بازگشت
توشان‌ورس — فاز یک

لرد فیزیکا انفجار آبی

نوید سهیلی آگناتوس تهران
بخوانید
فصل ۰۱ یک روز معمولی

در تهران، پایتخت یکی از قدرتمندترین حکومت‌های دنیا، اتفاقاتی در حال رخ‌دادن بود که کم‌کم همه را متعجب کرده بود. اتفاقاتی که هر روز گسترده‌تر می‌شدند و نشانه‌هایشان توی جای‌جای ایران دیده می‌شد. یکی از آن اتفاق‌ها، مربوط بود به مردی به اسم نوید سهیلی.

یه روز معمولی توی تهران. همان آسمان دودگرفته، همان خیابان‌های همیشه شلوغ. ولی خورشید، مثل همیشه، سر وقت طلوع کرده بود. نوید لب پنجره‌ی طبقه‌ی چهل‌وپنجم برجش ایستاده بود — کراوات مشکی، جلیقه‌ی خوش‌دوخت، شلواری اتوکشیده. یه فنجان قهوه برداشت، جرعه‌ای خورد، و بدون اینکه نگاهش را از آفتاب بردارد، کتش را برداشت و از خانه بیرون زد.

توی راهرو، بدون عجله به سمت آسانسور رفت. دکمه‌ی پارکینگ رو زد و وقتی در بسته شد، گوشی‌شو درآورد. داشت پیام‌های شب گذشته رو مرور می‌کرد. چند تا خبر، چند تا پیام کاری. موسیقی ملایم آسانسور توی فضا پخش می‌شد. به پارکینگ رسید. ریموت رو زد و درِ بزرگ پارکینگ به آرومی بالا رفت. هم‌زمان، نور طلایی خورشید افتاد توی فضا و ماشین شاسی‌بلند نقره‌ایِ نوید زیر اون نور برق زد. نوید سوار شد. همین‌که ماشین روشن شد، صدای آشنا از سیستم مرکزی پخش شد:

تسا سلام قربان. صبحتون بخیر. امروز جلسه‌ی هیئت امنیت انرژی رو داریم. آماده‌اید؟
نوید سلام تسا. صبح تو هم بخیر. آماده‌ام. فقط یه سؤال — خانم افتخاری هم هست امروز؟
تسا بله قربان. اسمشون توی لیست افراد حاضر هست.

نوید نیم‌نگاهی به دوربین جلو انداخت و زیر لب گفت:

نوید امیدوارم این‌بار به خیر بگذره...

ماشین شروع به حرکت کرد و تسا — هوش مصنوعی تعاملی ساخته‌شده توسط شرکت خودش، نوآوران نیرو — وارد حالت سکوت شد. نوید داشت می‌رفت به سمت یک روز کاری دیگر. فقط این بار... خبری از «مثل همیشه» نبود.

فصل ۰۲ انفجار آبی

نوید کلافه بود. نه از اون کلافگی‌های معمولی که با یه فنجون قهوه حل می‌شن... جلسه‌ای مهم داشت، ترافیک هم مثل یه مار تنبل، پیچیده بود دور خیابون‌ها و تکون نمی‌خورد.

با عصبانیت به اطراف نگاه کرد، دستی توی موهاش کشید و تصمیم گرفت مسیر رو عوض کنه. فرمان رو چرخوند، از مسیر اصلی خارج شد و زد به دل کوچه‌پس‌کوچه‌ها. چندتا پیچ و کوچه تنگ و باریک رد کرد. تسا ساکت بود.

نوید فکر می‌کرد داره زرنگ‌بازی درمیاره، ولی یکهو فهمید اشتباه بزرگی کرده... دیگه نه خبری از تابلوهای شهری بود، نه ساختمونی، نه ترافیکی. ناخودآگاه از مرز تهران خارج شده بود. کلافه‌تر از قبل، شروع کرد سر تسا داد زدن :

نوید تو مگه مسیر رو نمی‌دونی؟ چرا چیزی نگفتی؟ من دیرم شده لعنتی!

اما تسا حرفی نزد. در عوض، صدایی عجیب از بیرون ماشین بلند شد. صدایی که همه‌چیز را تغییر داد.

نوید سر بلند کرد. ابرهای سیاه و سنگین همه‌ی آسمان را گرفته بودند. خورشید ناپدید شده بود. انگار اصلاً هیچ‌وقت وجود نداشته.

یک نور آبی، غیرزمینی، درست از دل آن سیاهی شروع کرد به تابیدن. نه گرمای خورشید داشت، نه شکل آشنا. فقط نور بود. نوری عجیب و پرانرژی که حتی توضیح دادنش هم ممکن نبود.

نوید دستپاچه تلفنش رو درآورد و با آیلین تماس گرفت اما اون تلفن رو بر نمیداشت هی بوق میخورد و نفس های نوید تند تر و تند تر میشد تا اینکه بوق آخر خورد و رفت روی پیغامگیر و نوید برای آیلین پیغام گذاشت :

نوید آیلین، یه چیزی اینجاست... نمی‌دونم چیه، ولی—

و همان لحظه، آسمان شکافت.

موجی عظیم با نوری آبی و خالص، با قدرتی وحشتناک، توی زمین کوبیده شد. صدای برخورد مثل انفجار چند موشک بزرگ بود — اما مرموزتر. نوید ماشین را روشن کرد که فرار کند. دیر شده بود.

موج انفجار به ماشین برخورد کرد. همه‌چیز با هم شکست. شیشه‌های خردشده توی دست‌هایش فرو رفتند. خون از پیشانیش جاری شد. صدای تسا قطع شد.

با آخرین رمق از ماشین بیرون افتاد. روی زانو افتاد. دست‌هایش می‌لرزید.

نوید کمک... آیلین...!
فصل ۰۳ بیمارستان

نور سفید. بوق‌های منظم. ماسک اکسیژن روی صورتش. سنسورهایی چسبیده به سینه‌اش.

نوید چشم باز کرد. کنار پنجره، مردی با پالتوی سیاه ایستاده بود. ناگهان کلاه را از سرش برداشت، پرت کرد سمت نوید، و با صدای خشمگین گفت:

مرد ناشناس احمق! خر عوضی! نگرانم کردی! نمی‌گی من بدون تو چیکار کنم؟ به خدا قسم اگه می‌مردی خودم می‌کشتمت!

نوید، گیج از درد و خواب، زل زده بود بهش. بالاخره شناختش. سامیار. رفیق بچگی‌اش. همیشه بددهن، همیشه عصبانی — ولی همیشه کنار نوید.

آیلین چه مرگته؟ نمی‌دونی اینجا بیمارستانه؟ نمی‌بینی نمی‌تونه حتی درست نفس بکشه؟

آیلین به طرف تخت رفت، دست نوید را گرفت:

آیلین چیزی نیست عزیزم. استراحت کن. خوب شد که اون پیام رو گذاشتی به موقع رسیدیم. من سامیار رو می‌برم بیرون تو استراحت....

نوید هنوز کامل هوشیار نشده بود که چشم‌هاش دوباره بسته شدن و خواب عمیق برگشت سراغش.

چند ساعت بعد

نوید ناگهان از خواب پرید. با فریاد. نفس‌هایش بریده‌بریده، عرق کرده. دستگاه‌ها شروع کردند به بوق‌های سریع. آیلین با وحشت وارد شد، چشمش افتاد به مانیتورها. :

آیلین وای نه... نوید...! آقای دکتر! پرستار! یکی کمک کنه! تو رو خدا کمک کنید!

سامیار که پشت در ایستاده بود، دیگه طاقت نیاورد. رفت توی بخش، بازوی یکی از دکترها رو گرفت و تقریبا کشیدش سمت اتاق:

سامیار دکتر، یالا بیا! داره می‌میره! تکون بخور لعنتی!

دکتر با عجله بالا سر نوید رسید. ضربان بالا بود. نفس‌ نفس. لرزش شدید.

دکتر ۵ میلی دیازپام، وریدی! سریع!

پرستار وارد شد، دارو رو آماده کرد و تزریق کرد. چند ثانیه بعد، ضربان نوید آروم شد. نفس‌هاش منظم شدن. بدنش شل شد. و بعد، انگار یه بچه، دوباره خوابید.

دو روز بعد

وضعیت نوید پایدار شد. دست راست و پای راستش توی گچ. صورتش زخمی، اما آرام‌تر. نور ملایمی از پنجره می‌تابید. اولین نبرد نوید، بدون اینکه خودش بداند، همین‌جا شروع شده بود.

اتاق بیمارستان سرد بود و تنها نوری که وارد اتاق نوید می‌شد، از پنجره‌ای بود که قبلاً سامیار روبه‌روی اون ایستاده بود.

صدای دستگاه‌های پزشکی و تنفس منظم نوید، ریتم آهنگ‌گونه‌ای رو در فضای اتاق درست می‌کرد. نوید بالاخره چشماشو باز کرد و نگاهش به چهره‌ی ناراحت و بهت‌زده‌ی آیلین افتاد. لبخند خشک و آرومی زد و از او پرسید:

نوید آیلین... کجاییم؟

آیلین با صدای خسته و نیمه‌جونی که داشت، جواب داد :

آیلین توی بیمارستانی عزیزم. حالت داره بهتر می‌شه. نگران شرکت هم نباش، همه دارن کارشونو درست انجام می‌دن. تو فقط آروم باش تا زودتر خوب شی، نوید. باشه؟

سامیار که اون‌طرف اتاق ایستاده بود، با لحن همیشگی خشن ولی آرومش گفت:

سامیار چه عجب! بالاخره آقا تصمیم گرفتن بیدار شن. منو باش، فکر می‌کردم از دستت راحت شدم، دیگه قرار نیست ببینمت!
فصل ۰۴ دکتر مهرگان

دقایقی بعد با باز شدن در اتاق، آیلین و سامیار ساکت شدند. فردی با پالتوی سیاه بلند وارد شد.

سامیار هی! اینجا بیمارستانه و اتاق خصوصیه! برو بیرون مردک!
دکتر مهرگان سلام. اسم من فرهاد مهرگان هست و پزشک آقای نوید سهیلی‌ام.

آیلین که دید اوضاع داره بد می‌شه، اول یه نگاه به سامیار کرد و چشم‌غره‌ای رفت، بعد رو به دکتر گفت:

آیلین آقای دکتر، من از طرف دوستم معذرت می‌خوام. حال ایشون زیاد خوب نیست. به خاطر لباستون احتمالا شما رو نشناخته. لطفاً بفرمایید، بیمار اینجاست.

فرهاد مهرگان، آیلین و سامیار رو به بیرون اتاق فرستاد و در رو بست. بعد رو به نوید گفت:

دکتر مهرگان وقتشه یه صحبت جدی با هم داشته باشیم. مغزتون فعالیت عجیبی داشت. چیزی احساس می‌کنید؟
نوید همش حس می‌کنم یه نفر دیگه هم توی ذهنمه. دست خودم نیست.

بعد از چهل و پنج دقیقه مکالمه، دکتر خواست برود. سامیار جلویش را گرفت:

دکتر مهرگان برو کنار.
سامیار نمی‌خوام جلوت رو بگیرم، علاقه‌ای هم ندارم، فقط بگو ببینم وضعیت نوید چطوره؟
دکتر مهرگان امروز می‌تونید مرخصش کنید.
آیلین جدی آقای دکتر؟ واقعاً می‌تونیم مرخصش کنیم؟

آیلین با شنیدن این جمله، با شوق به سمت اتاق نوید رفت. در را باز کرد، لبخندش پررنگ بود، انگار بعد از سی سال خبر معجزه‌آسایی بهش داده بودند. طوری وارد شد که انگار قرار بود وارد بهشت بشه.

سامیار دستش را به نشانه‌ی تشکر دراز کرد. اما فرهاد با نگاهی سرد به او خیره شد:

دکتر مهرگان بهت گفتم برو کنار. این یه دستور بود.
چشم‌های فرهاد لحظه‌ای به رنگ آبی درخشید. انگار از درونشان نوری بیرون زد. سامیار ناخواسته قدمی به عقب برداشت. خودش هم نفهمید چرا.
فصل ۰۵ شکاف

کل مسیر بیمارستان تا خونه نوید روی صندلی شاگرد نشسته بود و چشماش رو بسته بود و انگار با خودش حرف میزد:

نوید تو کی هستی لطفا خودتو نشون بده میتونم حس کنم که توی سر منی ولی چرا خودتو نشون نمیدی آهای من به کمکت احتیاج دارم.

انقد بلند گفت به کمکت احتیاج دارم که سامیار که روی صندلی شاگرد نشسته بود بهش گفت :

سامیار هی پسر من اینجام. جونم؟ چی کار کنم؟

نوید با کلافگی چشم هاشو باز کرد و گفت :

نوید هیچی به رانندگیت ادامه بده نیاز نیست کاری برام انجام بدی فقط ادامه بده.

سامیار متعجب و ناراحت بود و داشت یادش میومد که توی بیمارستان وقتی آیلین با خوشحالی وارد اتاق نوید شد اون وقت نوید با عصبانیت زیاد سرش فریاد کشید و اونو بیرون کرد سر اینکه چرا انقد بهش اهیمت میده؟


نوید عوض شده بود نویدی که عاشق توجه آیلین بود و دوست داشت همیشه کنار آیلین باشه واقعا این همون نویدی هست که رفیق بچگی سامیار هست و همیشه هوای آیلین افتخاری رو داشت حتی اگه حق با آیلین نبود؟


وقتی به خانه رسیدند، مادر نوید با نگاهی نگران دوید سمتش. نوید با سردی نگاهش کرد:

مادر نوید نوید جان پسرم خوبی؟ الهی بمیرم نگاه کن دست و پاش رو. بیا برات غذای مورد علاقت رو درست کردم بیا بشین بخور عزیز دل مادر.
نوید این همه مدت توی بیمارستان بودم. یه سر بهم نزدی الان قربون صدقه رفتن فایده ای داره؟

وقتی این جمله رو گفت مادر نوید واقعا ناراحت شد و قلبش مثل یه لیوان ظریف که از ارتفاع به زمین خورده بود چند تیکه شد. پدر نوید وقتی این بی احترامی رو دید طاقت نیاور و بلند فریاد زد :

پدر نوید این چه طرز حرف زدن با مادرت هست بیشعور؟ زود ازش معذرت خواهی کن.

نوید با نگاهی عصبانی و رو به طرف مادر با زور اجبار معذرت خواهی کرد و بعد از اون اجازه خواست که به طبقه بالا بره و استراحت کنه. نوید حتی در اوج عصبانیت هم همیشه سعی میکرد به پدر و مادرش احترام بزاره اون بزرگ ترین و محبوب ترین فرزند این خانواده بود اما امروز رفتارش برای همه عجیب شده بود.


سامیار نوید را به طبقه‌ی بالا برد. توی اتاق روی تخت گذاشتش و رفت. نوید چشمانش را بست. سیاهی مطلق.


شب که شد، توی آن سیاهی چیزی شروع به درخشیدن کرد. یک دختر که هرگز تا به حال ندیده بودش. ساکت بود و تقلای نوید را تماشا می‌کرد.


نوید فریاد میزد به سمت دختر که کمک تو رو خدا کمکم کن بیا نزدیک تر من میبینمت بیا جلوتر خواهش میکنم اما

دستی زبر و ضخیم بیدارش کرد. پدر نوید. نوید با سردی دستش را کنار زد:

نوید ممنون که منو از کابوس بیدار کردید. چه کاری می‌تونم براتون انجام بدم؟

پدر بدون جواب رفت. نوید نشست لبه‌ی تخت. همه‌ی اتفاقات جلوی چشمش آمد. بلند شد و وسایل ضروری را جمع کرد.

مادرش آمد بالا. دستش را گذاشت روی شانه‌ی نوید. چیزی درون نوید جوشید — چیزی که مال خودش نبود.


نوید برگشت و مادرش را محکم هل داد. مادر با جیغی به دیوار خورد و بیهوش شد. پدر دوید بالا. و وقتی دید همچین اتفاقی افتاده با تعجب و عصبانیت به سمت مادر نوید رفت و وقتی مطمعن شد سالمه به طرف نوید رفت تا اونو تنبیه کنه.

دستش رو بالا برد تا سیلی محکمی به نوید بزنه اما نوید دستش رو گرفت و جوری دست رو پیچوند که دست از شانه شکست و برای اینکه پدر دنبالش نره با تمام زوری که داشت پای سمت چپ پدرش رو از زانو شکست.


نوید رفت طبقه پایین و از توی آشپزخونه ساطور بزرگ رو برداشت و گچ دست و پاش رو به زور کند. رفت دم در تا از خونه بره بیرون با وسایلی که جمع کرده بود در رو که باز کرد با آیلین رو به رو شد.

کنار در، آیلین ایستاده بود و با نگاهی مبهوت بهش خیره شده بود. نوید از کنارش رد شد.

آیلین نوید! کجا میری؟ بیرون نرو، تو حالت خوب نیست! حداقل بذار منم بیام...
نوید برو کنار! من نیازی به کسی ندارم! من اصلاً به هیچ کس نیاز ندارمممم!

در آسانسور بسته شد.

فصل ۰۶ آگناتوس

خانه‌ای خارج از تهران. دور از دسترس. وقتی نوید وارد شد، صدایی از تاریکی آمد:

آگناتوس بالاخره رسیدی... پسر خوب.

فرهاد مهرگان از سایه‌ها بیرون آمد. همان لبخند یخ‌زده.

آگناتوس آدم وقتی بدن یه نفر رو کنترل می‌کنه، انگار یه اسباب‌بازی جدید دستش گرفته. می‌شنوی؟ می‌فهمی؟ ولی هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی.
نوید — درون از بدنم برو بیرون! این بدن مال منه!
آگناتوس اون دستگاه کوچولو که توی گوشت گذاشتم... خوب جواب داد. فرهاد مهرگان. آگناتوس. از اون انفجار آبی چیزایی نصیبم شد. و تو... به درد من می‌خوری.
فصل ۰۷ دو ماه

دو ماه گذشت. دو ماه تمرین. دو ماه درد. دو ماه شکستن — ولی نه به اراده‌ی خود نوید. نوید فقط از پشت پنجره‌ی ذهنش تماشا می‌کرد. هر بار که آگناتوس کنترل بدنش را می‌گرفت، مثل کسی بود که توی اتاقی شیشه‌ای حبس شده.

آگناتوس همیشه دنبال تحسین بود. دنبال آن نگاهی که بگوید «تو خاصی». شکست توی انتخابات مثل زخم باز توی ذهنش بود. حالا فکر می‌کرد بهترین راه قهرمان شدن اینه که یه هیولای جدید بسازی و خودت جلویش بایستی. هیولایی به اسم نوید.
فصل ۰۸ لرد فیزیکا

آگناتوس دستور داد. نوید با کم کردن جاذبه‌ی اطرافش از زمین کند شد و مثل یه شهاب به سمت شهر رفت.

تهران. یک روز معمولی. مردم توی خیابان که یکهو یه بچه با ذوق به آسمان خیره شد:

بچه مامان نگاه کن! فرشته‌ست!

اما آنچه در آسمان دیده می‌شد، فرشته نبود. نوید بود. اسیر ذهن و بدنش.

نوید — درون نه! نه! دست نزن بهشون! تو رو خدا! اینا هیچ گناهی ندارن!

ولی بدنش گوش نمی‌داد. ماشینی از زمین کند شد. بچه هنوز داشت نگاه می‌کرد، هنوز داشت کیف می‌کرد —

ماشین سقوط کرد.

مادر خشکش زد. حتی صدا نداشت. فقط نگاه می‌کرد. انگار همه‌ی دنیایش یک‌دفعه خالی شده بود.

نوید این بار رفت سمت ماشین دیگری. داخلش یک خانواده بود. ماشین را بالا برد. به جای پرت کردن، فشار داد. خرد کرد. له کرد. ماشین تبدیل شد به یه مکعب فشرده.

شهر داشت فرو می‌پاشید. بعد از همه‌ی این هرج‌ومرج، نوید جلوی دوربین‌ها ایستاد. چشم‌هایش خالی، نگاهش سرد:

نوید / آگناتوس من خدای تک‌تک شماها هستم. از این به بعد باید پرستشم کنید. وگرنه هیچ‌کدوم زنده نمی‌مونید.

در خانه، سامیار تلویزیون را نگاه می‌کرد. زیر لب گفت:

سامیار نه... این نوید نیست. نمی‌تونه باشه.

سوار ماشینش شد. بدون استراحت. بدون توقف. فقط می‌خواست نوید را پیدا کند.

فصل ۰۹ آزادی

نیروهای نظامی از راه رسیدند. تانک، آرپی‌جی، رگبار. اولین موشک شلیک شد. نوید سرعتش را کم کرد تا جلوی صورتش ثابت ماند. بعد همانجا پرتش کرد سمت تانک.

باران گلوله از همه طرف شروع شد. اما هیچ‌کدام به نوید نمی‌رسید. تمام تیرها وسط هوا می‌ایستادند و دورتادورش جمع می‌شدند. یک توپ عظیم از گلوله شکل گرفت.

نوید دستش را بالا برد — و همه‌چیز برگشت.

خیابان پر شد از جنازه. و تمام این‌ها زنده از تلویزیون پخش می‌شد.

از سه نقطه‌ی مختلف شهر سه نفر راه افتادند: آگناتوس، برای قهرمان شدن. آیلین، حتی اگر به قیمت جانش باشد. سامیار، برای نجات نوید.

آیلین اولین نفر رسید. پیاده شد. خیابان پر بود از جنازه. قدم به قدم از کنارشان رد شد. تفنگی برداشت:

آیلین اگه همین الان خودتو تسلیم نکنی، شلیک می‌کنم! بیا پایین!

نوید واکنشی نشان نداد. آیلین شلیک کرد. نوید گلوله‌ها را منحرف کرد. تفنگ آنقدر سنگین شد که آیلین نتوانست نگهش دارد. کلتی کنار جنازه‌ای دید. برداشتش. زیر چانه‌ی خودش گذاشت:

آیلین اگه همین الان نیای پایین، به عشقی که بینمونه قسم... شلیک می‌کنم.

نوید همین که این جمله را شنید، کنترل به دستش برگشت. با شدت روی زمین افتاد. آیلین کلت را پرت کرد و دوید:

آیلین نویدم... حالت خوبه؟ ببخش... به خدا ببخش...
نوید آیلین... من... اون نیستم... اون داره میا—

آگناتوس داشت نزدیک می‌شد. نوید بی‌معطلی آیلین را بغل کرد و به سمت برج آزادی پرواز کرد.

فصل ۱۰ بالای برج

بالای برج آزادی. باد. دود. آیلین با مشت به سینه‌ی نوید کوبید. فحش داد. گریه کرد.

نوید هیچ کاری نکرد. نه دفاع، نه حرف. فقط اشک. قطره‌های اشک نه به خاطر مشت‌های آیلین — بلکه به خاطر همه‌ی آدم‌هایی که رفته بودند. به خاطر خودش.

آیلین چرا این کارا رو کردی نوید؟! این همه آدم کشتی که چی؟! بگو! لال نمون!

نوید هیچ توضیحی نداشت.

آیلین هنوز داشت حرف می‌زد که مکث کرد. چشم‌های نوید دوباره سرد شده بودند. خشک. خالی.

آیلین نوید... نوید اونجایی؟

بازوهای آیلین محکم گرفته شدند. پاهایش از زمین جدا شد. بالاتر. بالاتر. تا جایی که فقط ستاره‌ها بودند، ماه، و گریه‌های آیلین.

آیلین نوییییدددد! تو رو خدا... من نمی‌خوام بمیرم... نوید خواهش می‌کنم!

نوید از پشت پنجره‌ی ذهنش همه‌چیز را می‌دید. اشک‌هایش جاری شدند.

یک لحظه. فقط یک لحظه‌ی کوتاه — کنترل به دست نوید برگشت.

نوید آیلین... عاشقتم.
آگناتوس دوباره کنترل را گرفت.

آیلین سقوط کرد. موهایش در باد پریشان شد. از ارتفاعی که حتی پرندگان به آن بالا نمی‌رفتند، به سمت زمین رفت. درست جلوی برج آزادی، به پشت زمین خورد.

نوید، بالای ابرها، خشک شد. از پشت پنجره‌ی ذهنش کسی فریاد می‌زد. فریادی که صدا نداشت.

فصل ۱۱ سقوط

نوید پایین آمد. کنار آیلین. روی دو زانو افتاد. او را در آغوش گرفت. بدنی بی‌روح. روحی که خودش از او گرفته بود.

نوید خدایا... من این قدرت رو نمی‌خواستم... این سرنوشت رو نمی‌خواستم...

آن‌طرف میدان، سامیار چشمش به آگناتوس افتاد. همان دکتر. همان مرد. و حالا داشت می‌خندید.

سامیار از وقتی تو رفتی تو اتاقش، اینجوری شد! همه‌ش تقصیر توئه!

آگناتوس لبخند زد. و ذهن سامیار را گرفت.

اراده‌ی سامیار خاموش شد. بدنش چرخید. و به سمت نوید راه افتاد.

تفنگ‌ها قفل شده بود روی نوید. جت‌ها در آسمان چرخ می‌زدند. همه‌جا ساکت بود — فقط صدای آژیر، صدای هلیکوپتر، غرش جت‌ها، و گریه‌های نوید.

تمام خبرنگارها دوربین‌هایشان را روی سامیار زوم کرده بودند. و آگناتوس، از جایی میان جمعیت، لبخند می‌زد.

ادامه دارد...