فهرست فصل‌ها
بازگشت
توشان‌ورس — فاز یک

الکتروپالس ولتاژ ناشناخته

شایان نظری ژنرال کیانفر تهران
بخوانید
فصل ۰۱ نشانه‌ی ارتش

شایان نظری از اون آدمایی نبود که تلویزیون زیاد نگاه کنه. ولی اون روزها... اون روزها همه داشتن نگاه می‌کردن.

نشسته بود روی مبل خونه‌ی اجاره‌ایش، با یه فنجون چای سرد که یادش رفته بود بخوره، و داشت می‌دید. داشت می‌دید که یه نفر — یه آدم، نه یه ماشین، نه یه موشک — وسط تهران داره ماشین بلند می‌کنه. داره ساختمون خراب می‌کنه. داره آدم می‌کشه.

خبرنگار با صدای لرزون گفت:

خبرنگار هویت این فرد هنوز مشخص نیست، اما شاهدان می‌گویند—

شایان صدای تلویزیون رو قطع کرد. ولی تصویر موند. اون چشم‌های خالی، اون حرکت‌های بی‌رحم، اون بچه‌ای که—

جسمش له شد. رفت سمت پنجره. تهران از اینجا آروم به نظر می‌رسید. ولی دود از یه گوشه شهر هنوز بالا می‌رفت.

شایان — درون چه غلطی کردی؟
سه ماه بعد

دانشگاه دوباره باز شده بود. ولی تهران هنوز داشت زخم‌هاشو لیس می‌زد. بعضی خیابون‌ها هنوز بسته بودن. بعضی ساختمون‌ها هنوز نیمه‌ویرون بودن. و بعضی آدم‌ها هنوز نمی‌تونستن از خونه‌هاشون بیان بیرون.

شایان داشت از کنار یکی از همون خیابون‌های بسته رد می‌شد که گوشیش زنگ زد.

شایان الو؟

صدای ریحانه بود — دوست دوره دبیرستانش که حالا توی همون دانشگاه مهندسی درس می‌خوند.

ریحانه شایان! شنیدی؟ فردا اردو داریم.
شایان کدوم اردو؟
ریحانه همونجا. محل انفجار. دانشگاه با اجازه دولت داره می‌بره. می‌گن دیگه خطری نیست. می‌خوان بچه‌های مهندسی رو ببرن که محل رو بررسی کنن.

شایان یه لحظه مکث کرد.

شایان می‌خوای بری؟
ریحانه می‌خوام؟ معلومه که می‌خوام! تو نمی‌خوای؟ شایان این یه فرصته. محل انفجار آبی! مگه می‌شه نرفت؟

فردای اون روز، اتوبوس دانشگاه با پنجاه تا دانشجو راه افتاد. شایان کنار پنجره نشسته بود و به جاده نگاه می‌کرد. کنارش ریحانه بود که داشت با ذوق توضیح می‌داد چرا این اردو مهم‌ترین اتفاق علمی سال هست.

شایان گوش می‌داد، ولی ذهنش جای دیگه‌ای بود.

ریحانه شایان؟
شایان هوم؟
ریحانه داری اصلاً گوش میدی؟
شایان آره. انفجار آبی. مهم‌ترین اتفاق علمی سال.
ریحانه خب حداقل جواب دادی.

وقتی رسیدن، محل انفجار از دور به یه گودال عظیم شبیه بود. زمین دورش تغییر رنگ داده بود — یه آبی کم‌رنگ که انگار توی خاک نشسته بود. نورهای راهنما و طناب‌های زرد همه جا بود. چند تا مأمور دولتی هم اونجا ایستاده بودن.

استاد راهنما از طناب‌ها رد نمیشید. دولت تضمین داده خطری نیست، ولی احتیاط رو فراموش نکنید.

شایان به گودال خیره شد. یه جور کشش عجیب داشت. انگار یه چیزی از اون پایین داشت نگاهش می‌کرد.

ریحانه عجیبه نه؟ که اینجا شروع شد همه چیز.
شایان آره. عجیبه.
فصل ۰۲ شکاف

یه ساعت بعد، وقتی بقیه دانشجوها دور استاد جمع شده بودن، شایان با چهار تا از دوستاش یواش از گروه جدا شدن.

ریحانه، نگار، سارا — سه تا دختر — و پویا، یه پسر ریزنقش با عینک گرد که همیشه یه دفترچه توی جیبش داشت.

پویا مطمئنیم؟ استاد گفت از طناب‌ها رد نشیم.
ریحانه استاد گفت از طناب‌ها رد نشیم. نگفت نریم یه کم دورتر نگاه کنیم.
پویا اینا یه چیزه.
ریحانه نیستن.

شایان جلوتر رفت. زمین اینجا نرم‌تر بود. آبی‌تر. انگار هنوز یه چیزی توش بود.

سارا که آروم‌ترین نفر گروه بود، داشت با احتیاط قدم برمی‌داشت که ناگهان پاش سر خورد.

سارا آه—

بقیه سریع چرخیدن. سارا داشت می‌افتاد — نه روی زمین، بلکه توی یه شکاف باریک که زیر علف‌ها پنهون بود. قبل از اینکه کسی بتونه بگیردش، ناپدید شد.

ریحانه سارا!

ریحانه زانو زد و داد زد:

ریحانه سارا! حالت خوبه؟

از پایین صدا اومد:

سارا آی... فکر کنم پام پیچ خورده. ولی خوبم.

پویا چراغ گوشیش رو روشن کرد و انداخت توی شکاف. همه خم شدن و نگاه کردن.

شکاف داشت به یه راهرو ختم می‌شد. یه راهروی بتونی، با دیوارهای کهنه و چراغ‌هایی که انگار سال‌هاست روشن نشدن.

پویا این... اینجا چیه؟

شایان به دیوار راهرو خیره شد. یه نشانه روش بود. نشانه‌ای که خیلی آشنا بود.

نشانه ارتش.

نگار قبل از اینکه کسی بتونه چیزی بگه، از لبه شکاف پایین پرید.

پویا نگار! چی کار می‌کنی؟

صدای نگار از پایین اومد:

نگار میام نگاه کنم. شما میخواید بیاید یا نیاید مهم نیست.

ریحانه و شایان نگاهی به هم انداختن.

شایان می‌دونیم که میره. بهتره دنبالش بریم.

یکی‌یکی پایین رفتن. شایان آخرین نفر بود. وقتی پاش به زمین رسید، راهروی بتونی جلوش بود — سرد، خاموش، و بوی خاک قدیمی توش پیچیده بود.

پویا چراغ گوشیش رو روشن نگه داشته بود.

پویا خب. پایگاه نظامی تخلیه شده. احتمالاً بعد از انفجار آبی اینجا رو بستن. باید برگردیم.

نگار داشت با قدم‌های تند به سمت انتهای راهرو می‌رفت.

نگار یه دقیقه صبر کنید.
پویا نگار—
نگار گفتم یه دقیقه!

شایان نفسی کشید و دنبالش رفت. سارا هم با قدم های لنگ لنگان همراهش شد. ریحانه با اخم دنبال اونا راه افتاد. پویا آخرین نفر بود — با اکراه، با دفترچه‌اش توی مشتش.

راهرو به یه در فلزی بزرگ ختم می‌شد. روش نشانه ارتش بود. و کنارش یه پنل دیجیتالی که انگار هنوز برق داشت — یه چراغ قرمز کوچیک داشت چشمک می‌زد.

پویا قفله. خب، تموم شد. برگردیم.

نگار کوله‌پشتیش رو باز کرد و یه لپ‌تاپ کوچیک درآورد.

سکوت.

ریحانه نگار... تو لپ‌تاپ آوردی اردو؟
نگار همیشه همراهمه. دو دقیقه.

نگار نشست روی زمین و شروع کرد تایپ کردن.

پویا داری هک می‌کنی؟ اینجا پایگاه نظامیه! می‌دونی چی می‌گم؟ نظامی! ارتش! زندان!
نگار یعنی واقعا کنجکاو نیستی پشت اون در چیه؟ بیخیال اینجا متروکه هست کسی زیاد به اینجا اهمیتی نمیده احتمالا.

انگشتاش روی کیبورد می‌رقصیدن.

شایان به در خیره شده بود. یه جور کشش عجیب داشت. همون حسی که بالا، کنار گودال، داشت.

یه صدای کوتاه. چراغ قرمز سبز شد. در با صدای آهسته‌ای باز شد.

نگار لپ‌تاپش رو بست، بلند شد، و با لبخند برگشت سمتشون.

نگار گفتم دو دقیقه.

اون طرف در، یه سالن بزرگ بود. تاریک، ولی نه کاملاً — یه سری چراغ اضطراری از سقف نور کم‌رنگی می‌دادن.

و توی اون نور، چیزهایی بودن که هیچکدامشون نمی‌شناختن.

قفسه‌های فلزی پر از وسایل عجیب. بعضی‌هاشون شبیه تجهیزات نظامی بودن، ولی یه چیزی توشون فرق داشت. یه رنگ آبی کم‌رنگ که توی بعضی‌هاشون می‌درخشید.

پویا اینا... اینا چین؟

ریحانه با پایی پر از درد به یه دستگاه استوانه‌ای نزدیک شد.

ریحانه انگار تجهیزات نظامیه. ولی این رنگ آبی...
شایان انفجار آبی. نمیدونم چطوری ولی رنگش مثل اونه.

سکوت.

سارا یعنی اینا دیگه وسایل معمولی نیستن؟

گشتن. آروم، با احتیاط. هر کدوم به یه گوشه رفتن. نگار داشت همه چیز رو با گوشیش عکس می‌گرفت. پویا می‌نوشت. ریحانه و سارا دو تا وسیله کوچیک برداشتن — یه مکعب فلزی و یه قطعه شیشه‌ای که از داخلش نور آبی می‌تابید.

شایان داشت از کنار یه قفسه رد می‌شد که چشمش افتاد بهش.

یه دستکش. آبی و سفید. ظاهر ساده‌ای داشت، ولی وقتی نزدیک‌تر شد، دید که جنسش عجیبه — نه پارچه، نه چرم. یه چیز دیگه. چیزی که وقتی دستش رو نزدیک برد، انگار داشت نفس می‌کشید.

بدون اینکه بفهمه چرا، دستکش رو برداشت.

سبک بود. خیلی سبک. انگار داشت هوا رو نگه می‌داشت.

پویا بچه‌ها، فکر کنم باید بریم. اینجا خیلی—
آژیر به صدا دراومد.

یه صدای بلند، تیز، و بی‌رحم که توی تمام سالن پیچید.

همه خشک شدن.

نگار اوه.
پویا نگار. چی کار کردی؟
نگار من فقط در رو باز کردم. فکر نمی‌کردم سیستم مرکزی هنوز—
پویا سیستم مرکزی! یعنی الان ارتش می‌دونه اینجاییم؟
نگار احتمالاً.
پویا احتمالاً؟!
شایان بحث بعداً. الان باید فرار کنیم.

همه به سمت در دویدن. ولی قبل از اینکه برسن، یه صدای مکانیکی از سقف اومد. شایان سرش رو بالا آورد.

تله‌ها داشتن فعال می‌شدن.

شایان بدوید!
فصل ۰۳ تله‌ها

اول پویا بود.

یه تیربار از دیوار بیرون اومد. شایان داد زد ولی دیر شده بود. پویا برگشت — و همون لحظه تموم شد. افتاد. دفترچه‌اش از دستش رها شد و روی زمین سر خورد.

شایان ایستاد. پاهاش خشک شده بود.

نگار شایان بدو!

نگار بازوشو کشید. شایان نمیخواست بره میخواست حداقل جسد رفیقش رو برداره چشماش خشک شده بود و تنها چیزی که میشنید صدای تیر بار و نگار بود که داد میزد فرار کن فرار کن.

دویدن. نگار جلوتر بود. سارا با پای پیچ خورده به سختی و با کلی درد کنار شایان میدوید. ریحانه پشت سرشون.

سارا داشت میدوید که خورد زمین و بعد یه انفجار کوچیک. گرما از پشت سرشون اومد. شایان برگشت.

سارا نبود.

شایان سارا—
نگار نمیشه. نمیشه شایان. بدو!

شایان نمیخواست ادامه بده دیگه نه حتی جسد کامل سارا رو نمیدید فقط دست و پاهاش که هرکدوم یه گوشه پرت شده بودن. با اجبار و ترس از مردن شروع به دویدن کرد. شایان و نگار از در رد شدن و ریحانه داشت به در می‌رسید که یه تله دیگه فعال شد. شایان داد زد ولی

ریحانه هم رفت.

فقط شایان و نگار بودن. نفس‌نفس می‌زدن و گریه میکردن. از راهرو، از شکاف، از اون گودال لعنتی از همه چی فرار کردن.

وقتی رسیدن بالا، نور خورشید توی صورتشون خورد. هر دو افتادن روی زمین. نفس می‌کشیدن. گریه میکردن و از اتفاقاتی که افتاده بود از اونجا متنفر بودن.

نگار پویا... سارا... ریحانه...

شایان جواب نداد. میدونست نباید چیزی بگه نگار همینطوری هم شکسته بود و از خودش کتنفر بود. اون کسی بود که در رو باز کرد و همه رو به داخل هدایت کرد و حالا خودشو مسئول مرگ رفیق هاش میدونست. دست شایان مشت شده بود. توی مشتش، دستکش آبی و سفید بود.

از دور، صدای هلیکوپتر می‌اومد. ارتش داشت می‌رسید.

فصل ۰۴ بنز مشکی

نگار خواست برگرده. شایان دستشو گرفت.

شایان کجا؟
نگار برمی‌گردم پیش بقیه. قاطی میشم. انگار نه انگار.
شایان نگار. روی لباست خون هست.

نگار نگاهی به لباسش انداخت. یه لحظه ساکت شد.

شایان اگه برگردیم، اولین سوالی که می‌پرسن اینه که کجا بودیم. و اگه بفهمن کجا بودیم...
نگار می‌فهمن که پویا و سارا و ریحانه کجان. یعنی ما...
شایان باید بریم.

راه طولانی بود. خیلی طولانی‌تر از چیزی که فکر می‌کردن.

از جاده‌های خاکی رد شدن، از پشت تپه‌ها، هر بار که صدای هلیکوپتر می‌اومد دراز می‌کشیدن روی زمین. نگار یه بار افتاد. شایان بلندش کرد. بعدش شایان بود که پاش لیز خورد. نگار گرفتش.

هیچکدام حرفی نزدن. چیزی برای گفتن نبود.

وقتی رسیدن به اتوبان، خورشید داشت کج می‌شد. ماشین‌ها با سرعت رد می‌شدن. شایان کنار جاده ایستاد. لباسش خاکی بود، صورتش زخمی، و هنوز دستکش آبی‌سفید توی مشتش بود.

دستش رو بالا گرفت.

ده تا ماشین رد شدن. بیست تا. کسی نگه نداشت. نگار کنارش ایستاده بود و به زمین نگاه می‌کرد.

بعد یه بنز مشکی، براق، کند شد. شیشه پایین اومد.

پشت فرمون یه پسر جوون نشسته بود. موهای مرتب، نگاهی که انگار همه چیز رو می‌سنجید. نگاهی به شایان انداخت، بعد به نگار، بعد دوباره به شایان.

پسر جوون جایی میرید؟
شایان تهران.

پسر چند ثانیه نگاهشون کرد. بعد آروم گفت:

پسر جوون سوار شید.

توی ماشین هیچکس حرف نزد. پسر موزیک ملایمی گذاشته بود. دستاش روی فرمون آروم بود. انگار نه خاکی بودنشون، نه خون روی لباس نگار، نه نگاه‌های نگرانشون — هیچکدام براش عجیب نبود.

شایان از آینه نگاهش کرد. آشنا بود. یه جایی دیده بودش. ولی نمی‌دونست کجا.

پسر آروم پرسید:

پسر جوون کجا برسونمتون؟

شایان آدرس خونه‌اش رو داد.

بنز جلوی یه آپارتمان قدیمی تهران نگه داشت. شایان در ماشین رو باز کرد. برگشت یه لحظه به پسر نگاه کرد.

شایان ممنون.

پسر فقط سر تکون داد.

شایان یه نگاه به نگار کرد.

شایان وقتی رسیدی خونه بهم زنگ بزن.
نگار باشه. خداحافظ.

شایان پیاده شد. در ماشین رو بست. بنز راه افتاد — نگار هنوز داخل بود.

فصل ۰۵ ژنرال کیان‌فره

خونه سرد بود. شایان در رو بست. کفشاشو دراورد. رفت توی اتاق. دستکش رو از مشتش دراورد و توی پایین‌ترین کشوی میزش قایمش کرد. زیر یه تی‌شرت قدیمی.

بعد روی تخت دراز کشید.

سقف سفید بود. یه ترک کوچیک داشت از گوشه‌ی چپ تا وسط. شایان این ترک رو از اول اجاره خونه می‌شناخت.

پویا دفترچه‌اش رو همیشه توی جیب داشت. می‌گفت همه چیز مهمو توش می‌نویسه.

سارا وقتی می‌خندید چشماش خم می‌شدن.

ریحانه...

شایان دستشو گذاشت روی صورتش. و بعد گریه کرد. بی‌صدا، بی‌هیاهو. فقط اشک.

چهل و پنج دقیقه بعد

زنگ در خورد.

شایان چشماشو پاک کرد. بلند شد. رفت سمت در. دکمه آیفون رو زد.

شایان کیه؟

جوابی نیومد.

در ساختمون باز شد — یعنی کسی از پایین باز کرده بود. شایان ابروهاشو درهم کشید. رفت جلوی در واحد ایستاد. صدای پای چند نفر از راهرو می‌اومد. سنگین. منظم.

در زده شد. محکم.

شایان در رو باز کرد.

سه تا سرباز یونیفرم‌پوش جلوش بودن. پشت سرشون یه مرد با لباس نظامی رسمی‌تر. شونه‌هاش پر از نشان بود. قدش بلند، نگاهش سرد، و یه پوشه توی دستش.

قبل از اینکه شایان چیزی بگه، مرد قدم گذاشت داخل.

ژنرال کیان‌فره آقای نظری. اسم من ژنرال کیان‌فره. فکر می‌کنم باید با هم صحبت کنیم.
فصل ۰۶ پوشه

شایان یه قدم عقب رفت.

شایان شما... شما اجازه ندارید بدون—
کیان‌فر داریم.

کیان‌فر وارد شد. سربازها دنبالش. یکی از سربازها در رو از پشت بست.

کیان‌فر نگاهی به خونه انداخت. ساده بود. یه مبل، یه میز، کتاب‌های مهندسی روی هم. عکسی روی دیوار از یه خانواده.

کیان‌فر بشین.
شایان اینجا خونه منه.
کیان‌فر می‌دونم.

کیان‌فر روی مبل نشست. انگار داشت توی خونه خودش می‌نشست. پوشه رو روی میز گذاشت و بازش کرد.

کیان‌فر تو هم بشین.

شایان نشست. چاره‌ای نداشت.

کیان‌فر چند تا عکس از پوشه دراورد و روی میز گذاشت. شایان نگاه کرد.

عکس‌های دوربین مداربسته. خودش بود. نگار. پویا. سارا. ریحانه. داشتن توی پایگاه میگشتن.

شایان چیزی نگفت.

کیان‌فر آروم و بی‌تفاوت حرف می‌زد. انگار داشت آب‌وهوا رو توضیح می‌داد.

کیان‌فر امروز پنج نفر وارد یه پایگاه نظامی مسدود شدن. از اون پنج نفر، سه نفر دیگه برنگشتن. فقط تو و یه نفر دیگه.

سکوت.

کیان‌فر دوستات مردن.

شایان دستاشو مشت کرد.

شایان می‌دونم.
کیان‌فر پس می‌دونی که این یه اتفاق ساده نیست.
شایان می‌دونم.

کیان‌فر به صندلی تکیه داد.

کیان‌فر خب. پس بگو چی برداشتی.

شایان سرش رو بالا آورد.

شایان چی؟
کیان‌فر ما لیست وسایل اونجا رو داریم آقای سهیلی نیاز نیست از ما مخفیش کنید میدونیم چی برداشتی منتظرم خودت بهم بگی

کیان‌فر نگاهش رو به اتاق خواب دوخت.

کیان‌فر می‌تونم بگم سربازها بگردن. یا می‌تونی خودت بدیش.

شایان یه لحظه به میز نگاه کرد. به عکس‌ها. به پویا که توی عکس داشت می‌نوشت.

بعد بلند شد. رفت توی اتاق خواب. کشوی پایین رو باز کرد. دستکش رو دراورد.

برگشت و گذاشتش روی میز.

کیان‌فر بهش خیره شد. چند ثانیه فقط نگاه کرد. بعد دستشو دراز کرد و دستکش رو برداشت.

کیان‌فر با آرامش بهش نگاه کرد. بعد برگشت سمت شایان.

کیان‌فر می‌دونی این چیه؟
شایان نه.
کیان‌فر آقای سهیلی.
شایان گفتم نمی‌دونم چیه. فقط... خوشم اومد.

کیان‌فر چند ثانیه نگاهش کرد. بعد دستکش رو گذاشت توی پوشه.

کیان‌فر خب. فعلاً همین کافیه.

راه افتاد سمت در. سربازها دنبالش.

شایان از جاش تکون نخورد.

شایان همین؟ یعنی چی همین؟ دوستام مردن. من—
کیان‌فر می‌دونیم. ما خودمون اونا رو به خانواده‌هاشون میدیم. یه توضیح رسمی هم داده میشه.
شایان چه توضیحی؟
کیان‌فر به خودمون مربوطه.

شایان بلند شد.

شایان جنازه سارا رو حتی نمیتونید پیدا کنید تیکه تیکه شده چه توضیحی برای این وجود داره هان؟ چه توضیحی؟ میخواید بگید ارتش اونو منفجر کرد چون وارد یه جایی شدن که نباید میشدن؟
کیان‌فر آقای نظری. تو امروز توی پایگاه ارتش بودی غیر قانونی وارد شدی همین حکمش حبس هست. یه چیزی دیدی که نباید می‌دیدی. و یه چیزی برداشتی که مال تو نبود. می‌تونم همین الان ببرمت. یا می‌تونی بری بخوابی و فردا بری دانشگاه و زندگیتو بکنی.

سکوت.

کیان‌فر آفرین پسر باهوش حالا اگه از این ماجرا به کسی حرف بزنی — یه کلمه — دیگه انتخاب نداری.

در باز شد. کیان‌فر رفت. سربازها دنبالش. در بسته شد.

شایان تنها موند. وسط خونه‌اش. با دستای خالی.

دستکش رفته بود.

نشست روی زمین. پشتشو تکیه داد به مبل. به سقف نگاه کرد. همون ترک قدیمی.

چند دقیقه گذشت. ربع ساعت.

بعد نگاهش رفت سمت میز.

پوشه رفته بود. عکس‌ها رفته بودن. همه چیز رفته بود.

داشت به خاطراتش با ریحانه فکر میکرد که صدای گوشیش اومد.

بلند شد و گوشی رو برداشت تا جواب بده و دید نگاره.

شایان چرا انقد دیر؟
نگار من مثل تو تنها زندگی نمیکنم شایان. اول جواب پس دادم که چرا زودتر از اردو اومدم خونه و بعد داشتن منو بازجویی میکردن که چرا روی لباسات خون و خاکه. باید مامانمو میدیدی یه پا پلیس شده بود برای خودش.
شایان کیانفر اینجا بود.
نگار باید بشناسمش؟
شایان رئیس پیگاهی که رفتیم توشیه آدم ارتشی سخت گیر.
نگار پس تو واقعا بازجویی شدی هان؟ چی میخواست؟ چی گفتی؟
شایان بعدا بهت میگم الان واقعا حوصله ندارم نگار میخوام برم دوش بگیرم.
نگار باشه تا بعد.

با اینکه نگار از نظر شایان آروم به نظر میومد اما وقتی گوشی قطع شد زد زیر گریه. دوباره و دوباره. باید خودشو قوی نشون میداد که شایان هم آروم باشه و نگران ریحانه نباشه.

فصل ۰۷ حجله

دو روز گذشته بود. دو روزی که شایان و نگار توی خونه‌هاشون مونده بودن، با چشمایی که دیگه اشک نداشت و سکوتی که سنگین‌تر از هر حرفی بود. ولی زندگی صبر نمی‌کرد. اگه بیشتر از این غیبت می‌کردن، از همه چی عقب می‌افتادن — درس‌ها، ترم، آینده‌ای که دیگه برایش معنای قبل رو نداشت.

با اجبار، صبح روز سوم، هر دو به سمت دانشگاه راه افتادن.

وقتی از در ورودی رد شدن، اول صدا رو شنیدن — صدای آروم قرآنی که از یه بلندگوی کوچیک پخش می‌شد. بعد چشمشون به میز افتاد.

یه حجله. سه قاب عکس، کنار هم. پویا با عینک گردش، همون لبخند نصفه‌ونیمه‌ای که همیشه داشت. سارا، با شال گلدارش، نگاهی آروم. ریحانه، با همون ذوقی که توی چشماش بود — همون ذوقی که توی اتوبوس، روز قبل از همه چی، داشت.

شمع‌های کوچیک دورشون روشن بود. یه دسته گل سفید.

نگار اول از حرکت ایستاد.

نگار شایان...

شایان جوابی نداد. فقط زل زده بود. سینه‌اش داشت تنگ می‌شد. همون حس — همون حسی که دو روز توی خونه باهاش جنگیده بود — دوباره برگشت. از تو می‌کشید.

نگار دستش رو گذاشت روی دهنش. چشماش پر شد.

نگار نه... نه دوباره نه...

چند ثانیه‌ای هیچکدوم حرکت نکردن. فقط نگاه کردن. به سه تا عکس. به سه تا آدمی که دیگه نبودن — و حالا، رسمی‌ترین شکل ممکن، توی یه میز چوبی وسط حیاط دانشگاه خلاصه شده بودن.

صدای قدم از پشت سرشون اومد.

آرمین شایان! خدا رو شکر اومدی...

آرمین بود — یکی از هم‌کلاسی‌هاشون، چشمایی قرمز و خسته. اومد جلو، دستش رو گذاشت روی شونه شایان.

آرمین خیلی متاسفم بابت ریحانه.

نگاهش رفت سمت نگار.

آرمین می‌دونم چقدر باهم رفیق بودید. از همون ترم اول همیشه با هم بودید.

نگار چیزی نگفت. فقط سرش رو پایین انداخت.

آرمین دوباره برگشت سمت شایان.

آرمین چی شد دقیقاً؟ بچه‌ها میگن خیلی یهویی بود.

شایان دهنش رو باز کرد. هیچی نیومد. ذهنش رفت سمت یه جای دیگه — صدای تیربار، نوری که از تله می‌اومد، چیزهایی که نمی‌توانست به زبون بیاره، حتی اگه می‌خواست.

سکوت طولانی شد. آرمین منتظر بود.

نگار، که دید شایان داره خشک می‌شه، جلو اومد.

نگار چی... چجوری اتفاق افتاد؟

آرمین یه لحظه با تعجب نگاهش کرد — انگار توقع نداشت این سوال رو از خود نگار بشنوه.

آرمین بچه‌ها میگن اون سه نفر داشتن میومدن دنبال شما. ماشینشون از دره سقوط کرده، منفجر شده. جنازه‌ای هم باقی نمونده.

مکث کرد.

آرمین فکر می‌کردم خبر دارید. واسه همینم فکر کردم دو روزه نیومدید مگه نه به خاطر همین بود دیگه آره؟

بین‌شون یه سکوت سنگین افتاد. نگار به شایان نگاه کرد. شایان به زمین خیره بود.

یه دروغ. همین‌قدر ساده. یه ماشین، یه دره، یه انفجار — و تمام چیزی که واقعاً اتفاق افتاده بود، تیربار، تله، آژیر، اون سالن سرد زیرزمینی، همه‌اش محو شده بود زیر یه جمله‌ی رسمی.

شایان حسش کرد — همون چیزی که از روز کیان‌فر توی سینه‌اش جمع شده بود. خشم. بی‌قدرتی. غمی که نمی‌توانست حتی به زبون بیاردش.

چشماش پر شد. سریع سرش رو برگرداند.

شایان ببخشید... باید برم.
آرمین شایان صبر کن...

ولی شایان دیگه نشنید. با قدم‌های تند از حیاط فاصله گرفت، از کنار چند دانشجوی دیگه که سرشون رو بلند کرده بودن نگاهش کنن رد شد، و رفت سمت پارکینگ پشتی — جایی که همیشه خلوت بود.

نگار، بدون یه کلمه، پشت سرش رفت.

فصل ۰۸ سنگینی یک مراسم

توی پارکینگ، شایان به دیوار سرد تکیه داده بود. دستاش هنوز می‌لرزید. نگار جلوش ایستاده بود، نمی‌دونست از کجا شروع کنه، فقط می‌دونست نمی‌تونه بذاره شایان توی همین حال بمونه.

نگار شایان نگام کن.

شایان جواب نداد. نگار دوباره گفت، این بار آرومتر.

نگار شایان. نگام کن.

شایان بالاخره سرش رو بلند کرد. چشماش قرمز بود.

شایان چی میخوای بگی نگار؟ که درست میشه؟ که یه روز فراموش میکنیم؟
نگار نه. نمیخوام اینو بگم. میدونم درست نمیشه. هیچوقت درست نمیشه.

نشست روی پله‌ی کنار دیوار. شایان هم، با کمی فاصله، کنارش نشست.

نگار ولی شایان، اگه همینجوری از خودت متنفر بمونی، اگه همینجوری بذاری این چیزا از تو بخورنت، چی به دست میاد؟ پویا، سارا، ریحانه برنمیگردن.
شایان میدونم برنمیگردن. فکر میکنی نمیدونم؟
نگار پس چرا داری اینجوری با خودت رفتار میکنی؟
شایان چون من زنده‌ام نگار! من اینجام! نشستم اینجا، نفس میکشم، درس میخونم، فردا میرم سر کلاس — و اونا حتی یه قبر ندارن که یکی بره بالاسرش گریه کنه!

صداش بلند شده بود. نگار چیزی نگفت، فقط گذاشت تموم بشه.

شایان من باید جلوتر می‌رفتم. باید زودتر از اون قفسه دور می‌شدم. باید—
نگار شایان.

شایان ساکت شد.

نگار اگه میخوای مقصر پیدا کنی، من اینجام. من بودم که لپ‌تاپ آوردم. من بودم که در رو باز کردم. من بودم که گفتم بریم نگاه کنیم. اگه قراره یکی خودشو مقصر بدونه، باید من باشم.

شایان برگشت نگاهش کرد.

شایان نگار، این—
نگار نه، بذار تمومش کنم. هر شب، از همون لحظه که از اون راهرو زدیم بیرون، دارم با خودم همینو میگم. اگه در رو باز نکرده بودم... اگه گفته بودم برگردیم... ولی این فکرا هیچی رو درست نمیکنه شایان. فقط داره ما رو هم با خودش میبره پایین.

سکوت بینشون نشست. صدای ماشینی از خیابون پشت دانشگاه رد شد.

نگار ما نمیتونیم برشون گردونیم. ولی میتونیم انتخاب کنیم که چجوری ادامه بدیم. اگه بخوایم همینجوری بشکنیم، انگار اونا برای هیچی نرفتن.

شایان مدتی فقط نگاهش کرد. بعد، آروم، نفسی کشید که از عمق سینه‌اش بیرون اومد — اولین نفس آرومی که از دو روز پیش کشیده بود.

شایان باشه.
نگار باشه؟
شایان باشه. میرم سر کلاس.

نگار، با یه لبخند تلخ و خسته، سر تکون داد.

عصر همون روز

کلاس‌ها تموم شد، ولی روز هنوز تموم نشده بود.

دم در کلاس، یکی از دانشجوها داشت به بقیه میگفت که عصر همون روز قراره مراسمی برای پویا، سارا و ریحانه برگزار بشه — یه مجلس ساده، توی یه تالار نزدیک دانشگاه، برای خانواده‌ها و دوستان.

شایان و نگار، بدون اینکه حرفی بزنن، تصمیم گرفتن برن.

وقتی وارد تالار شدن، اول صدا بود — صدای گریه‌ای که از چند جای مختلف سالن می‌اومد، قاطی شده با صدای روضه‌ای که از بلندگو پخش می‌شد.

مادر سارا، یه زن میانسال با چادر سیاه، روی صندلی اول نشسته بود و دستاشو به سینه‌اش میکوبید.

مادر سارا دخترم... دخترم... کجا رفتی مادر... کجا رفتی...

کنارش، پدر سارا نشسته بود، با سری که انداخته بود پایین، شونه‌هایی که آروم میلرزید، بدون یه کلمه.

چند ردیف جلوتر، پدر ریحانه ایستاده بود، روبه‌روی عکس بزرگ دخترش، با چشمایی که پر بود ولی نمیخواست جلوی بقیه اشک بریزه. مادر ریحانه، کنارش، صورتش رو با دستاش گرفته بود.

از طرف دیگه‌ی سالن، صدای گریه‌ی مادر پویا میومد — یه صدای خفه، شکسته، که هر چند ثانیه یه بار بالا میرفت و دوباره میشکست.

شایان همونجا، کنار در، خشک شد. نگار هم.

هیچکدوم آماده نبودن برای این صحنه.

به آرومی، قدم به قدم، جلوتر رفتن. ولی هرچی نزدیک‌تر می‌شدن، نگاه‌ها هم بیشتر سنگین‌تر می‌شد.

یکی از اقوام پویا، یه مرد جوون، نگاهش به شایان افتاد. یه لحظه فقط نگاه کرد — نگاهی که توش هیچ گرمایی نبود.

بعد، با قدم‌های سرد، اومد جلو.

مرد جوان تسلیت میگم.

همین. هیچ چیز دیگه‌ای نگفت. حتی دست هم ندادن. برگشت و رفت.

چند نفر دیگه هم همینطور بودن. می‌اومدن، یه جمله‌ی کوتاه می‌گفتن — «تسلیت» یا «خدا رحمتشون کنه» — و بدون نگاه دوباره، می‌رفتن. هیچکدوم نمی‌پرسیدن حالشون چطوره. هیچکدوم نمی‌نشستن کنارشون.

نگار حسش کرد. شایان هم. توی هر نگاه، توی هر «تسلیت» سرد، یه چیز نگفته بود: شما چرا زنده‌اید؟

و از نظر هیچکدومشون هم بی‌دلیل نبود. شایان خودش، توی دلش، همین سوال رو هزار بار پرسیده بود. نگار هم — مخصوصاً نگار، که میدونست اون در رو خودش باز کرده.

نزدیک ساعت آخر مراسم، نگار رفت سمت یه گوشه‌ی خلوت سالن، پشت یکی از ستون‌ها. شایان دنبالش رفت.

شایان نگار...

نگار، بدون اینکه برگرده، فقط به عکس‌ها نگاه میکرد — از همون فاصله، سه قاب کوچیک روی یه میز پر از گل.

نگار حق دارن.
شایان نگار...
نگار حق دارن شایان. اگه من اون در رو باز نکرده بودم... اگه...

صداش شکست. شایان چیزی نگفت. فقط ایستاد کنارش، توی همون سکوت سنگین، توی همون سالنی که پر بود از مادرهایی که خودشون رو میزدن و پدرهایی که سرشون رو پایین انداخته بودن — و هیچ حرفی نبود که بتونه چیزی رو درست کنه.

فلش‌بک سه روز پیش

بنز مشکی توی یه خیابون خلوت، جلوی یه آپارتمان قدیمی توقف کرد. شایان پیاده شده بود و رفته بود. حالا فقط نگار توی صندلی عقب نشسته بود، و سکوت ماشین سنگین‌تر از قبل شده بود.

پسر جوون، بدون نگاه کردن به آینه، آروم پرسید:

پسر جوان آدرس؟

نگار آدرس خونه‌اش رو داد. صداش گرفته بود، خسته.

تا رسیدن، یه کلمه‌ی دیگه هم بین‌شون رد و بدل نشد. فقط صدای موزیک ملایمی که از ضبط ماشین پخش می‌شد، و صدای چرخ‌ها روی آسفالت.

وقتی ماشین جلوی خونه‌ی نگار ایستاد، نگار در رو باز کرد، یه لحظه مکث کرد، و بدون اینکه برگرده گفت:

نگار ممنون.

پسر فقط سر تکون داد. نگار پیاده شد، در رو بست، و بنز دوباره راه افتاد.

پسر جوون به سمت آپارتمانش رفت — یه واحد ساده، نه چندان بزرگ، با چراغ‌هایی که از پشت پرده‌ها روشن بود.

وقتی در رو باز کرد، دختر جوون — خواهرش — پشت یه میز پر از مانیتور نشسته بود، با چشمایی که از خستگی سرخ شده بود ولی هنوز تیز و هوشیار.

دختر جوان خب؟
پسر جوان خب؟

دختر، بدون اینکه از صندلیش بلند شه، چرخید سمتش.

دختر جوان کیا بودن؟ چی دیدی؟
پسر جوان یه پسر و یه دختر. از یه جایی فرار کرده بودن. کنار جاده دستشونو بالا گرفته بودن.
دختر جوان کجا؟ چی شده بود؟
پسر جوان چمیدونم از کجا لباسشون خاکی و خونی بود و از سمت محل انفجار آبی میومدن.

دختر یه لحظه فقط نگاهش کرد، انگار منتظر ادامه بود.

پسر جوان شایان — همون پسر — همراهش یه دستکش بود. فکر می‌کنم مربوط باشه به انفجار.

دختر جوان از جاش بلند شد. صورتش یهو جمع شد، یه آدم آماده‌ی دعوا.

دختر جوان تو هم گذاشتی بره؟!
پسر جوان چی میشه مگه خب؟
دختر جوان یادت نمیاد چه اتفاقی برای لرد و تهران افتاد سه ماه پیش؟ هنوز درست نشده همه‌چی! بعد تو گذاشتی اون راحت پیاده بشه؟!

صداش بالا رفته بود. پسر جوون یه قدم به عقب رفت، دستاشو تو هوا تکون داد.

پسر جوان خب چیکار باید می‌کردم؟ همونجا می‌گرفتمش؟ اونم میگفت بفرما مال تو؟

دختر جوان حرفی نزد، فقط با عصبانیت برگشت سمت میزش، نشست، و شروع کرد به تایپ کردن — تند، خشن، انگار داشت با کیبورد دعوا می‌کرد.

چند دقیقه گذشت. سکوت بین‌شون، فقط با صدای کلیک کیبورد شکسته می‌شد.

بالاخره پسر جوون آروم گفت:

پسر جوان نگران نباش.

دختر بدون اینکه نگاهش رو از مانیتور بگیره، فقط یه «هوم» زیر لب گفت.

پسر جوان این یکی مطمئنم بهتر استفاده می‌کنه از قدرتش. مثل لرد نمی‌شه.

دختر این بار برگشت نگاهش کرد. ابروهاش هنوز درهم بود، ولی کنجکاوی توی نگاهش بود.

پسر جوان این قهرمان دوممون هست.

دختر یه لحظه فقط نگاهش کرد — نه با تأیید، نه با رد. فقط سکوت.

بعد، بدون جواب، دوباره برگشت سمت کامپیوتر. انگشتاش روی کیبورد رفت، و یکی از پنجره‌های مانیتور باز شد — فیلم دوربین های مداربسته و شهری محله شایان بود ولی فقط از اتفاق های بیرون خونه خبردار میشدن.

دختر جوان خب پس بیا ببینیم چی هستی.

و شروع کردن به تماشا کردن بیرون خونه‌ی شایان.

چند ساعت بعد

صدای ماشینی از بیرون خونه شایان اومد. دختر جوون، که هنوز پشت میز نشسته بود، نگاهش رو به مانیتور خیره کرد.

دختر جوان هوی بچه! بیا اینجا، زود باش!

پسر جوون با عجله اومد کنارش. از پشت مانیتور، یه ماشین نظامی رو دیدن که جلوی خونه شایان، نگه داشته بود.

یه مرد با لباس نظامی رسمی، شونه‌هایی پر از نشان، از ماشین پیاده شد و وارد خونه شد.

دختر جوان بزن روی صورتش. زوم کن.

پسر جوون با چند تا کلیک، تصویر رو زوم کرد. چهره‌ی مرد، واضح و دقیق، روی مانیتور افتاد.

چند دقیقه گذشت. هیچی غیر از رفت‌وآمد سربازها دم در خونه دیده نمی‌شد. بعد، همون مرد دوباره از در بیرون اومد — این بار با یه پوشه زیر بغلش، و یه چیز دیگه توی دستش.

پسر جوون چشماش رو ریز کرد.

پسر جوان این چیه دستش؟

دختر جوون نزدیک‌تر رفت به مانیتور. زوم رو بیشتر کرد.

رنگ آبی و سفید، شکل ساده، ولی واضح.

دختر جوان دستکشه.

چند ثانیه فقط نگاه کردن — مرد، دستکش رو با احتیاط گذاشت توی یه کیف فلزی کوچیک، سوار ماشین شد، و رفت.

دختر جوون بدون این‌که حرفی بزنه، عکس صورت مرد رو از فریم ویدیو جدا کرد و وارد یه نرم‌افزار تشخیص چهره کرد. چند ثانیه‌ی پردازش، و بعد یه پروفایل کامل باز شد.

دختر جوان ژنرال کیان‌فر...

شروع کرد به اسکرول کردن. اسم، رتبه، سابقه‌ی خدمت. ولی هرچی پایین‌تر می‌رفت، صورتش بیشتر جمع می‌شد.

دختر جوان بچه... این آدم...

پسر جوون از پشت شونه‌اش خم شد و نگاه کرد.

روی صفحه، یه فهرست از پرونده‌های طبقه‌بندی‌شده باز شده بود — بعضی‌هاشون نیمه‌سانسور، ولی خوندنی.

۱۳۹۴: مسئول عملیات «پاکسازی» در یه روستای مرزی؛ گزارش‌های غیررسمی از قتل‌عام غیرنظامیان مشکوک به همکاری با شورشیان. پرونده بدون پیگرد بسته شده.

۱۳۹۶: ناظر پروژه‌ای با نام رمز «خاکستر»، مرتبط با آزمایش‌های انسانی روی سربازان داوطلب برای افزایش تحمل درد و کنترل ذهنی. سه نفر از داوطلبان «در حین آزمایش فوت کردند».

۱۳۹۸: مسئول بازجویی از بازداشت‌شدگان سیاسی در یه بازداشتگاه نامشخص. چند شکایت ناشناس از روش‌های بازجویی «غیرمتعارف» ثبت شده، که همگی بدون نتیجه مختومه شدن.

۱۴۰۰: انتقال به ریاست یه پایگاه تحقیقاتی-نظامی مخفی، با دسترسی مستقیم به بودجه‌ی سیاه و معافیت از نظارت معمول ارتش.

دختر جوون دستش رو گذاشت روی دهنش.

دختر جوان این آدم یه قاتل دولتیه. یه روانیه که بهش لباس نظامی دادن.

پسر جوون ساکت بود، فقط به اسکرین خیره شده بود.

دختر جوان و الان... الان یه قطعه از همون انفجار، یه چیزی که حتی نمی‌دونیم چقدر خطرناکه، افتاده دست این آدم؟

بلند شد، شروع کرد به قدم زدن توی اتاق — عصبی، تند، دستاش مشت شده.

دختر جوان نه. نه نه نه. این قابل قبول نیست. باید بفهمیم کجا نگه‌اش می‌داره، چیکار می‌خواد باهاش بکنه، و چطوری می‌تونیم پسش بگیریم.

نشست دوباره پشت میز، انگشتاش با سرعت روی کیبورد شروع کردن به حرکت — باز کردن نقشه‌ی پایگاه، جست‌وجو توی سرورهای دیگه، دنبال هر ردی از پروژه‌ی «خاکستر» یا هر چیز دیگه‌ای که به کیان‌فر مرتبط بود.

بدون این‌که نگاهش رو از مانیتور بگیره، گفت:

دختر جوان تو برو پیش اون پسره. شایان.
پسر جوان چی کار کنم؟
دختر جوان مراقبش باش. فقط مراقبش باش. ولی طوری که نفهمه. نه نزدیک بشی، نه خودتو نشون بدی. فقط ببین کجا میره، با کی حرف میزنه، چه اتفاقی برایش میافته.

پسر جوون یه لحظه مکث کرد.

پسر جوان چرا؟
دختر جوان خودت بودی گفتی این یکی فرق داره. حالا که کیانفر دنبال دستکشه شاید اون بتونه جلوش وایسه گفتی قهرمان دوممونه امیدوارم همینطور باشه.

پسر جوون چند ثانیه نگاهش کرد، بعد بدون حرف دیگه‌ای، رفت سمت در. کتش رو از روی مبل برداشت، و قبل از بیرون رفتن برگشت.

پسر جوان اگه کیان‌فر بفهمه داریم تعقیبش می‌کنیم...
دختر جوان نمی‌فهمه.

گفتش با اطمینانی که جای هیچ بحثی نمی‌گذاشت. پسر جوون سر تکون داد و از در بیرون رفت.

پشت سرش، دختر جوون تنها ماند، روبه‌روی مانیتورهایی پر از نقشه، اسم، و یه عکس از مردی که حالا می‌دانست باید از همه بیشتر مراقبش باشن.

فصل ۰۹ ردپا

توی سالن مراسم، پسر جوون آرام بین جمعیت قدم می‌زد. کت ساده‌ای پوشیده بود، بدون هیچ نشونه‌ای که توجهی رو جذب کنه. از کنار خانواده‌ها رد می‌شد، سری به نشانه‌ی تسلیت تکون می‌داد، گاهی یه «خدا رحمتش کنه» زیر لب می‌گفت — دقیقاً مثل بقیه‌ی مهمون‌ها. هیچ‌کس بهش نگاه دومی نمی‌انداخت.

از گوشه‌ی چشم، شایان و نگار رو می‌دید — کنار ستون، توی سکوتی که سنگین‌تر از هر حرفی بود. یه لحظه نگاهش روی نگار موند، بعد سریع چرخید سمت یکی از مهمون‌های دیگه و دوباره یه «تسلیت میگم» تکراری گفت.

هیچ‌کس فکر نمی‌کرد این آدم، چند ساعت پیش، داشته از پشت یه مانیتور همین دو نفر رو زیر نظر می‌گرفته.

وقتی مراسم رو به پایان رسید و جمعیت شروع کرد به پخش‌شدن، پسر آروم از تالار بیرون رفت. توی پارکینگ، کنار ماشینش، دستش رو برد سمت گوشش — یه ایرفون کوچیک، تقریباً نامحسوس.

پسر جوان چطور پیش رفت؟

صدای دختر از پشت بیسیم اومد، تند و پرانرژی.

دختر جوان پیداش کردم.
پسر جوان چی رو؟
دختر جوان دستکش رو. می‌دونم کجاست.

پسر یه لحظه ایستاد، نگاهی به اطراف انداخت، بعد سوار ماشین شد و در رو بست.

پسر جوان کجاست؟
دختر جوان بایگانی ارشد ارتش، یه قفسه‌ی مخصوص داره برای «مدارک طبقه‌بندی‌شده‌ی غیرعادی». کیان‌فر همیشه یه الگو داره — هیچ‌وقت چیزای مهم رو پیش خودش نگه نمی‌داره، می‌سپره به یه مرکز امن. منم همینو دنبال کردم.
پسر جوان و؟
دختر جوان و دستکش، دقیقاً همونجاست. توی یه باکس فلزی، طبقه‌ی منفی دو، یه پایگاه پشتیبانی نه چندان مهم در حومه‌ی تهران. امنیتش زیاده، ولی نه چیزی که از پسش برنیایم.

پسر، در حالی که دستش رو روی فرمون می‌گذاشت، یه نفس عمیق کشید.

پسر جوان خب. باید بیاریمش بیرون.
دختر جوان بیاریمش بیرون و بذاریمش توی خونه‌ی شایان. جاش پیش اون امن‌تره.

پسر، با لبخندی که از خودراضی بودنش معلوم بود، خودشو روی صندلی جا کرد.

پسر جوان نگفته بودم؟ گفتم این یکی فرق می‌کنه.
دختر جوان هنوز چیزی ثابت نشده. فقط بیا کارمون رو بکنیم.
پسر جوان چشم خانم.

از اون لحظه، پسر دیگه شخصاً مراقب شایان و نگار نبود. کار دیگه‌ای داشت.

طی چند روز بعد، بدون این‌که خودش جلوی صحنه ظاهر بشه، چند نفر رو استخدام کرد — افرادی که توی کار دزدی و نفوذ به پایگاه‌های امنیتی حرفه‌ای بودن. هرگز باهاشون رو در رو صحبت نکرد. فقط از طریق تماس‌های تلفنی، با صدایی که هر بار از یه شماره‌ی ناشناس می‌اومد، دستورات رو می‌داد.

پسر جوان (پشت تلفن) نقشه‌ی پایگاه رو برات می‌فرستم. طبقه‌ی منفی دو. یه باکس فلزی با کد امنیتی سطح بالا. می‌خوام فقط همون یه چیز بیاد بیرون، هیچی دیگه دست نمی‌زنید.

صدای مردی در آن طرف خط، گرفته و کوتاه جواب داد.

مرد (تلفن) پولش؟
پسر جوان نصفش الان، نصف بقیه‌ش بعد از تحویل. مثل همیشه.
مرد (تلفن) قبول.

تماس قطع شد. پسر، توی تاریکی اتاقش، به گوشی خیره ماند، بعد گذاشتش روی میز.

هیچ‌کس از این گروه، حتی یک‌بار هم، چهره‌ی واقعی‌اش رو نمی‌دید. فقط یه صدا بود — صدایی که دستور می‌داد، و پولی که همیشه به‌موقع می‌رسید.

فصل ۱۰ طبقه‌ی منفی دو

شب بود. آسمون بی‌ستاره، پر از ابرهای سنگین. پایگاه پشتیبانی، در حومه‌ی تهران، از بیرون چیزی بیشتر از یه ساختمون بتونی خاکستری به نظر نمی‌رسید — یه دیوار بلند، چند تا برج نگهبانی، و سکوتی که فقط با صدای باد شکسته می‌شد.

توی یه ماشین پارک‌شده، دو خیابون دورتر، پسر جوون نشسته بود. صندلی رو کمی به عقب خوابونده بود، لپ‌تاپ روی پاش باز بود، ایرفون توی گوشش.

پسر جوان آماده‌اید؟

صدای یکی از مردها از پشت خط اومد، آروم و حرفه‌ای.

مرد ۱ (تلفن) رسیدیم. منتظر علامتیم.
پسر جوان صبر کنید.

گفت، و بعد توی کانال دیگه، با خواهرش صحبت کرد.

پسر جوان آماده‌ای؟
دختر جوان (بیسیم) آماده‌م. شش دوربین فعال. دارم وارد سیستم داخلی می‌شم.

انگشتاش روی کیبورد می‌رقصیدن. روی مانیتور، خطوط کد رد می‌شدن.

دختر جوان دوربین دیوار شرقی رفت روی لوپ. غربی هم همینطور. الان روی چهار دوربین داخلی کار می‌کنم—

یه لحظه مکث کرد. ابروهاش درهم رفت.

دختر جوان صبر کن.
پسر جوان چی شد؟
دختر جوان سیستمشون... یه پروتکل امنیتی جدید داره که توی نقشه‌ی قدیمی من نبود. یه لایه‌ی دومه، جداگانه. دارم سعی می‌کنم دورش بزنم ولی—

چند ثانیه‌ی سنگین گذشت. صدای تایپ تندتر شد.

دختر جوان خب. باز شد. ولی فقط سه دوربین داخلی رو می‌تونم کنترل کنم، نه چهار تا. یکی‌شون — راهروی اصلی رو نمی‌تونم ببرمش روی لوپ. باید از یه مسیر فرعی برید.

پسر جوون فک‌هاشو فشار داد، بعد توی کانال اول گفت:

پسر جوان تغییر مسیر. از راهروی فرعی برید، نه اصلی.
مرد ۱ (بیسیم) دریافت شد.

سه سایه از کنار دیوار شرقی بالا رفتن، سریع و بی‌صدا، و توی محوطه فرود اومدن.

دختر جوان نگهبان سمت ورودی... داره حرکت می‌کنه. صبر کنید—

سکوت.

دختر جوان داره میاد سمت شما. واستید!

سایه‌ها همونجا، چسبیده به دیوار، بی‌حرکت موندن. صدای قدم‌های یه نگهبان، آروم و منظم، از اون طرف دیوار شنیده می‌شد. چند ثانیه‌ای که انگار یه عمر طول کشید.

دختر جوان (زمزمه) برگشت. برگشت سمت پست نگهبانی. برید.

مردها حرکت کردن. در فرعی، با یه دستگاه کوچیک، باز شد — ولی صدای باز شدن در بلندتر از انتظار بود. توی سکوت شب، انگار یه فریاد بود.

مرد ۲ (بیسیم، خیلی آروم) بد شد!
دختر جوان می‌دونم شنیدم. برید تو، زود!

وارد راهرو شدن. هوا سردتر از چیزی که انتظار داشتن بود. چراغ‌های اضطراری، کم‌نور، فقط سایه‌ها رو نشون می‌دادن.

دختر جوان راهروی فرعی، سمت چپ. پله‌ها همونجاست.

نیمه‌راه پله‌ها، صدای رادیویی از بالا اومد — یه نگهبان داشت با یکی صحبت می‌کرد.

نگهبان (دور، نامفهوم) ...چک کردم، چیزی نیست... فقط یه صدا بود احتمالاً از تأسیسات...

مردها بی‌حرکت موندن، نفس‌هاشون رو نگه داشته بودن. صدای رادیو قطع شد. قدم‌ها دور شدن.

مرد ۱ (بیسیم) رد شد.
دختر جوان ادامه بدید. طبقه منفی دو.

رسیدن به طبقه‌ی منفی دو. سرد، تاریک‌تر از قبل. سنسورهای حرکتی روی سقف، نقطه‌های کوچیک قرمز که هر چند ثانیه چشمک می‌زدن.

دختر جوان دارم سنسورها رو غیرفعال می‌کنم. فقط نود ثانیه وقت دارید. از همین لحظه شروع شد!

مردها دویدن — نه با عجله‌ی بی‌نظم، بلکه با سرعتی حساب‌شده. از راهرو گذشتن، به در فلزی دوم رسیدن.

مرد ۱ (بیسیم) کد!
دختر جوان الان درستش میکنم

سکوت یه لحظه‌ای. بعد:

دختر جوان لعنتی. سیستمش پیشرفته ست. طول میکشه!
مرد ۱ (بیسیم، عصبانی) یعنی چی طول میکشه؟! چقدر وقت داریم؟
دختر جوان شصت ثانیه تا سنسورها دوباره فعال بشن! دارم سعی می‌کنم...

انگشتاش با سرعتی دیوانه‌وار روی کیبورد حرکت می‌کرد. خط‌های کد، یکی پس از دیگری، رد می‌شدن. پسر جوون، توی ماشین، از شدت تنش دستاشو مشت کرده بود.

پسر جوان (زیر لب) زود باش... زود باش...
دختر جوان سی ثانیه!
مرد ۲ (بیسیم) نمیشه بازش کرد؟ بزنیمش؟
مرد ۱ (بیسیم) صدا میده، همه میفهمن!
دختر جوان پانزده ثانیه! دارم می‌گیرمش—

صدای یه بوق آرام، و بعد چراغ سبز روی قفل دیجیتال روشن شد.

دختر جوان بازه! بازه، برید تو!

مردها هجوم بردن داخل. اتاق کوچیک، قفسه‌های فلزی پر از باکس.

دختر جوان ردیف سوم، سومی از چپ!

مرد ۱ باکس رو از قفسه کشید بیرون — ولی همون لحظه، صدای آژیر، بلند و گوش‌خراش، توی کل پایگاه پیچید.

دختر جوان (با وحشت) سنسورها فعال شدن! کدوم یکیتون حرکت کرد؟!
مرد ۲ (بیسیم، فریاد) چی کار کنیم؟!
پسر جوان بیرون! همین الان بیرون!

از راهرو، صدای قدم‌های دویدن چند نگهبان اومد — نزدیک، نزدیک‌تر. مردها باکس رو زیر بغل گرفتن و دویدن سمت پله‌ها.

نگهبانی، با اسلحه آماده، از سر پیچ راهرو ظاهر شد.

نگهبان وایسا!

یکی از مردها، بدون توقف، یه ضربه‌ی محکم به نگهبان زد — نگهبان به دیوار خورد و افتاد، ولی صدای فریادش توی راهرو پیچید.

دختر جوان (با صدایی که می‌لرزید) دو تا نگهبان دیگه دارن میان! از پله‌های پشتی برید،اونی که اومدید پر از نگهبان شده!

مردها مسیرشون رو عوض کردن. صدای شلیک — یکی، دوتا — توی راهرو پیچید. یه گلوله به دیوار کنار سر یکی‌شون خورد.

مرد ۱ (بیسیم، نفس‌نفس) دارن بهمون شلیک می‌کنن!
پسر جوان (با صدایی که دیگه آروم نبود) بدوید!محموله رو سالم میخوام!بدون محموله برگردید خودم میکشمتون!

از پله‌های پشتی بالا رفتن. دختر جوون، با دستایی که می‌لرزید، داشت دوربین‌های جدید رو هم هک می‌کرد، سعی می‌کرد مسیر امن‌تری پیدا کنه.

دختر جوان سمت راست! یه در اضطراری هست، می‌برتتون به محوطه‌ی پشتی!

رسیدن به محوطه‌ی پشتی، نزدیک دیواری که از اون بالا رفته بودن. ولی یه نگهبان دیگه، از کنار ساختمون، سر رسید — اسلحه‌اش رو بالا آورد.

نگهبان دستا بالا!

مرد ۲، بدون مکث، یه کلت از کمرش بیرون کشید و قبل از اینکه نگهبان فرصت شلیک پیدا کنه، به سمتش حمله کرد. کشمکش کوتاه، خشن، — تا اینکه نگهبان روی زمین افتاد و دیگه تکون نخورد.

مرد ۱ (بیسیم، نفسی بریده) رد شد. بریم!

از دیوار بالا رفتن، طناب رو رها کردن، و خودشونو به بیرون پرت کردن. صدای آژیر هنوز از پشت سرشون می‌اومد، صدای فریاد نگهبان‌ها، صدای دویدن.

پسر جوون، توی ماشینش، با دستایی که هنوز می‌لرزید، فرمون رو محکم گرفته بود.

پسر جوان کجایید؟!
مرد ۱ (بیسیم، نفس‌زنان) بیرونیم. داریم میایم سمت نقطه‌ی تحویل. ولی... یکی‌مون زخمیه.
پسر جوان چقدر بد؟
مرد ۱ (بیسیم) بازوش. گلوله خورده.

چند دقیقه‌ی طولانی و ساکت گذشت. پسر جوون به آینه نگاه می‌کرد، به خیابون، منتظر.

بالاخره یه ماشین معمولی، با سرعتی بیشتر از حد عادی، از کنارش رد شد. کند شد، شیشه پایین اومد. دستی، با عجله، یه کیف کوچیک رو پرت کرد بیرون.

مرد ۱، با صورتی رنگ‌پریده و عرق‌کرده، فقط گفت:

مرد ۱ کارمون تمومه. ولی این آخرین کاریه که باهاتون می‌کنیم.

ماشین، بدون منتظر موندن برای جواب، با سرعت دور شد.

پسر جوون کیف رو باز کرد. دستکش، آبی و سفید، زیر نور ضعیف چراغ خیابون، آرام بود — انگار هیچ‌چی نشده.

دستاش، که هنوز می‌لرزید، ایرفون رو لمس کرد.

پسر جوان (خسته و گرفته) گرفتیمش.
دختر جوان (بیسیم، با نفسی که تازه آروم می‌شد) خدا رو شکر... بیار خونه. الان.

پسر جوون ماشین رو روشن کرد. توی آینه، دستش هنوز می‌لرزید. کیف، روی صندلی کناری، ساکت بود — ولی چیزی که الان توی دستش بود، دیگه به اون سادگی‌ای که فکر می‌کرد به دست نیومده بود.

فصل ۱۱ بحث بر سر دستکش

پسر جوان در رو هل داد و باز کرد، صدای کفش‌هاش توی راهرو پیچید. خواهرش سرش رو از آشپزخونه بیرون آورد، یه لحظه فقط نگاش کرد، بعد لبخند زد.

دختر جوان بالاخره! داشتم دیوونه می‌شدم از انتظار.

پسر جوان کیف رو گذاشت روی میز، با یه حرکت بازش کرد. دستکش زیر نور آشپزخونه برق می‌زد، ساکت و بی‌آزار، انگار نه انگار چقدر دنبالش دویده بودن.

پسر جوان ببین، سالمه سالم. حتی یه خراش هم روش ننداختم.

دختر جوان دستشو دراز کرد که برداره، ولی برادرش دستشو کشید عقب، با خنده.

پسر جوان یواش! اول بگو می‌خوای باهاش چیکار کنی؟
دختر جوان می‌خوام نگاش کنم، همین. مگه جرمه؟
پسر جوان نگاه کردن یا آزمایش کردن؟
دختر جوان خب... شاید یه چیز کوچیک هم آزمایش کنم. فقط ترکیبش، انرژیش. کار خطرناکی نمی‌کنم.

پسر جوان لبخندش کم‌کم جمع شد.

پسر جوان خودت گفتی جاش پیش شایانه. یادته؟ گفتی امن‌تره دست اون باشه.
دختر جوان اون قبل از این بود که خودم همه زحمت هاشو بکشم، خودم برنامه‌ریزی کنم، خودم دو شب نخوابم تا این از دست کیان‌فر دربیاد. حالا حق ندارم حتی یه نگاه درست بهش بندازم؟ فکر میکنم یه آزمایش ساده دیگه حقم باشه.
پسر جوان درسته تو زحمت کشیدی نه همشو منم آدما رو استخدام کردم، من بودم که استرس داشتم تا اینجا بیارمش، من بودم که بیرون محوطه منتظر محموله بودم. یادته چی شد اون تو؟

صداش یه‌کم لرزید، نه از عصبانیت، از یادآوری.

دختر جوان لحنش نرم شد، یه قدم نزدیک‌تر رفت.

دختر جوان می‌دونم. می‌دونم چی گذشت به تو و افرادت میدونم تیر خوردن. برای همینه که می‌خوام بفهمم این چیه، که دیگه هیچ‌کدوممون مجبور نباشیم کورکورانه بریم وسط یه همچین چیزی.

دقیقاً همون لحظه، گوشی پسر جوون روی میز لرزید. هر دو نگاهی به صفحه انداختن — «داداش» — و یهو هر دو ساکت شدن، مثل دو تا بچه که یهو یادشون افتاده باباشون خونه‌ست.

پسر جوان با یه نفس عمیق جواب داد، گذاشت روی بلندگو.

پسر جوان سلام داداش.
برادر سلام داداش‌ها. صداتون از همینجا هم معلومه که دارید سر یه چیزی می‌جنگید.
دختر جوان(با خجالت) نه بابا، داشتیم... بحث می‌کردیم.
برادر درباره‌ی دستکش، نه؟

هر دو یه لحظه ساکت موندن. البته که می‌دونست. از همون شب اول، از همون لحظه‌ای که انفجار شد و اهمه چی عوض شد، هیچی از چشم برادرشون دور نمونده بود.

پسر جوان آره. من می‌گم ببریمش پس بدیم به شایان. خواهر می‌گه اول باید بفهمیم چیه.
برادر هر دوتون حق دارید، می‌دونید؟
دختر جوان جدی؟
برادر ولی تصمیم با شماست. من از همون اول گفتم این کار مال شماهاست، خودتون اداره‌ش کنید. فقط یه چیزی بگم و بعد خودتون تصمیم بگیرید.
پسر جوان بگو داداش.
برادر ببریدش خونه‌ی شایان. بذاریدش یه جایی که پیداش کنه، و از فاصله فقط نگاه کنید ببینید واکنشش چیه. قبل از اینکه هر کاری روش انجام بدید، بهتره بدونیم اون قهرمانتون اصلاً چه حسی نسبت بهش داره.

پسر جوان یه نگاه پیروزمندانه به خواهرش انداخت.

پسر جوان دیدی؟ بازم نظر من بود.
دختر جوان خیلی بامزه‌ای.

دختر جوان گوشی رو کمی جلو کشید.

دختر جوان داداش، حداقل بذار چند تا تست کوچیک بزنم روش. قول می‌دم دست‌نخورده برگردونمش.
برادر می‌دونم چقدر برات مهمه بفهمی چیه. ولی فعلاً نه. بذار اول ببینیم شایان چیکار میکنه و واکنشش چیه. اگه لازم شد، بعداً باهم تصمیم می‌گیریم. باشه؟

دختر جوان یه نفس عمیق کشید، سرشو تکون داد.

دختر جوان باشه داداش.
برادر آفرین دختر خوب. مواظب خودتون باشید، به من هم خبر بدید چی شد.
پسر جوان راستی داداش چی کار داشتی زنگ زدی جونم در خدمتم.
برادر فکر کردم بیکارید بهت زنگ زدم. شما به کاراتون برسید من خودم حلش میکنم.

تماس قطع شد. برای چند ثانیه فقط صدای ساعت دیواری بود که سکوت رو پر می‌کرد.

پسر جوان با شیطنت به خواهرش نگاه کرد.

پسر جوان «دختر خوب»...

دختر جوان یه مشت آروم زد به بازوش، ولی خودش هم خنده‌ش گرفته بود.

دختر جوان خفه شو و کیف رو جمع کن. فردا صبح می‌ریم.
فصل ۱۲ روز یادبود

ماشین جلوی خونه‌ی شایان، اون‌ور خیابون، درست زیر سایه‌ی یه درخت توت پارک شد. پسر جوان دستش رو گذاشت رو فرمون، یه نگاه به ساعت انداخت، بعد یه نگاه به خواهرش.

پسر جوان مطمئنی امروزه؟ نکنه اشتباه کرده باشیم.
دختر جوان صد درصد. دیشب چک کردم، هر سه‌شنبه صبح می‌ره یه‌جا. الگوشه، همیشه همین ساعت از خونه می‌زنه بیرون.

چند دقیقه گذشت. بعد در خونه باز شد و شایان اومد بیرون، یه پیراهن ساده تنش بود، موهاش هنوز خیس بود انگار تازه دوش گرفته. یه نگاه به گوشیش انداخت، چیزی تایپ کرد، بعد شروع کرد قدم زدن سمت سر کوچه.

دختر جوان (زیر لب) داره اسنپ می‌گیره.

چند دقیقه بعد یه پراید سفید جلوش ترمز کرد، شایان سوار شد و ماشین دور شد. تا وقتی که ماشین از پیچ خیابون گم شد، هیچ‌کدومشون نفس نکشیدن.

پسر جوان خب. نوبت منه.
دختر جوان مواظب باش. اگه همسایه دید—
پسر جوان بیست‌سی ثانیه. حتی وقت نمی‌کنه بفهمه من کی‌ام.

از ماشین پیاده شد، خیلی معمولی، انگار داره از کنار خونه‌ی خودش رد می‌شه. دست‌هاش تو جیبش بود، قدم‌هاش نه تند نه کند. رسید جلوی در، یه نگاه سریع به چپ و راست خیابون، بعد از جیبش یه دسته‌ابزار کوچیک درآورد. صدای تیک‌تیک قفل، یه چرخش ظریف مچ، و در باز شد. کمتر از سی ثانیه، همون‌طور که قول داده بود.

رفت تو، در رو پشت سرش بست.

بوی اولی که خورد به صورتش، بوی قهوه‌ی سرد و کاغذ کهنه بود. خونه‌ی شایان اصلاً چیزی نبود که فکرش رو می‌کرد. یه اتاق نشیمن کوچیک که وسطش پر بود از جعبه‌های مقوایی نیمه‌باز، روی مبل یه پتوی مچاله‌شده افتاده بود انگار شایان همون‌جا خوابیده، نه تو تخت. کتاب‌ها همه‌جا بودن — روی زمین، روی میز، بعضی‌هاشون باز، برگه‌های یادداشت لای صفحه‌هاشون. یه دیوار پر بود از عکس، بعضی‌هاشون کج آویزون شده بودن، یکی‌شون هم افتاده بود رو زمین و کسی برش نداشته بود.

پسر جوان یه دور توی اتاق چرخید، سرش رو تکون می‌داد.

پسر جوان (زیر لب) وای... این آدم چطوری تو این وضع زندگی می‌کنه؟

گوشیش رو در آورد و عکسی گرفت، بعد یه پیام صوتی برای خواهرش فرستاد بدون اینکه صداش رو بالا ببره.

پسر جوان (پیام صوتی) سیسی باورت نمی‌شه اینجا چه وضعیه. انگار بمب خورده. ظرف‌ها رو ببین، همه‌ش رو مبل و زمینه. حتی یه عکس قاب‌شده افتاده رو زمین، هیچ‌کس برش نداشته.

از توی ماشین، صدای خنده‌ی خواهرش تو گوشیش پیچید.

دختر جوان (پیام صوتی) بس کن، عجله کن! وقت نداریم واسه بازدید خونه.

خندید، بعد رفت سمت میز کوچیکی که کنار مبل بود، همونی که چند تا کتاب روش تلنبار شده بود — یکی از اونا بازه‌ی نصفه، انگار شایان همون شب قبل داشته می‌خونده. با احتیاط، دستکش رو از توی کیف درآورد و دقیقاً روی همون کتاب باز گذاشت، جوری که همون لحظه‌ای که شایان برمی‌گرده و میاد بشینه، اولین چیزی باشه که چشمش بهش می‌افته.

یه لحظه فقط وایساد، نگاهش کرد. انگار می‌خواست مطمئن بشه جاش درسته.

پسر جوان (زیر لب) خب. کارم تموم شد. یه استراحت میچسبه.

برگشت، از همون در که اومده بود رفت بیرون، در رو پشت سرش بست — نه قفلش کرد، نه چیزی جابه‌جا کرد، انگار اصلاً پاش به اونجا نرسیده بود. با همون قدم‌های آروم و بی‌خیال برگشت سمت ماشین، نشست پشت فرمون، در رو بست.

دختر جوان چی شد؟
پسر جوان گذاشتمش رو کتابش. دقیقاً جایی که اول از همه می‌بینتش.
دختر جوان خوبه. حالا صبر می‌کنیم.
پسر جوان اینجا؟ تا کی؟
دختر جوان تا برگرده.

نگاهی به برادرش انداخت، با یه لبخند شیطون، از توی کیفش دو تا لیوان قهوه‌ی بیرون‌بر درآورد، یکی رو داد دست برادرش. پسر جوان یه نگاه به لیوان کرد، بعد به خواهرش.

پسر جوان تو از قبل می‌دونستی قراره اینجا بشینیم منتظر، نه؟
دختر جوان همیشه یه قدم جلوترم.

هر دو به صندلی تکیه دادن، چشم‌شون به در خونه‌ی خالی، و منتظر موندن.

هم‌زمان، کافه‌ی خیابون بهار

سه ماه بود که این رسم شکل گرفته بود. همیشه پنج نفری میرفتن بیرون اما الان! از وقتی که فقط دو نفر از اون گروه پنج‌نفره مونده بودن — شایان و نگار — تصمیم گرفته بودن بعضی عصرها، نه همیشه، فقط وقتی دلشون می‌خواست، بشینن یه جا و یاد بقیه رو زنده نگه دارن. پویا، سارا، ریحانه. اسم‌هایی که دیگه کسی بلند صداشون نمی‌زد جز همین دو نفر، تو همین کافه‌ی کوچیک گوشه‌ی خیابون بهار.

شایان از اسنپ پیاده شد، پول رو حساب کرد، یه نفس عمیق کشید قبل از اینکه در کافه رو باز کنه. از پشت شیشه، نگار رو دید — تنها نشسته بود سر یه میز کنار پنجره، انگشتاش دور یه لیوان آب حلقه شده بود، نگاهش به بیرون بود.

در رو هل داد، صدای زنگوله‌ی بالای در پیچید تو کافه. نگار سرش رو چرخوند، لبخند زد.

نگار بالاخره! فکر کردم امروز نمیای.
شایان نه بابا، فقط ترافیک بود. راننده هم عجب آدمی بود، تمام مسیر داشت با یکی تلفنی دعوا می‌کرد.
نگار کلاسیک.

گارسون اومد، شایان بدون نگاه کردن به منو گفت «همون همیشگی»، نگار هم یه لاته سفارش داد. گارسون رفت، و برای چند ثانیه فقط سکوت بود، همون سکوت آشنایی که همیشه قبل از اینکه شروع کنن به حرف زدن از بقیه، بینشون می‌افتاد.

نگار (آروم) انگار همین دیروز بود.
شایان می‌دونم.

هیچ‌کدوم چیز دیگه‌ای نگفتن. لازم هم نبود. هر دو می‌دونستن دارن به چی فکر می‌کنن.

درست همون لحظه، صدای یه چیزی از بیرون توجه شایان رو جلب کرد — یه ماشین شاسی‌بلند مشکی، بزرگ و براق، جلوی کافه ترمز زد. درهای جلو باز شد و دو تا مرد با لباس‌های یک‌شکل، مثل سرباز، پیاده شدن، سریع اطراف رو دید زدن.

شایان اخمی کرد، سرش رو کج کرد که بهتر ببینه.

شایان (زیر لب) باز این پیداش شد.

نگار متوجه تغییر حالت شایان شد، سرش رو چرخوند سمت پنجره. دقیقاً همون لحظه بود که در عقب ماشین باز شد و یه مرد قدبلند، با کت مشکی و قدم‌های محکم، پیاده شد.

نگار این کیان‌فره؟

شایان چیزی نگفت، فقط سرش رو تکون داد.

نگار حدس می‌زدم خودش باشه... ولی چرا اینقدر اخمو داره میاد؟
فصل ۱۳ تهدید
کافه‌ی خیابون بهار

در کافه با یه صدای بلند باز شد، زنگوله‌ی بالای در دیوونه‌وار به شیشه خورد. دو تا سرباز اومدن تو، قدم‌هاشون محکم، صداشون بلندتر از حد معمول یه کافه.

سرباز یک همه بیرون! کافه تعطیله! همین الان!

چند نفری که پشت میزها نشسته بودن، سرشونو بلند کردن، گیج و مردد. یه زن با فنجون قهوه تو دستش خشکش زده بود. یه پسر جوون با هدفون تو گوشش هنوز متوجه نشده بود چه خبره.

سرباز دو (داد زد) گفت بیرووون! نشنیدید؟!

هیچ‌کس تکون نخورد. چند ثانیه سکوت عجیب، از اون سکوت‌هایی که آدم نمی‌دونه باید بترسه یا بخنده. یکی از سرباز‌ها دستشو برد سمت کمرش، یه کلت بیرون کشید، بدون هیچ مکثی لوله رو گرفت سمت سقف و شلیک کرد.

صدای گلوله تو فضای کوچیک کافه منفجر شد، اونقدر بلند که همه چیز رو لرزوند.

بعد از اون، دیگه کسی معطل نکرد. صندلی‌ها با صدای بدی روی زمین کشیده شدن، فنجون‌ها افتادن، یکی جیغ کوتاهی زد. مردم دوان‌دوان، بعضی‌هاشون حتی کیف و گوشیشون رو جا گذاشتن، از در کافه ریختن بیرون.

شایان همون‌جا، سر میزش، بی‌حرکت نشسته بود. مطمعن بود تمام این اتفاقات دوباره راجب اونه. دست‌هاش رو گذاشته بود روی میز، آروم، خیلی آروم‌تر از چیزی که تو دلش می‌گذشت.

نگار دستاشو گذاشت رو گوشاش، محکم، سرش رو پایین انداخت. خواست فرار کنه و بیرون بره که سربازه جلوش رو گرفت. صدای گلوله هنوز تو گوشش می‌پیچید.

نگار (با صدای لرزون) شایان... شایان این چه خبره...

شایان چیزی نگفت. فقط چشمش به در بود.

صاحب کافه، یه مرد میان‌سال با پیش‌بند قهوه‌ای، از پشت پیشخون اومد بیرون، صورتش قرمز شده بود از عصبانیت.

صاحب کافه این چه وضعشه؟! شماها کی هستید؟! من از همه‌تون شکایت می‌کنم، این مغازه‌ی منه، حق ندارید—

یکی از سرباز‌ها بدون هیچ مکثی رفت سمتش، با یه حرکت گرفتش، پرتش کرد روی زمین. صدای برخورد بدنش با کف سرامیکی کافه، خشک و ترسناک بود. لوله‌ی اسلحه رو گذاشت رو پیشونیش.

سرباز یک خفه شو. یه کلمه دیگه حرف بزنی، همینجا تمومه.

مرد دیگه نفس نکشید. فقط رو زمین، چشماش پر از وحشت، ساکت موند. سرباز های وفادار کیان فر اصلا براشون مهم نبود چیکار میکنن چون هر کاری هم که می کردن فقط باید به کیان فر جواب پس بدن.

درست همون لحظه، در کافه دوباره باز شد — این بار آروم‌تر، بدون عجله. کیان‌فر اومد تو، دست‌هاش تو جیب کتش، قدم‌هاش محکم و بی‌عجله، انگار داره وارد دفتر خودش می‌شه نه یه صحنه‌ی جرم.

نگاهش یه دور تو کافه چرخید — صندلی‌های واژگون، مرد افتاده رو زمین، و بعد رسید به شایان.

کیان‌فر (با پوزخند کوچیک) سلام آقای نظری.

رفت جلو، دقیقاً روبروی میز شایان ایستاد. یه لحظه فقط نگاش کرد، بعد لحنش عوض شد، جدی، بی‌رحم.

کیان‌فر پسش بده
شایان چیو؟
کیان‌فر دستکش

شایان اخم کرد، دستاش رو مشت کرد زیر میز، ولی صداش وقتی بلند شد، پر از عصبانیت بود.

شایان (داد زد) دستکش رو تو بردی همراه خودت! به من چه ربطی داره؟! دست من نیست!
کیان‌فر می‌دونم دست توئه. پسش بده.
شایان (با صدای بلندتر، تقریباً جیغ) دست من نیستتتتت! می‌فهمی چی می‌گم؟! نیست!

کیان‌فر یه لحظه ساکت موند، نگاهش رو دوخت به چشمای شایان، انگار داشت دنبال یه دروغ می‌گشت. ولی چیزی که پیدا کرد، براش قانع‌کننده نبود. یا شایدم اصلاً براش مهم نبود قانع بشه.

بدون هیچ حرفی، دستش رو برد زیر کتش، اسلحه رو بیرون کشید — یه حرکت آروم، حساب‌شده، ترسناک دقیقاً به‌خاطر همون آرامشش. چرخید سمت نگار، لوله رو گذاشت رو شقیقه‌ش.

نگار جیغ خفه‌ای کشید، تمام بدنش یخ زد.

کیان‌فر یا دستکش رو می‌دی، یا ماشه رو می‌کشم.

شایان از جاش پرید، دستاش رو آورد بالا، صداش دیگه عصبانی نبود — التماس بود.

شایان باشه! باشه باشه باشه، وایسا! بذار نگار بره، بعد بهت دستکش رو می‌دم. اینجا نیست، خونه‌ست، ولی باید بذاری اول اون بره.

کیان‌فر نگاهش رو نگه داشت رو شایان، انگار داشت وزن حرفش رو می‌سنجید.

نگار، با اشک‌هایی که دیگه نمی‌تونست جلوشون رو بگیره، سرش رو چرخوند سمت شایان. با سر، آروم، بهش گفت «نه». نمی‌خواست تنهاش بذاره.

شایان دوباره سرش رو تکون داد، این بار محکم‌تر. یه حرکت ساده، ولی معنیش روشن بود: برو. الان.

کیان‌فر چند ثانیه همون‌جا موند، بعد آروم اسلحه رو از شقیقه‌ی نگار برداشت.

کیان‌فر (رو به سرباز‌ها، بدون اینکه نگاهش رو از شایان بگیره) وقتی زنگ زدم بهتون، صاحب این مغازه رو بکشید اگر تا 1 ساعت دیگه هم زنگ نزدم مرخصید.

نگار، انگار تازه از یه کابوس آزاد شده باشه، همون لحظه به سمت در دوید. پاهاش می‌لرزید، نفسش بالا نمی‌اومد، ولی ایستاد؟ نه. رسید جلوی شیشه‌ی کافه، یه لحظه — فقط یه لحظه — برگشت و نگاهش رو دوخت به شایان، از پشت شیشه. چشماش پر از حرف بود، حرف‌هایی که وقت گفتنشون نبود. بعد دوباره دوید، تا از دید محو بشه توی خیابون.

کیان‌فر یه نگاه به شایان انداخت، سرش رو با اشاره به سمت در تکون داد.

کیان‌فر بریم.

شایان، بدون هیچ حرفی، دنبالش راه افتاد. از کنار مرد صاحب کافه که هنوز رو زمین افتاده بود رد شد، بدون اینکه بتونه تو چشماش نگاه کنه.

هر دو از کافه زدن بیرون، سوار همون شاسی‌بلند مشکی شدن. سرباز‌ها همون‌جا موندن، کرکره‌ی کافه رو پایین کشیدن، تو تاریکی نیمه‌روشن مغازه، منتظر یه زنگ تلفن که تصمیم می‌گرفت اون مرد بمیره یا نه.

فصل ۱۴ بازگشت
خیابون بهار، جلوی کافه

نگار با پاهایی که دیگه جون نداشتن، از در کافه زد بیرون. هوای بیرون سرد بود، ولی اون اصلاً حسش نمی‌کرد. دور و برش رو مردم رد می‌شدن، بعضی‌هاشون یه لحظه نگاش می‌کردن — دختری که با صورت خیس از اشک و نفس‌نفس‌زنون داره تو پیاده‌رو می‌دوه، طبیعیه که جلب توجه کنه. یکی زیر لب چیزی گفت، یکی دیگه فقط سرش رو چرخوند و رد شد. نگار براش مهم نبود. دستشو کشید رو صورتش، اشک‌ها رو پاک کرد، ولی همون لحظه دوباره جاشون پر شد.

یه گوشه‌ی خیابون، نفسش بند اومد. وایساد. دستشو گذاشت رو دیوار، خم شد، انگار می‌خواست بالا بیاره.

چند ثانیه همون‌جا موند. مغزش داشت هزار جا می‌رفت — بدو، فرار کن، از اینجا برو، دیگه هیچ‌وقت برنگرد. ولی یه چیزی تو دلش نمی‌ذاشت پاهاش حرکت کنن. شایان.

اگه شایان بمیره...

نفسش رو با زور بیرون داد.

نگار (زیر لب، با صدایی که به‌زور از گلوش بیرون می‌اومد) نه. نه نه نه.

خودش شروع‌کننده‌ی همه‌ی این ماجرا بود. اون بود که کنجکاوی کرد، اون بود که پا گذاشت وسط یه چیزی که هیچ‌وقت نباید بهش نزدیک می‌شد. و حالا شایان داشت تاوانش رو می‌داد. اگه الان فرار می‌کرد، اگه می‌ذاشت شایان تنها بمونه با اون آدم... دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونست خودش رو ببخشه.

راستش رو بخوایم، ترس هم داشت. خیلی زیاد. ولی یه چیز دیگه، قوی‌تر از ترس، داشت مجبورش می‌کرد که برگرده.

دستشو بالا برد، یه تاکسی که همون نزدیکی بود رو نگه داشت، پرید تو، آدرس خونه‌ی شایان رو با صدایی که هنوز می‌لرزید داد به راننده.

نگار (به راننده) لطفاً... سریع‌تر. اگه می‌شه.

راننده یه نگاه نگران بهش انداخت از تو آینه، ولی چیزی نپرسید. فقط گاز داد.

هم‌زمان، داخل شاسی‌بلند مشکی

فضای داخل ماشین سنگین بود. صندلی‌های چرمی مشکی، بوی خنکِ تازه‌ی اسپری خوشبوکننده که هیچ‌وقت نمی‌تونست بوی واقعی چیزی که تو این ماشین اتفاق می‌افتاد رو بپوشونه. شیشه‌ها دودی بودن، اونقدر تیره که از بیرون هیچی معلوم نبود. راننده جلو نشسته بود، ساکت، انگار اصلاً وجود نداشت. یه صفحه‌ی کوچیک روی داشبورد نقشه رو نشون می‌داد، مسیر سبزرنگ به سمت خونه‌ی شایان.

شایان کنار پنجره نشسته بود، دست‌هاش رو مشت کرده بود روی زانوش، نگاهش به بیرون بود بدون اینکه واقعاً چیزی ببینه. کیان‌فر اون‌ور صندلی، خیلی آروم، پاهاشو رو هم انداخته بود، انگار نه انگار چند دقیقه پیش یه آدم رو تهدید به مرگ کرده بود.

سکوت بین‌شون سنگین بود، از اون سکوت‌هایی که هر دو طرف منتظرن یکی دیگه اول حرف بزنه.

بالاخره کیان‌فر بود که سکوت رو شکست، بدون اینکه نگاهش رو از پنجره‌ی خودش برداره.

کیان‌فر می‌دونی، همیشه فکر می‌کردم آدم باهوشی هستی.

شایان چیزی نگفت. فقط فکش سفت شد.

کیان‌فر ولی این کاری که کردی... این دیگه باهوشی نبود. یه لحظه هم به این فکر کردی چی می‌شد اگه ماشه رو می‌کشیدم؟
شایان (بدون اینکه برگرده) پس چرا نکشیدی؟

یه پوزخند کوچیک اومد گوشه‌ی لب کیان‌فر.

کیان‌فر چون فایده‌ای نداشت. یه جنازه به من دستکش نمی‌ده.

شایان بالاخره برگشت، نگاهش رو دوخت به کیان‌فر. چشماش پر از نفرت بود، ولی صداش وقتی درومد، آروم بود، خیلی آروم‌تر از چیزی که تو دلش می‌گذشت.

شایان اگه بلایی سرش بیاد... اگه فقط یه مو از سرش کم بشه...
کیان‌فر (حرفش رو قطع کرد) چی؟ چیکار می‌کنی؟

یه نگاه سرد بهش انداخت.

کیان‌فر بذار یه چیزی رو روشن کنم برات، آقای نظری. تو الان تو موقعیتی نیستی که تهدید کنی. تو موقعیتی هستی که التماس کنی.

شایان چیزی نگفت. فقط نگاهش رو برگردوند سمت پنجره.

چند ثانیه گذشت، فقط صدای موتور ماشین و صدای خفیف رادیو که خیلی آروم از یه گوشه پخش می‌شد.

کیان‌فر (با لحن آروم‌تر، تقریباً کنجکاو) چرا بهم دروغ گفتی؟
شایان چی؟
کیان‌فر گفتی دستکش دست تو نیست اما بعدش خیلی راحت تسلیم شدی. می‌تونستی وقت بخری ولی مستقیم گفتی خونه‌ست.
شایان (با تلخی) حواست هست بار اول گفتم دستکش رو ندارم و دست من نیست؟ با اینکه حقیقت رو گفتم اما تو قبول نکردی چاره دیگه ای هم داشتم به غیر اینکه بگم دستکش توی خونست؟ تو اسلحه گذاشته بودی رو سر یکی که هیچ ربطی به این ماجرا نداشت. فکر کردی وقت برای بازی داشتم؟

کیان‌فر برگشت سمتش، یه لحظه انگار داشت واقعاً بهش نگاه می‌کرد، نه فقط رد می‌کرد.

کیان‌فر پس واقعاً برات مهمه.

شایان جوابی نداد. فقط دوباره سرش رو چرخوند سمت پنجره.

ماشین از یه پیچ رد شد، خیابون‌های آشنا داشتن نزدیک می‌شدن. شایان می‌تونست از دور سقف خونه‌شون رو ببینه.

کیان‌فر (بعد از یه مکث طولانی) امیدوارم واقعاً اونجا باشه. برات بد می‌شه اگه نباشه.

شایان چیزی نگفت. فقط دستاش رو محکم‌تر مشت کرد.

ماشین جلوی خونه ترمز کرد. صدای ترمز، آروم و بی‌صدا، مثل بقیه‌ی چیزایی که تو این ماشین اتفاق می‌افتاد.

اول راننده پیاده شد یه نگاه به اطراف و بعد؛ کیان‌فر در رو باز کرد، برگشت سمت شایان که هنوز تو ماشین نشسته بود.

کیان‌فر خب. بریم ببینیم دروغ گفتی یا نه.
فصل ۱۵ سه ماشین، یه خیابون
داخل ماشین پسر و دختر جوان

هوا داشت رو به ظهر می‌رفت. هر دو تو گوشیشون غرق بودن. پسر جوان بی‌حوصله یه بازی می‌کرد، دختر جوان داشت پیام‌های کاری رد و بدل می‌کرد. سکوت بینشون یه سکوت خسته‌کننده بود، از اون سکوت‌هایی که وقتی یه جا زیادی منتظر می‌مونی پیش میاد.

یهو صدای موتور یه ماشین بزرگ توجهشون رو جلب کرد. پسر جوان سرش رو بالا آورد، چشمش افتاد به یه شاسی‌بلند مشکی که درست روبه‌روی خونه‌ی شایان ترمز کرد.

پسر جوان (با تعجب) اونجا رو نگاه کن.

دختر جوان هم گوشیش رو پایین آورد. هر دو خیره شدن به ماشین. در عقب سمت راننده باز شد و کیان‌فر پیاده شد، همون قدم‌های محکم و آرومش.

هر دو یه لحظه نفسشون بند اومد.

دختر جوان (زیر لب) کیان‌فر؟ اینجا چیکار می‌کنه؟!
پسر جوان از کجا فهمید دستکش تو خونه‌ست؟ ما که هیچ‌جا ردی نذاشتیم!

دستش رفت سمت دستگیره‌ی در، می‌خواست پیاده شه.

دختر جوان (دستشو گرفت، محکم) کجا؟!
پسر جوان (با اخم) ول کن، بذار برم ببینم قضیه از چه قراره.

دختر جوان با سر اشاره کرد به سمت ماشین کیان‌فر. پسر جوان نگاهش رو دنبال کرد و دید راننده ای که پیاده شده زیر کتش، معلوم بود که مسلحه.

پسر جوان یهو آروم‌تر نشست سر جاش، دیگه عجله‌ای برای پیاده شدن نداشت.

پسر جوان (زیر لب) باشه... باشه، صبر می‌کنیم.

چند ثانیه بعد، در عقب همون ماشین باز شد و شایان پیاده شد.

هر دو خواهر و برادر یه لحظه خشکشون زد.

دختر جوان (با ناباوری) این شایانه؟! تو ماشین کیان‌فر چیکار می‌کنه؟!
پسر جوان (با نگرانی) نکنه... نکنه دوباره اومده دنبال دستکش. شایان که رفت من دستکش رو بردم داخل اون از کجا فهمید دستکش داخله؟ اصلا فهمیده؟ نکنه یه بلایی سرش آورده که مجبورش کرده بیاد اینجا.

هر دو با نفس حبس‌شده تماشا کردن که شایان و کیان‌فر، بعد از یه مکالمه‌ی کوتاه و بی‌صدا کنار ماشین، با هم راه افتادن سمت در خونه و رفتن تو. راننده همون‌جا کنار ماشین ایستاد، دست‌به‌سینه، مثل یه مجسمه.

پسر جوان و دختر جوان دیگه جرأت نکردن حرفی بزنن. فقط نشستن، چشم‌دوخته به در بسته‌ی خونه.

ده دقیقه گذشت. ده دقیقه‌ای که انگار یه ساعت طول کشید.

بعد، یه تاکسی سر کوچه ایستاد. دری باز شد و یه دختر پیاده شد، با قدم‌هایی که هنوز معلوم بود می‌لرزن.

پسر جوان (با تعجب، زیر لب) هی اونجا رو نگاه کن. این... این نگاره. همونی که اون روز همراه شایان بود.
دختر جوان چی؟ از کجا اومد این وسط؟

نگار، با نفسی که تو سینه‌ش حبس شده بود، قدم به قدم به سمت خونه نزدیک می‌شد. هزار فکر تو سرش می‌چرخید — کیان‌فر داخله، شایان الان کجاست، زنده‌ست یا نه.

یهو نگاهش افتاد به یه چیز آشنا: همون بنز مشکی که روز اردو اونا رو رسونده بود خونه.

نگار (زیر لب، با گیجی) این که همون ماشینیه که... ولی این اینجا چیکار می‌کنه؟

یه لحظه ایستاد، سعی کرد ذهنش رو جمع کنه. نفس عمیقی کشید، ولی صورتش هنوز رد اشک‌های خشک‌شده رو داشت، سفت و ناخوشایند رو پوستش.

از تو کیفش یه بطری آب معدنی درآورد، کمی از آب رو ریخت کف دستش و به صورتش زد. سردی آب یه‌کم به خودش آوردش.

با قدم‌هایی آروم‌تر، جوری که راننده‌ی کنار ماشین شکی نکنه، به سمت بنز حرکت کرد. حتی نمیدونست چرا فقط احساس میکرد که به کمک نیاز داره. نزدیک که شد، ناخودآگاه خواست از در جلو سوار بشه — ولی همون لحظه دید یه دختر جوان اونجا نشسته.

یه ثانیه مکث کرد. بعد، بدون این‌ که استرسش رو نشون بده، بدون این‌ که هول کنه، مسیرش رو عوض کرد. رفت سمت در عقب، دستگیره رو کشید، و بدون هیچ اجازه‌ای، بدون هیچ حرفی، نشست تو ماشین — درست مثل کسی که ماشین مال خودشه.

هر سه‌شون، برای یه لحظه‌ی طولانی، فقط به هم خیره موندن.

فصل ۱۶ دوستان جدید
داخل ماشین

سکوت بین هر سه‌شون بیشتر از چند ثانیه دووم نیاورد. دختر جوان اولین کسی بود که ترکید.

دختر جوان (با داد) چرا سوار ماشین شدی؟! این ماشین منه!

نگار، هنوز نفسش نامنظم بود، دستاشو بالا آورد، انگار می‌خواست نشون بده قصد بدی نداره.

نگار من نگارم. همون که همسرتون اون روز کنار خیابون سوار کرد و رسوند خونمون.... (نفس عمیقی کشید) لطفاً، خواهش می‌کنم. دوستم که اون روز باهام بود، الان تو دردسر افتاده.

پسر جوان از تو آینه‌ی جلو نگاهش کرد، یه ابرو بالا انداخت.

پسر جوان اولاً، من برادرشم، نه همسرش.
نگار (با خجالت) آها، ببخشید...
پسر جوان دوماً، خودمون می‌دونیم تو دردسر افتاده. سؤال اینه: تو اینجا چی می‌خوای؟

نگار یه لحظه فقط نگاهشون کرد، انگار داشت تصمیم می‌گرفت چقدرش رو بگه. بعد، انگار دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت، شروع کرد.

از همون اول، از همون اردوی لعنتی که پنج نفری رفته بودن و سه نفرشون هیچ‌وقت برنگشتن. از پویا، از سارا، از ریحانه. از اون شبی که همه چیز عوض شد. صداش می‌لرزید وقتی به اسم‌هاشون می‌رسید، ولی ادامه داد — از عصرهای یادبود تو کافه، از این‌که فقط دو نفر مونده بودن که یاد اون سه نفر رو زنده نگه دارن. و بعد رسید به همون روز، به همون کافه، به شلیک هوایی، به اسلحه‌ای که رفت روی شقیقه‌ی خودش.

نگار (با صدایی که به‌زور از گلوش بیرون می‌اومد) گفت بذارید نگار بره، بعد دستکش رو می‌دم. من نمی‌خواستم برم. ولی... مجبور شدم.

دختر جوان و پسر جوان بی‌حرکت گوش می‌دادن، بدون این‌که وسط حرفش بپرن.

نگار (ادامه داد، با چشمایی که دوباره پر شده بود) نمی‌تونستم تنهاش بذارم. اون تنها کسیه که برام مونده. اگه بلایی سرش بیاد، تقصیر منه — من بودم که این ماجراها رو شروع کردم. لطفا! میدونم دلیلی برای کمک کردن به من ندارید ولی لطفا کمکم کنید نه حداقل به من به دوستم کمک کنید!

چند ثانیه سکوت بود. دختر جوان یه نگاه به برادرش انداخت، بعد نگاهش رو دوباره برگردوند سمت نگار، این بار نرم‌تر، انگار داشت با خودش کنار می‌اومد که این دختر دشمن نیست.

دختر جوان (با لحن آروم‌تر) باشه. باشه. ببخشید که سرت داد زدم.

یه لحظه مکث کرد، بعد دستشو دراز کرد سمت صندلی عقب.

دختر جوان اسم من رهاست.

نگار، با یه لبخند کوچیک و خسته، دستشو فشرد.

نگار خوشبختم، رها.

پسر جوان از آینه‌ی جلو، با خیال راحت‌تری نگاهش کرد.

پسر جوان منو هم می‌تونی نیما صدا بزنی.

نگار یه لحظه هر دوشون رو نگاه کرد، انگار تازه داشت می‌فهمید این دو نفر کی‌ان.

همین‌جوری که هوا داشت یه‌کم سبک‌تر می‌شد، همین‌جوری که رها داشت دهن باز می‌کرد یه چیزی بپرسه —

یه صدای انفجار، بلند و ناگهانی، هوا رو شکافت.

کل محله، در یه چشم به هم زدن، تو تاریکی فرو رفت. برق قطع شد.

و از پنجره‌های خونه‌ی شایان، دود سیاهی داشت بالا می‌رفت.

فلش‌بک چند دقیقه قبل، جلوی خونه‌ی شایان

ماشین شاسی‌بلند مشکی درست روبه‌روی خونه‌ی شایان ترمز کرد. کیان‌فر بدون این‌که نگاهش رو از خونه بگیره، رو به راننده گفت:

کیان‌فر محیط رو چک کن.

راننده پیاده شد، چند ثانیه‌ای دور و بر خونه رو دید زد — کوچه، پشت‌بوم‌ها، ماشین‌های پارک‌شده — بعد برگشت سمت کیان‌فر و با یه علامت کوتاه دست، تأیید کرد که همه‌چی امنه.

کیان‌فر برگشت سمت شایان که هنوز تو ماشین نشسته بود.

کیان‌فر پیاده شو.

خودش اول در رو باز کرد و پیاده شد. شایان همون‌جا، تو صندلی، یه لحظه بیشتر موند. مغزش داشت با سرعت وحشتناکی می‌چرخید.

شایان (تو ذهنش) چه غلطی کردم... حالا چیکار کنم؟ من که دستکش رو ندارم، چی بهش بدم؟ ای وای...

با همین نگرانی‌ها که تو سرش می‌چرخید، در ماشین رو باز کرد و پیاده شد. کنار ماشین، کیان‌فر منتظرش بود. چند ثانیه‌ای فقط تو سکوت به هم نگاه کردن، بعد کیان‌فر شروع کرد.

شایان (با یه نفس عمیق، سعی کرد صداش نلرزه) از کجا فهمیدی دست منه؟
کیان‌فر (خیلی خونسرد) تو اولین مضنونی. قبلاً هم از اون پایگاه قدیمی یه چیزی کش رفتی بهتره اشاره نکنم هر دو بار یه چیز رو برداشتی. احتمالا دوست هکرت که در پایگاه قدیمی رو باز کرد، دوربین‌ها رو از کار انداخت. حالا بگو ببینم — اون افرادی که کمکت کردن حمله کردن به پایگاه رو از کجا پیدا کردی؟

شایان یه لحظه فقط خیره موند بهش. حرف‌های کیان‌فر تو سرش می‌پیچید — حمله؟ کدوم حمله؟ خودش خبر نداشت شب قبل چه اتفاقی افتاده بود.

تو ذهنش یه فکر ترسناک شکل گرفت: نکنه یه نفر دیگه دستکش رو دزدیده، نه اون؛ و حالا اون داشت تقاص یه کاری رو می‌داد که خودش هیچ خبری ازش نداشت.

شایان (تو ذهنش) وای... حالا چیکار کنم؟

جوابی نداد. فقط سرش رو یه‌کم پایین انداخت، انگار داشت فکر می‌کرد چی بگه.

کیان‌فر بدون این‌که منتظر جوابش بمونه، رو به سمت در خونه راه افتاد. شایان هم پشت سرش.

جلوی در، کیان‌فر دستش رو برد سمت دستگیره، خواست اول وارد بشه — ولی یه لحظه مکث کرد. برگشت سمت شایان.

کیان‌فر اول تو برو.

شایان بدون هیچ حرفی، در رو باز کرد و وارد شد. کیان‌فر با خیال راحت‌تر، پشت سرش وارد خونه شد.

شایان همین که قدم گذاشت تو خونه، نگاهش افتاد به میز کنار مبل — و با کمال تعجب و بهت، دستکش رو دید که دقیقاً روی کتاب‌هاش گذاشته شده، همون‌جایی که نیما گذاشته بودش. خودش هیچ خبری از نیما نداشت، فقط داشت با خودش فکر می‌کرد این دستکش از کجا اومده اونجا.

بدون این‌که فرصت فکر کردن بیشتری داشته باشه، قبل از این‌که کیان‌فر به اون نقطه از اتاق برسه، سریع رفت سمت میز، دستکش رو برداشت و پرتش کرد زیر مبل. دستش، تو همون حرکت عجول، خورد به کتاب‌ها — و کتاب‌ها با صدای بدی از روی میز ریختن رو زمین.

کیان‌فر (با تعجب و عصبانیت) داری چیکار می‌کنی؟

شایان، با استرس زیاد، روش رو برگردوند به سمت کیان‌فر و گفت:

شایان (با یه لبخند مصنوعی) هیچی، کاری نمی‌کنم. دستم خورد به کتاب‌ها، ریختن. دارم جمعشون می‌کنم.

کیان‌فر یه نگاه بهش انداخت، از همون نگاه‌هایی که آدم می‌فهمه طرف مقابل یه کلمه از حرفش رو باور نکرده. ولی به‌جای این‌که چیزی بگه، فقط شونه‌هاشو بالا انداخت، با بی‌تفاوتی رفت سمت میز و همون‌جا وایساد، دست‌به‌سینه، و شروع کرد تماشا کردن شایان که خم شده بود و کتاب‌ها رو یکی‌یکی از رو زمین جمع می‌کرد.

شایان، همین‌طور که دست‌هاش می‌لرزید، سعی می‌کرد حرکاتش طبیعی به نظر برسه. کتاب‌ها رو که جمع کرد، بلند شد و راه افتاد سمت اتاق خواب، انگار می‌خواست بذارتشون سر جاشون.

همین که شایان از دیدش خارج شد، کیان‌فر شروع کرد به گشتن اتاق با چشم — نگاهی به آشپزخونه انداخت، به حال، پشت پرده‌ها، حتی زیر مبل رو هم با یه حرکت سرِ سریع چک کرد. بعد رفت سمت پنجره، یه نگاه کوتاه به بیرون انداخت.

چشمش افتاد به یه دختر که داشت می‌رفت سمت یه بنز مشکی، اون‌طرف خیابون پارک شده بود. سعی کرد صورتش رو ببینه، ولی از این فاصله و از پشت شیشه، فقط یه هیکل محو بود.

یه لحظه بهش خیره موند، بعد شونه‌هاشو بالا انداخت و پرده رو ول کرد. برگشت تو خونه.

کیان‌فر (آروم، ولی جوری که شایان از اتاق بشنوه) من نه وقت دارم، نه حوصله. بهتره اون دستکش رو سریع‌تر بیاری، وگرنه مجبور می‌شم جور دیگه‌ای رفتار کنم.
کیان‌فر (زیر لب) خیلی هم دلم می‌خواد جور دیگه‌ای برخورد کنم.

شایان از اتاق اومد بیرون، دست‌هاش خالی، صورتش یه حالت گیج و بی‌خیال به خودش گرفته بود که خودش هم نمی‌دونست از کجا آورده.

شایان حالا این دستکش اصلاً چیکار می‌کنه؟

خودش هم نمی‌دونست چرا این سؤال رو پرسید. فقط می‌خواست وقت بخره، معطل کنه، هر چقدر که می‌شه. نمی‌دونست بعدش چیکار کنه، فقط یه چیز رو می‌دونست: نمی‌خواست دستکش رو بده.

کیان‌فر با تعجب از این سؤال یه لحظه نگاهش کرد، بعد جواب داد، با همون لحن سرد همیشگیش.

کیان‌فر به تو مربوط نیست. همین‌که به جرم حمله و دستبرد به پایگاه نظامی دستگیرت نکردم، همین‌که خودم اومدم خونه‌ت رو بگردم به‌جای این‌که یه گروه بفرستم، خیلی لطف کردم بهت.

شایان، باز هم برای این‌که وقت بخره، دوباره دهن باز کرد.

شایان آها. راستی، در همین مورد یه سؤال داشتم. چطوری سرباز‌های تو راحت هر غلطی که بخوان می‌کنن؟ آشوب راه انداختن، تیر هوایی زدن، اونجوری وارد یه کافه شدن... مگه جرم نیست؟ حتی برای شما ارتشی‌ها هم باید یه قانونی وجود داشته باشه دیگه، مگه نه؟
کیان‌فر (با پوزخند سرد) من قدرت دارم. نیازی نمی‌بینم به هیچ‌کس جواب پس بدم. اون سرباز‌هایی هم که اونجا بودن، فقط به من جواب پس می‌دن، نه به کسی دیگه.

حرفش هنوز کامل تموم نشده بود که یهو لحنش عوض شد، جدی‌تر، تیزتر.

کیان‌فر اصلاً به تو چه. بگو دستکش کجاست؟

شایان هیچ واکنشی نشون نداد. فقط، خیلی آروم، بدون این‌که عجله‌ای تو حرکاتش باشه، قدم برداشت سمت مبل.

کیان‌فر (با تحکم) نمی‌خوای بگی، هان؟

گوشیش رو از جیبش درآورد، سرش رو خم کرد سمت صفحه، انگار می‌خواست شماره بگیره، زنگ بزنه به یکی از سرباز‌هاش. همون لحظه‌ای که سرش پایین بود، فرصتی بود که شایان دیگه نمی‌تونست ازش بگذره.

سریع خم شد، دستش رو زیر مبل برد، دستکش رو کشید بیرون و بدون این‌که فکر کنه، بدون این‌که حتی بدونه اون دکمه‌ی کوچیک روی دستکش چیکار می‌کنه، پوشیدش و فشارش داد.

یه لحظه، فقط یه لحظه، هیچی اتفاق نیفتاد.

بعد یه پالس انرژی الکتریکی، شدید و ناگهانی، مثل یه انفجار، از دستکش بیرون زد.

نور آبی‌سفیدی همه‌جا رو پر کرد، صدای وحشتناکی مثل رعد که خیلی نزدیک زده باشه تو گوش‌ها پیچید. مبل، همون‌جا که دستکش زیرش پنهون شده بود، آتیش گرفت، شعله‌ها سریع بالا اومدن. دود سیاه و غلیظ شروع کرد پر کردن اتاق، از پنجره‌های شکسته می‌زد بیرون.

و یه لحظه بعد، کل محله تو تاریکی فرو رفت — برق قطع شده بود.

فصل ۱۷ بعد از انفجار
بیرون از خونه‌ی شایان

راننده، همون لحظه‌ای که صدای انفجار بلند شد و شیشه‌های پنجره به بیرون پاشیدن، غریزی خودش رو عقب کشید، دستش رفت سمت کمرش، اسلحه رو بیرون کشید.

چند ثانیه فقط ایستاد، گیج، چشمش به دود سیاهی بود که داشت از پنجره‌های شکسته بیرون می‌زد.

راننده (تو بی‌سیم، با صدای بلند) کد قرمز! کد قرمز! انفجار داخل ساختمون! نیاز به پشتیبانی فوری!

صدایی از اون طرف بی‌سیم جواب نداد — نه هنوز.

دستش می‌لرزید، ولی پاهاش خودش رو به سمت در خونه کشوندن. با لگد در نیمه‌باز رو کامل هل داد، دودی که از تو بیرون می‌زد صورتش رو گرفت، سرفه کرد، ولی رفت تو.

داخل ماشین، نیما و رها و نگار

همون لحظه که نور سفید از پنجره‌های خونه زد بیرون و صدای انفجار ماشین رو لرزوند، هر سه‌شون هم‌زمان جیغ کوتاهی کشیدن. نگار دستاشو گذاشت رو دهنش.

نگار (با ناباوری) نه... نه، شایان اون تو بود!

نیما همون لحظه دستگیره‌ی در رو کشید.

نیما (با داد) باید بریم اونجا!
رها (دستشو گرفت، محکم) وایسا! دیدی راننده‌ش اسلحه کشید؟ اگه بریم اونجا، فکر می‌کنه ما هم بخشی از این ماجراییم!
نیما (با عصبانیت و ترس قاطی هم) شایان اون توئه رها! نمی‌تونم فقط بشینم اینجا!

نگار، با صدایی که دیگه به‌زور شنیده می‌شد، بین‌شون حرف زد.

نگار (با گریه) بذارید... بذارید یه لحظه صبر کنیم. اگه راننده بره تو، ما هم می‌تونیم از یه راه دیگه بریم پشت خونه.

سه‌شون، با قلب‌هایی که داشت از سینه بیرون می‌زد، به دود و شعله‌ای که از پنجره‌ها بیرون می‌زد خیره موندن، هر کدوم تو ذهنشون داشتن با خودشون می‌جنگیدن که چیکار درسته.

خیابون، چند لحظه بعد

صدای انفجار و قطعی برق، در یک لحظه، همه‌ی محله رو از خواب بیدار کرد. در خونه‌ها یکی‌یکی باز شدن. یه زن با روسری نیمه‌جفت روی سرش، یه پیرمرد با عصا، چند تا بچه که تازه از مدرسه برگشته بودن — همه با کنجکاوی و ترس قاطی‌شده اومدن جلوی در خونه‌هاشون، بعضی‌هاشون قدم‌قدم نزدیک‌تر شدن.

مرد همسایه (رو به یکی دیگه) صدای چی بود این؟ انفجار بود مگه نه؟
زن همسایه (با دست به سمت خونه‌ی شایان اشاره کرد) از اونجا بود! از خونه‌ی همون پسره که تنها زندگی می‌کنه!

یکی از بچه‌ها گوشیش رو درآورد، شروع کرد فیلم گرفتن. یکی دیگه با صدای بلند داد زد که کسی زنگ بزنه آتش‌نشانی.

همه‌شون آروم‌آروم، با احتیاط، داشتن نزدیک‌تر می‌شدن به خونه‌ای که دود ازش بیرون می‌زد.

هم‌زمان، داخل کافه

دو تا سرباز، همون دو نفری که کیان‌فر برای نگهبانی از صاحب کافه گذاشته بود، تو تاریکی نیمه‌روشن مغازه ایستاده بودن. صاحب کافه هنوز رو زمین نشسته بود، دست‌هاش رو زانوهاش، ساکت، از ترس جرأت حرف زدن نداشت.

یکی از سرباز‌ها، بی‌حوصله، به ساعتش نگاه کرد.

سرباز یک چرا هنوز زنگ نزده؟ قرار بود تا الان خبر بده.
سرباز دو (شونه بالا انداخت) شاید دستکش رو گرفته، دیگه لازم نیست زنگ بزنه.
سرباز یک (با شک) یا شایدم یه مشکلی پیش اومده.

بی‌سیمش رو از کمربندش برداشت، فرکانس رو عوض کرد.

سرباز یک (تو بی‌سیم) اینجا واحد دو، گزارش وضعیت لازم داریم. تکرار می‌کنم، گزارش وضعیت.

فقط خش‌خش برگشت. هیچ جوابی نیومد.

سرباز دو یه نگاه نگران به همکارش انداخت.

سرباز دو یه چیزی درست نیست.
خیابون، جلوی خونه‌ی شایان

نیما یه نگاه آخر به رها و نگار انداخت، بدون این‌که منتظر جوابشون بمونه، از ماشین پرید بیرون.

رها (با داد، از پشت سرش) نیما! کجا میری دیوونه؟!

ولی نیما دیگه گوشش بدهکار نبود. با قدم‌های بلند دوید سمت خونه، همون لحظه که راننده‌ی کیان‌فر داشت با سرفه از دود بیرون می‌اومد، نیمه‌گیج، دنبال یه راه برای نجات پیدا کردن.

نیما بدون فکر کردن به این‌که چیکار داره می‌کنه، دستش رو دراز کرد سمت یه میله‌ی آهنی که کنار در، پیش یه گلدون شکسته افتاده بود — احتمالاً میله‌ی نگه‌دارنده‌ی همون گلدون. بدون مکث، با تمام قدرتی که تو بازوش داشت، کوبیدش تو سر راننده.

راننده، بدون حتی یه ناله، ولو شد رو زمین.

نیما یه لحظه فقط نفس‌نفس زد، به دست‌های خودش که هنوز میله رو محکم گرفته بودن نگاه کرد، انگار خودش هم باورش نمی‌شد چیکار کرده. ولی وقت فکر کردن نبود. میله رو انداخت، دوید تو دود.

اونجا، رو زمین، شایان بی‌هوش افتاده بود، صورتش سیاه از دوده. نیما خم شد، بدون هیچ لحظه‌ای تردید، کولش کرد رو دوشش و برگشت سمت در.

همون لحظه، یه دست، ضعیف ولی قاطع، مچ پاش رو گرفت.

کیان‌فر، رو زمین افتاده بود، نیمه‌بی‌هوش، صورتش پر از خون و دوده، ولی چشماش هنوز باز بودن، هنوز داشتن التماس می‌کردن.

نیما یه لحظه، فقط یه لحظه، نگاهش کرد. تو اون چند ثانیه، هزار فکر از سرش گذشت — این همون آدمیه که اسلحه گذاشت رو شقیقه‌ی نگار، که دستور داد یه بی‌گناه رو بکشن.

ولی بعد، بدون این‌که حرفی بزنه، پاش رو با یه حرکت محکم از بین انگشت‌های کیان‌فر کشید بیرون و دوید سمت در.

رسید بیرون، شایان رو گذاشت تو صندلی عقب ماشینش. نفس‌نفس می‌زد. یه پارچه از تو داشبورد برداشت، از بطری آبی که همون‌جا بود خیسش کرد، پیچیدش دور دهن و بینیش، و برگشت سمت خونه‌ی هنوز درحال‌سوختن.

یه دست دیگه، این‌بار محکم‌تر، بازوش رو گرفت.

نیما (با داد، بدون این‌که برگرده) ولم کن!

وقتی برگشت، دید رهاست، صورتش پر از اشک و ترس.

رها کجا داری میری؟!
نیما کیان‌فر هنوز داخله.
رها (با ناباوری) بذار بمیره!

نگار، که از پشت سرشون رسیده بود، با صدایی که هنوز از گریه می‌لرزید، حرف رها رو تأیید کرد.

نگار آره! حقشه! بذار همونجا بمونه!

نیما یه لحظه به هر دوشون نگاه کرد، نفسش زیر پارچه‌ی خیس تند و کوتاه بود.

نیما من نمی‌خوام مثل کیان‌فر بشم.

بدون این‌که منتظر جوابی بمونه، دستش رو از دست رها بیرون کشید و دوباره دوید سمت آتیش.

تو دود غلیظ، تقریباً کورکورانه، کیان‌فر رو پیدا کرد، خم شد، کولش کرد رو دوشش — سنگین‌تر از شایان بود، ولی نیما دندوناشو رو هم فشار داد و ادامه داد. رسید بیرون، وسط خیابون گذاشتش رو زمین.

می‌خواست دوباره برگرده تو، این‌بار برای راننده، که صدای آژیر از دور شنیده شد — قرمز و آبی، نزدیک و نزدیک‌تر.

نیما یه لحظه مکث کرد، نفسش رو بیرون داد، بعد بی‌خیال نشد؛ دوباره رفت تو، راننده رو هم کولش کرد و آورد بیرون، درست همون لحظه‌ای که ماشین آتش‌نشانی سر کوچه پیچید.

همسایه‌هایی که دور و بر جمع شده بودن، وقتی دیدن نیما راننده رو از دود بیرون کشید، شروع کردن دست زدن، بعضی‌هاشون با تعجب، بعضی‌هاشون فقط از سر تسکین.

آتش‌نشان‌ها با سرعت شیلنگ‌ها رو باز کردن، آب رو زدن سمت پنجره‌های شعله‌ور. آمبولانس هم رسید، دو نفر پیاده شدن، اول رفتن سمت راننده و کیان‌فر که رو زمین افتاده بودن، شروع کردن معاینه‌شون.

شایان هنوز، بی‌هوش، تو صندلی عقب ماشین نیما بود.

یکی از افراد آمبولانس، همون لحظه که داشت از کنار نیما رد می‌شد، متوجه دستکش شد که هنوز دست نیما بود.

پرستار بیا یه نگاهی بهت بندازم، ممکنه از دود آسیب دیده باشی.
نیما (با پارچه‌ی هنوز روی صورتش، صداش خفه بود) نه، مرسی. من حالم خوبه. به اونا برسید.

پرستار یه لحظه مردد نگاهش کرد، ولی وقتی دید نیما داره خودش رو عقب می‌کشه، شونه‌هاشو بالا انداخت و برگشت سمت راننده.

نیما پارچه رو از روی صورتش کشید، انداختش تو ماشین. برگشت سمت رها و نگار که هنوز کنار خیابون ایستاده بودن، رنگ‌پریده، مبهوت از چیزی که دیده بودن.

نیما سوار شید. بریم.

هر سه‌شون سوار ماشین شدن. نیما نگاهی به آینه‌ی عقب انداخت — خونه‌ی شایان، هنوز شعله‌ور، هنوز پر از دود، داشت کوچیک و کوچیک‌تر می‌شد پشت سرشون.

ماشین راه افتاد سمت خونه‌ی نیما و رها.

ادامه دارد...

نظرت رو بگو