب‌بازی جدید دستش گرفته. می‌شنوی؟ می‌فهمی؟ ولی هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی.
نوید — درون از بدنم برو بیرون! این بدن مال منه!
آگناتوس قبلا بود الان دیگه نیست. اون دستگاه کوچولو که توی گوشت گذاشتم... خوب جواب داد اون رو از تو دور نگه داشت فکر نکنم از اون یکی خبر داشته باشی. فرهاد مهرگان. آگناتوس. از اون انفجار آبی چیزایی نصیبم شد. و تو... به درد من می‌خوری.
فصل ۰۷ دو ماه

دو ماه گذشت. دو ماه تمرین. دو ماه درد. دو ماه شکستن — ولی نه به اراده‌ی خود نوید. حالا نوید توانایی اینو داشت که قوانین فیزیک رو عوض کنه و تمام اینا به خاطر کنترل آگناتوس بود. اون بود که همچیز رو یادش داد و قفل توانایی هاشو باز کرد اما نوید فقط از پشت پنجره‌ی ذهنش تماشا می‌کرد. هر بار که آگناتوس کنترل بدنش را می‌گرفت، مثل کسی بود که توی اتاقی شیشه‌ای حبس شده.

آگناتوس همیشه دنبال تحسین بود. دنبال آن نگاهی که بگوید «تو خاصی». شکست توی انتخابات مثل زخم باز توی ذهنش بود. حالا فکر می‌کرد بهترین راه قهرمان شدن اینه که یه هیولای جدید بسازی و خودت جلویش بایستی. هیولایی به اسم نوید.
فصل ۰۸ لرد فیزیکا

روزی که آگناتوس منتظرش بود فرا رسید. روز تبدیل کردن یه قهرمان به یه ابرشرور ترسناک. آگناتوس دستور داد. نوید با کم کردن جاذبه‌ی اطرافش از زمین کند شد و مثل یه شهاب به سمت شهر رفت.

تهران. یک روز معمولی. مردم توی خیابان در حال زندگی و خرید که به یکباره یه بچه با ذوق به آسمان خیره شد:

بچه مامان نگاه کن! فرشته‌ست!

اما آنچه در آسمان دیده می‌شد، فرشته نبود. نوید بود. اسیر ذهن و بدنش.

نوید — درون نه! نه! دست نزن بهشون! تو رو خدا! اینا هیچ گناهی ندارن!

ولی بدنش گوش نمی‌داد.به دستور آگناتوس نوید جادبه ماشینی از کنار خیابون رو کم کرد و ماشین از زمین کنده شد. بچه هنوز داشت نگاه می‌کرد، هنوز داشت کیف می‌کرد با خودش میگفت چقدر خفن و باحال که یک نفر میتونه همچین کاری بکنه که—

ماشین سقوط کرد.

مردم به مادر و بچه خیره شده بودن. جنازه بچه ای که له شده بود و مادری که به خاطر پاشیده شدن مغز بچش روی صورتش خشکش زده بود. حتی صدا نداشت. فقط نگاه می‌کرد. انگار همه‌ی دنیایش یک‌دفعه خالی شده بود.

نوید از درون داشت نابود میشد و خودش رو یک قاتل میدونست اما برای آگناتوس این کافی نبود به نوید دستور داد و نوید شروع کرد. این بار رفت سمت ماشین دیگری. داخلش یک خانواده بود. ماشین را بالا برد. به جای پرت کردن، فشار داد. خرد کرد. له کرد. ماشین تبدیل شد به یه مکعب فشرده پر از گوشت آدم و خون.

شهر داشت فرو می‌پاشید. بعد از همه‌ی این هرج‌ومرج، نوید جلوی دوربین‌ها ایستاد. چشم‌هایش خالی، نگاهش سرد:

نوید / آگناتوس من خدای تک‌تک شماها هستم. از این به بعد باید پرستشم کنید. وگرنه هیچ‌کدوم زنده نمی‌مونید.

در خانه، سامیار تلویزیون را نگاه می‌کرد. زیر لب گفت:

سامیار نه... این نوید نیست. نمی‌تونه باشه.

سوار ماشینش شد. بدون استراحت. بدون توقف. فقط می‌خواست نوید را پیدا کند.

فصل ۰۹ آزادی

نیروهای نظامی از راه رسیدند. تانک، آرپی‌جی، رگبار. فرمانده عملیات به نوید اخطار داد که تسلیم بشه اما با اینکه نوید خیلی دلش میخواست این کار رو بکنه با این حال کنترلش دست خودش نبود. اولین موشک شلیک شد. نوید سرعت موشک رو به صفر رسوند و دقیقا جلوی صورتش ثابت موند. بعد همانجا پرتش کرد سمت تانک.

با دیدن این صحنه سرباز ها وحشت کردن و شروع به تیراندازی. باران گلوله از همه طرف شروع شد. مردم عادی شروع به فرار کردن و برخی وارد مغازه های اطراف شده و پناه گرفتن.هیچکدوم از تیرهای شلیک شده به نوید نرسید توی هوا متوقف شد. تمام تیرها وسط هوا می‌ایستادند و دورتادورش جمع می‌شدند. یک توپ عظیم از گلوله شکل گرفت.

نوید دستش را بالا برد — و همه‌چیز برگشت.

تیر هایی که شلیک شده بود همه به سرباز ها خرد و خیابان پر شد از جنازه. و تمام این‌ها زنده از تلویزیون پخش می‌شد.

از سه نقطه‌ی مختلف شهر سه نفر راه افتادند: آگناتوس، برای قهرمان شدن. آیلین، برای متوقف کردن نوید حتی اگر به قیمت جانش باشد. سامیار، برای نجات نوید.

آیلین اولین نفر رسید. پیاده شد. خیابان پر بود از جنازه سرباز ها. کسایی که توی خونه ها کسی منتظرشون بود؛ یک مادر، یک همسر، یک فرزند. آیلین با دیدن این همه خون و جنازه شروع به گریه کرد و حالش بد شده بود. قدم به قدم از کنارشان رد میشد. تفنگی روی زمین افتاده بود رو برداشت و آروم به طرف نوید قدم برداشت:

آیلین اگه همین الان خودتو تسلیم نکنی، شلیک می‌کنم! بیا پایین!

نوید واکنشی نشان نداد. آیلین شلیک کرد. نوید گلوله‌ها را منحرف کرد. تفنگ موقع شلیک قدرت زیادی برای نگه داشتن میخواست که آیلین نداشت و گرفتن تفنگ در دست براش سخت شده بود و تفنگ رو انداخت. کلتی کنار جنازه‌ای دید. برداشتش. زیر چانه‌ی خودش گذاشت:

آیلین اگه همین الان نیای پایین، به جون مادرم قسم... شلیک می‌کنم.

نوید همین که این جمله را شنید دیگر تحمل نداشت و دیوار شیشه ای که از کنترل آگناتوس ساخته شده بود رو شکست، کنترل به دستش برگشت. همین که کنترل آگناتوس از بین رفت نوید از ارتفاعی که توش پرواز میکرد با بیحالی تمام به زمین کوبیده شد. آیلین کلت را پرت کرد و دوید:

آیلین نویدم... حالت خوبه؟ ببخش... به خدا ببخش...
نوید آیلین... من... اون نیستم... اون داره میا—

آگناتوس داشت نزدیک می‌شد و نوید اونو حس میکرد. بی‌معطلی آیلین را بغل کرد و به سمت برج آزادی پرواز کرد.

فصل ۱۰ بالای برج

آیلین در آغوش نوید بود و از ترس پرواز ما بین راه کاملا جیغ میکشید وقتی بالای برج آزادی رسیدن تنها چیزی که حس میکرد باد و بوی دود بود. نوید آیلین رو با آرامش تمام روی سقف برج آزادی گذاشت و خودش هم رو به روی اون ایستاد. آیلین با مشت به سینه‌ی نوید کوبید. فحش داد. گریه کرد.

نوید هیچ کاری نکرد. نه دفاع، نه حرف. فقط اشک. قطره‌های اشک نه به خاطر مشت‌های آیلین — بلکه به خاطر همه‌ی آدم‌هایی که رفته بودند. به خاطر خودش.

آیلین چرا این کارا رو کردی نوید؟! این همه آدم کشتی که چی؟! بگو! لال نمون!

نوید هیچ توضیحی نداشت.

آیلین هنوز داشت حرف می‌زد که مکث کرد. چشم‌های نوید دوباره سرد شده بودند. خشک. خالی.

آیلین نوید... نوید اونجایی؟

نوید دوباره پشت پنجره ذهنش حبس شد و داشت تماشا میکرد اینکه چجوری همه دور برج آزادی جمع شدن. ارتش، سپاه، بسیج، خبرنگار، مردم و هلیکوپتر هایی که نوید رو از بالا تحت نظارت داشتن. نوید شروع به تقلا کرد اما فایده نداشت دوباره آگناتوس کنترل بدن نوید رو پس گرفت و با یه دستور ساده کاری کرد که نوید بازوهای آیلین رو محکم گرفت. پاهایش از زمین جدا شد. بالاتر. بالاتر. تا جایی که فقط ستاره‌ها بودند، ماه، و گریه‌های آیلین.

آیلین نوییییدددد! تو رو خدا ولم کن... من نمی‌خوام بمیرم... نوید خواهش می‌کنم!

نوید از پشت پنجره‌ی ذهنش همه‌چیز را می‌دید. اشک‌هایش جاری شدند.

یک لحظه. فقط یک لحظه‌ی کوتاه با تمام زوری که نوید زد تونست فقط کنترل لب هاشو به دست بیاره و گفت :

نوید آیلین... عاشقتم.
آگناتوس دوباره کنترل کامل رو گرفت.

نوید با چشم هایی خیس دست هایش را از بازو آیلین جدا کرد و آیلین سقوط کرد. موهایش در باد پریشان شد و نوید از بالا کل مدت سقوط آیلین داشت به چشم هایش نگاه میکرد. از ارتفاعی که حتی پرندگان به آن بالا نمی‌رفتند، به سمت زمین رفت. درست جلوی برج آزادی، به پشت زمین خورد.

نوید، بالای ابرها، خشک شد. از پشت پنجره‌ی ذهنش کسی فریاد می‌زد. فریادی که صدا نداشت.

فصل ۱۱ سقوط

نوید روی زانو افتاده بود. آیلین توی بغلش بود — بدنی که دیگه گرمایی نداشت. موهاش پریشون، چشماش باز، نگاهش به جایی که نوید نمی‌تونست ببینه.

صدای آژیر، صدای مردم، صدای هلیکوپتر — همه با هم قاطی شده بودن و توی گوشش زوزه می‌کشیدن. ولی نوید هیچکدوم رو نمی‌شنید. فقط ضربان قلب خودش رو می‌شنید. تند. خیلی تند. دستش رو آورد روی صورت آیلین. سرد بود. چشماشو بست. و توی اون سیاهی، برای اولین بار، اون رو دید.

نه یه صدا. نه یه سایه. یه زن. با چشمایی به رنگ آبی کم‌رنگ که انگار از پشتشون نور می‌تابید. ساکت ایستاده بود و فقط نگاهش می‌کرد.

نوید با صدایی شکسته گفت:

نوید تو... تو کی هستی؟

زن آروم جواب داد:

زن خودت خوب میدونی کیم.
نوید تسا؟
تسا آره.

نوید نگاهش کرد. توی اون همه سیاهی، توی اون همه درد، فقط همین یه نور آبی کم‌رنگ بود. پرسید:

نوید چرا الان؟ بعد از این همه مدت بعد از این همه موندن توی مغز من بعد از این همه زجری که کشیدم و به دیگران دادم چرا الان خودت رو نشون میدی؟ میخوای ببینی چجوری عذاب میکشم دردونه خودم رو کشتم؟

تسا یه لحظه مکث کرد. انگار داشت دنبال کلمه درست می‌گشت.

تسا نوید... یعنی رئیس من همون اندازه که توی ذهنتون زندانی شده بودید حبس شده بودم نمیدونم چرا یا چطوری حس میکردم چیزی ما رو از هم جدا کرده بود اما وقتی کنار جنازه خانم افتخاری ایستادید انگار اون مرز و حد برداشته شد
نوید احتمالا کار آگناتوس بود حالا که دیگه کنترلم نمیکنه فکر میکنم تونستی خودت رو بهم نشون بدی.

نوید سرش رو پایین انداخت. موهای آیلین رو آروم کنار زد.

نوید من این کار رو کردم.

تسا چیزی نگفت.

نوید من...من آیلین رو کشتم. اون بچه من اون بچه رو کشتم.من سربازه ها...

صداش شکست.

نوید تمام این کارا رو من کردم.
تسا نه نوید اون تو نبودی.
نوید تسا نیاز نیست به خاطر آروم کردن من دروغ بگی باید با عواقب کار هام کنار بیام.
تسا نوید اون کار ها شاید با دست های تو بود ولی با اراده تو نبود اون تو نبودی.

تسا یه قدم جلو اومد.

تسا من توی ذهنت بودم نوید. همه چیز رو دیدم. تو داشتی جیغ می‌زدی. از پشت اون شیشه، داشتی التماس می‌کردی که بتونی جلوش رو بگیری.
نوید فایدش چیه وقتی تو تنها کسی هستی که از این موضوع خبر داری بقیه دنیا چی؟
تسا بهشون نشون بده تو نبودی.

نوید دستاشو مشت کرد.

نوید اما من حتی نمیتونم نزدیکش بشم.
تسا درسته خودت نمیتونی.

سکوت. صدای آژیرها هنوز از دور می‌اومد. صدای مردم. صدای دنیایی که داشت تصمیم می‌گرفت با نوید سهیلی چیکار کنه.

تسا الان وقت گریه نیست نوید لطفا بلند شو.
نوید پس وقت چیه هان؟ من نامزد خودمو عشق خودمو کشتم بعد تو میگی وقت گریه نیست؟ پس وقت چیههههههه؟
تسا گرفتن انتقام خانم افتخاری.

نوید سرش رو بلند کرد.

نوید آگناتوس؟
تسا بله دکتر فرهاد مهرگان. کسی که اون روز وارد اتاقت شد و باعث حبس کردن من توی ذهنت شد.
نوید چطوری؟
تسا وقتی داشتی باهاش صحبت میکردی توی بیمارستان گفت سر درد داری تو هم گفتی آره و اگه یادت باشه اون دستگاهی رو از طریق گوش تو وارد کرد و اون دستگاه منو حبس کرد. من هنوز اختیاری توی بدن تو ندارم نوید الان که آگناتوس بهت اجازه داده اختیار داشته باشی فقط منو میتونی ببینی اما اگه دوباره ارادت رو بگیره کمکی از من بر نمیاد.

بیرون از ذهن نوید، سامیار داشت از میون جمعیت رد می‌شد. چشمش به کوچه‌ای افتاد که آگناتوس پشتش ایستاده بود. همون پالتوی سیاه. همون لبخند یخ‌زده. سامیار خشکش زد. همون دکتر. همون مردی که آخرین بار قبل از همه چیز وارد اتاق نوید شده بود. بدون فکر، بدون تردید، رفت سمتش.

سامیار تو...تو این کار رو کردی با همه.

آگناتوس برگشت. نگاهش آروم بود. انگار داشت به یه بچه نگاه می‌کرد.

آگناتوس چیکار کردم بچه؟
سامیار نوید.آیلین.همه کسایی که جنازشون هنوز توی خیابون هاست.

سامیار یقه‌اشو گرفت.

سامیار از وقتی وارد اتاق نوید شدی اون اینجوری شد. چه قرصی بهش دادی؟ باهاش چیکار کردی؟ زود باش نوید رو درست کن و گرنه من صورتت رو درست میکنم.

آگناتوس فقط نگاهش کرد. و بعد لبخند زد. سامیار مشتش رو بالا برد و محکم کوبید توی صورتش. آگناتوس سرش رو برگردوند. آروم دستش رو گذاشت روی گوشه لبش. خون رو پاک کرد.

آگناتوس مشت بدی نبود! میدونی راستش ناامید شدم. از بین تمام کسایی که فکر میکردم ماجرا رو می‌فهمن تو آخرین نفر بودی اما باهوش تر از چیزی که نشون میدی هستی. کاش وقت بیشتری برای آشنایی داشتیم

و بعد چشم های آگناتوس برق زد. سامیار یه لحظه حس کرد یه چیزی توی سرش عوض شد. انگار یه در بسته شد. اراده‌اش... رفت. بدنش چرخید. پاهاش شروع کردن به راه رفتن. سمت نوید.

نوید هنوز کنار جنازه آیلین بود که صدای قدم‌ها شنید. سرش رو بلند کرد. سامیار بود. ولی نگاهش... نگاه سامیار نبود.

تسا اون سامیار نیست.
نوید میدونم اون سامی نیست. اون چشما رو و اون جدیت صورتش برام آشناست.
تسا باید جلوش رو بگیری.
نوید نمیتونم. نمی‌تونم به سامیار آسیب بزنم. خودت که میدونی اون حتی سامیار نیست.
تسا نوید من هوش مصنوعی بودم و توی ذهن تو گیر افتادم هیچی راجب احساسات نمیدونم اما اینو میدونم که اگه جلوی سامیار رو نگیری آگناتوس با سامیار بهت آسیب می‌زنه و اگه تو آسیبی ببینی دیگه کی قراره آگناتوس رو شکست بده؟

نوید بلند شد. پاهاش می‌لرزید. سامیار داشت نزدیک‌تر می‌شد. قدم‌هاش یه‌نواخت، چشماش خالی.

نوید سامیار.

هیچ واکنشی نشون نداد.

نوید سامی میدونم اونجایی. منم. نوید. سامی منم رفیقت.

سامیار یه قدم دیگه جلو اومد. دستش بالا رفت و از اون مشت های محکم خودش به صورت نوید زد. نوید نفس عمیقی کشید و با یه حرکت، جاذبه اطراف سامیار رو سنگین کرد. سامیار مثل کسی که زیر یه وزن عظیم گیر کرده، کند شد. زانوهاش خم شدن. ولی آگناتوس از دور داشت تمام قدرتشو جمع می‌کرد. و نوید حسش کرد — اون موج آشنا که داشت می‌اومد سمت ذهنش.

توی ذهنش تسا گفت:

تسا الان وقتشه نوید الان میتونی جلوی آگناتوس رو بگیری.
نوید چطور؟
تسا اون دستگاه رو که توی تو کار گذاشت یادته؟ وقتی سامیار بهت مشت زد، جدا شد. ولی اثراتش هنوز هست. من می‌تونم پاکشون کنم. ولی به زمان نیاز دارم.
نوید چقدر زمان میخوای؟
تسا چند دقیقه. آها راستی حواست باشه باید از کنترل ذهنی آگناتوس دور بمونی و گرنه ممکنه دوباره همه چی رو از دست بدیم

نوید به آگناتوس نگاه کرد. داشت از میون جمعیت می‌اومد بیرون. آروم، با اطمینان، مثل کسی که می‌دونه برنده‌ست. نوید نفس کشید. و این بار، برای اولین بار از اون روز لعنتی، تصمیم گرفت.

آگناتوس داشت نزدیک می‌شد که یه دیوار نامرئی جلوش ظاهر شد. هوا سفت شده بود. انگار یه چیزی بین اون و نوید فاصله انداخته بود. اخم کرد. دوباره تلاش کرد وارد ذهن نوید بشه. ولی این بار... در بسته بود. برای اولین بار توی چند ماه، آگناتوس احساس کرد یه چیزی درست پیش نمی‌ره. نوید با تمام توان سعی کرد که جلوی آگناتوس رو بگیره تا کار تسا تموم بشه اما هر ثانیه سخت تر میشد پس تصمیم به پرواز گرفت.

توی ذهن نوید، تسا داشت کار می‌کرد. سریع، دقیق. اثرات دستگاه رو یکی‌یکی پاک می‌کرد. مثل کسی که داره زنجیرها رو از دست یه نفر باز می‌کنه.

نوید خواست پرواز کنه که سامیار بدون اراده پای نوید رو گرفت اما قدرت نوید بیشتر بود و همراه نوید به سمت آسمون رفت. نوید به پاهاش نگاه کرد و سامیار رو دید که میخواد با چاقوی جیبی که نوید بهش کادوی داده بود به پاش ضربه بزنه. نوید یه نگاه به سامیار و یه فکر توی ذهنش با تسا.

نوید چقدر دیگه مونده؟زود باش!
تسا به اندازه کافی وقت نداریم باید سامیار رو پرت کنی پایین. اون سامیار نیست آگناتوسه!

نوید مجبور بود. دلش نمی‌خواست اما مجبور بود با اون یکی پاش به سر سامیار ضربه می‌زد تا بیوفته و قطره های اشک از چشماش جاری می‌شد اما باید این کار رو تموم می‌کرد باید جلوی آگناتوس رو می‌گرفت پس خواست ضربه آخر رو بزنه که آگناتوس اراده سامیار رو برگردوند و با آخرین ضربه سامیار رو دید که داره تقلا میکنه خواست که سامیار رو بگیره اما دیر شده بود و سامیار جسمی بود که روحی نداشت و نزدیک آیلین خورده بود زمین!!

آگناتوس فریاد زد:

آگناتوس نوید!

اسمش توی هوا پیچید. و نوید لحظه‌ای لرزید.

آگناتوس نوید، تموم کن این بازی رو. تو می‌دونی بدون من هیچی نیستی. قبل از من، کی بودی؟ یه مدیر شرکت؟ یه آدم معمولی؟ من بهت نشون دادم چی می‌تونی باشی.

نوید جواب نداد.

آگناتوس اون آدما رو من کشتم، نه تو. اون انتخاب‌ها مال من بود. تو فقط ابزار بودی. پس چرا داری عذاب می‌کشی؟

نوید داشت به خاطر سامیار و آیلین گریه می‌کرد اما آروم گفت:

نوید چون ابزار بودم. می‌فهمی اینکه یه کاری رو بکنی ولی به خواست خودت نباشه یعنی چی؟ از درون نابودی میکنه میفهمی؟ من عشق زندگیم رو کشتم.من دوست بچگی هامو کشتم. بزار حدس بزنم تو هیچکدوم از اینا رو نداری پس نمیفهمی زندگی یه آدم چه شکلیه.

توی ذهنش تسا گفت:

تسا تموم شد!

و نوید احساس کرد یه چیزی توی سینه‌اش باز شد. مثل وقتی که هوای تازه بعد از مدت‌ها نفس می‌کشی.

نوید روی زمین فرود اومد و آروم آروم به سمت آگناتوس قدم برداشت. آگناتوس خواست دوباره تلاش کنه و ذهن نوید رو کنترل کنه و موفق شد اما نوید باز داشت جلو میومد نمیتونست بدن نوید رو کنترل کنه. نوید رو توی ذهنش زندانی کرده بود اما این تسا بود که داشت بدن رو کنترل میکرد و آگناتوس نمیتونست تسا رو با ذهنش زندانی کنه چون اون یه هوش مصنوعی بود که وارد ذهن نوید شده. نه دست آدمی. یه نیرو. هوا دورش سفت شد. پاهاش از زمین جدا شد. تسا از طریق نوید داشت کار می‌کرد.

نوید به چشمای آگناتوس نگاه کرد. برای اولین بار، توشون چیزی دید که قبلاً ندیده بود.

ترس.

آروم گفت:

نوید تموم شد فرهاد.

نیم ساعت بعد، آگناتوس دست‌بند به دست با اون دستگاهی که گذاشته بود توی سر نوید و حالا توی سر خودش بود و نمیتونست دیگه ذهن کسی رو کنترل کنه، جلوی رئیس‌جمهور زانو زده بود. نیروهای امنیتی دورش رو گرفته بودن. رئیس‌جمهور به نوید نگاه کرد. نگاهی که توش ترس بود، سوال بود، و یه جور احترام اجباری.

نوید قدم جلو گذاشت. صداش خسته بود ولی محکم.

نوید من می‌دونم دنبالم می‌گردید. می‌دونم می‌خواید بفهمید چی شده. ولی الان نه.

نگاهش رو به آگناتوس دوخت.

نوید این آدم رو نگه دارید. اون قدرت کنترل ذهن داره. مراقب باشید.
رئیس‌جمهور آقای سهیلی شما باید...
نوید الان نه آقای رئیس‌جمهور به اندازه کافی زجر کشیدم منم عزیزانم رو از دست دادم و اصلا حال خوبی ندارم بهتره دنبال من نباشید. اگه شما یا هر کدوم از نیرو های شما رو اطرافم ببینم خودتون خوب میدونید چه کاری ازم بر میاد.

سکوت.

رئیس‌جمهور یه لحظه به اطرافیانش نگاه کرد. و بعد آروم سر تکون داد.

شب بود. نوید توی ماشینی که از یه کوچه خلوت دزدیده بود، داشت از تهران خارج می‌شد. جاده خلوت بود. چراغ‌های شهر داشتن کم‌کم محو می‌شدن. توی ذهنش تسا گفت:

تسا کجا می‌ریم؟
نوید شمال.
تسا چرا شمال؟

نوید یه لحظه فکر کرد.

نوید آیلین همیشه می‌گفت جنگل‌هاش روح آدم رو آروم می‌کنه و دریاش ذهن آدم رو.

تسا چیزی نگفت. نوید ادامه داد:

نوید میدونم دیگه نیست. ولی... شاید اونجا بتونم یه کم نفس بکشم.

بارون شروع کرد به باریدن. قطره‌ها روی شیشه ماشین سر خوردن. تسا بعد از یه مکث طولانی گفت:

تسا نوید.
نوید هوم؟
تسا متاسفم!

نوید دستش رو روی فرمون محکم‌تر کرد. چشماش خیس شد. ولی این بار گریه نکرد. فقط رانندگی کرد. به سمت شمال. به سمت جنگل. به سمت جایی که شاید، فقط شاید، بتونه دوباره نوید سهیلی باشه.

و بعد جایی در تهران

یه پنجره. دو تا سایه. یه دختر و پسر که از پشت شیشه به شهر نگاه می‌کردن. آسمون هنوز دودی بود. صدای آژیر از دور می‌اومد. پسر آروم گفت:

پسر بلاخره شروع شد.

دختر نگاهش رو از شهر گرفت.

دختر اولین انفجار.اولین قهرمان.

مکثی کوتاه.

پسر قهرمان؟واقعا ندیدی چی شد؟فکر میکنی آماده ایم؟

دختر فقط به شهر خیره شد و جواب نداد.

پایان

نظرت رو بگو